دنيا آوار شد بر سر زنان حرم

واگویه ی حضرت زینب را تا آنجا گفتیم که به همراه برادر بزرگوارشان امام حسین(ع) و دیگر همراهان، مکه را در نیمه راه حج ترک کردند و به سمت کوفه به راه افتادند و حالا داستان کربلا…

0

فریبا انیسی/

 بانو!هنگام سوار و پياده شدن از کجاوه چه کمک هايي داشتيد ؟ کجاوه های روپوش دار، خدم وحشم بی شمار، زيراندازهای رنگين و…زنان ديگر هم بودند؛ يادتان هست؟ شما آن ها را به خوبی می شناختيد.

 

صحرای پر خون

عبدالله مانع از رفتن شما نشد، عهد قديم داشتيد؛ عهدی از ابتدای ازدواج، هر جا حسين باشد شما هم آن جا هستيد. قافله شهر به شهر می گشت تا به کربلا رسیدید بعد از حج ناتمام. عجيب بود، هنوز فرمان توقف در کربلا صادر نشده بود، خود را به برادر رساندید و به ايشان گفتيد:

“حال غريبی دارم. از اين صحرا اضطرابی شديد به من دست داده است.”

رنگ تان پريده بود و می لرزيديد.

حسين(ع) آرام تان کرد و فرمود:

“هنگامی که برای نبرد به همراه پدرم علی (ع) عازم صفين بوديم، وارد اين سرزمين شديم. پدرم در کنار برادرم ساعتی به استراحت مشغول شد و من بر بالين او نشسته بودم. ناگهان پدرم از خواب بلند شد در حالي که گريه می کرد. برادرم حسن (ع) دليل آن را پرسيد. فرمود:

“در خواب ديدم که اين صحرا دريايی بود پر از خون. حسين من در ميان آن دست و پا می زد و کسی به فرياد او نمی رسيد. آن گاه به من نگاه کرد و فرمود: ای اباعبدالله وقتی اين واقعه اتفاق افتاد، چه می کنی؟”

گفتم: “صبر می کنم و جز صبر چاره ای ندارم.”

بانو! آن وقت شما بسيار گريه کرديد و دليل رنگ پريده و حال آشفته تان برای ما هويدا شد. آنچه که ام ايمن نقل کرده بود و آنچه ام سلمه گفته بود، به زمان خود نزديک می شد.

 

طولانی ترین روز

اما چه وصيتی کرد حسين (ع)… ؟

در ميان عرب رسم بوده است زنان در عزای عزيزان پيراهن پاره می کردند و صورت لطم می زدند و می خراشيدند… و حسين(ع) شما را از اين کار منع کرد. اما چرا؟ آن وقت مردم نمی گفتند اين چه خواهری است؟ چگونه آن همه مهر و محبت برادر را جواب می داديد؟

 من بعد ها فهميدم اين محبت را چگونه جواب می دهيد.

ديگران هم فهميدند، زنانی که همراه تان بودند،… زنانی که هر کدام دنيايي داشتند در کربلا… چه يارانی… چه ياورانی… چه اصحابی… زمین کربلا در عصر عاشورا می بالید به عشق. عشق متاع گرانبهايي بود و زنان، مردان و پسران خود را روانه می کردند.

بی شک تا دنيا دنياست، عشق آن ها را فراموش نخواهد شد. چه روزی بود آن روز. به نظرم از هزار روز طولانی تر و از هزار غم سنگين تر.

گويي زمان ايستاده است.

 چه مردانی و چه زنانی در آن روز بودند و چه حماسه هايي آفريدند!

 جوانان بنی هاشم با يکديگر وداع می کردند و زنان حرم ناظر.

بگـذار تا بگـريم چون ابر در بهاران

کز سنگ ناله خيـزد روز وداع ياران بودند

با ساربان بگوييد احوال اشک چشمم   

تا بر شتر نبندد محمل به روز باران

 

جواب مادران را که می دهد؟

آن روز هياهوی سربازان که اوج می گرفت،  زنان حرم به جلوی خيمه ها می آمدند. گرد وخاک که بلند می شد قلب زنان پرپر می شد. اين بار نوبت چه کسی است؟ چه کسی بايد لباس عزا بپوشد؟… وای بر مادران!

 ليلای دارميه کجاست؟

 ام ليلی بنت مسعود کجاست؟

 چه کسی خبر برای ليلی دختر ابومره ثقفی مادر علی اکبر می برد؟

چه کسی ام البنين را آگاه می کند؟

وای بر رباب، وای بر خوصاء، وای بر رمله مادر قاسم و عبدالله!

 وای بر من ! وای بر من ! وای بر من… !

صدای چکاچک شمشير زينب را به خود آورد. چشم های نگران، چشم های منتظر در چشمخانه می گشت

زينب بی تاب بود… همه مبهوت شده بودند.

 حق مادری را برای همه جوانان بنی هاشم تمام کردید، الّا فرزندان خود. وقتی عون و محمد شهيد شدند، حتی صدای اشکی که بر گونه بلغزد به گوش نرسيد. حتی صدای ناله ای که که در دل کشيده باشيد، حتی…

چه حکمتی بود؛ آيا می خواستيد حسين از حضور مادر شهيدان شرمگين نشود؟ آيا قصد داشتيد به همگان نشان دهيد مادر شهيد بايد چگونه باشد؟ آيا برای آرامش قلب همسران شهدا چنين کرديد يا… نمی دانم، چه سرّی در اين کار شما بود؛ حکمت آن گريه ها و آن سکوت.

 

اسب بی سوار

هياهوی سربازان که به اوج می رسيد، قلب ها از طپش باز می ايستد. صدای استغاثه ی امام که بلند شده بود، با تنی خون آلود و پيکرهايي زخمی و چاک خورده افتاده روی زمين …

به يک بار امام برگشت. صدای تکبير او نزديکتر شد. بدن و لباس خونی اش نشان از نامردی زمان مي داد… به طرف شما آمد، قلب حرم پر کشيد به زير پاهايش… و آرام می کرد حسين(ع) شما را…

 آرام باش ای دختر مرتضی، برای گريه کردن وقت داری؟

چه لحظه ای به ياد دارد عشق، ذوالجناح بی سوار برگشت با تنی خون آلود، نيزه هايي بر بدن و آثار بريدن با شمشير و جراحت هايي با سنگ، زين ذوالجناح يکپارچه خونين بود، ذوالجناح پای بر زمين می کوبيد و شيهه می کشيد.

سکينه از خيمه بيرون آمد، خون گرم و تازه را دست زد. چشمان ذوالجناح غمگين بود، سکينه بر سرش زد:

وای پدرم را کشتند، وای پدرم…

 

مدافعین حرم ما کجایند؟

دنيا آوار شد بر سر زنان حرم. ديگر هيچ مدافعی نبود، مدافع دين را کشته بودند! همه می دانستند که جز حسين فرزند پيغمبری در زمين نيست، او را به جبر کشتند و… وقتی ذوالجناح برگشت، اسب تک سوار، بی سوار بود. در بالای تل ايستاده بوديد و چشم می گردانيديد؛ صدای شما اهل حرم را به خود آورد:

“ای برادرم، آقای من! ای وای خانواده ام!

 ای کاش آسمان بر زمين فرو می ريخت و ای کاش کوه ها به بيابان پاشيده می شد.

“وای بر شما مگر در اين همه لشگر يک نفر مسلمان نيست…”

 صدای شما در هياهوی لشگر گم شد، می گویند آن ها که شنيدند سال ها بعد “تواب” شدند…

 

ادامه دارد…

/انتهای متن/