اهل مدینه به پیشواز زینب(س) می روند

اینک راوی فرضی، همراه کاروانی مصيبت بر دوش که با زینب(س) است و بی حسین(ع)، به دروازه مدینه می رسد …

0

فریبا انیسی/

… کاروان آزادگان در آستانه ی شهر پيامبر بود، محبوب ترين شهر خدا، همان شهری که وقتی پيامبر(ص) از مکه خارج شد دعا کرد : خدايا من از شهری که محبوب ترين شهرهای عالم نزد من بود بيرون آمدم، مرا به سوی شهری که محبوب ترين شهرها نزد توست راهنمايي کن.

… کاروان آزادگان به آستانه ی شهر پيامبر رسيده بود، شهری غرق خاطره، خاطرات پيامبر (ص)، خاطرات علی (ع)، خاطرات زهرا (س)،…

خاطرات تلخ و شيرين نبرد با کفار، پيروزي های بزرگ، شب های خاطره، شب های ازدواج، تولد، تولد حسن (ع)، حسين (ع) و زينب و شهادت ها، شب های شهادت، تدفين های شبانه، تدفين تير باران،…

پرده های اشک صورت همه را پوشانده است. کاروان، مصيبت بر دوش در آستانه ی مدينه توقف کرد و خيمه زد. زنان و کودکان از اسب ها و شتر ها پايين آمدند. امام سجاد گفت : بشير! خدا پدرت را رحمت کند، شاعر بود؛ آيا تو هم شعر می گويي؟

  • بله من هم شاعرم.

حضرت فرمود: به مدينه برو و خبر شهادت پدرم حسين را به مردم بگو…

بشير آتش گرفت. شعله ور شد…

 

اي اسب تيز رو، پيام خون ببر.

پيام سرهايي که بر سر نيزه شدند.

پيام بدن هايي كه زير سم اسبان پاره پاره شدند.

پيام پيكرهايي كه روستانشينان بدنش را دفن نمودند.

پيام آنان كه با خون جراحت هايشان، غسل داده شدند.

پيام كسی كه حرمتش شكسته شد.

اي اسب تيز رو پيام خون ببر.

پيام زنانی که حرمتشان را دريدند و اموالشان را به تاراج بردند.

پيام کودکانی که با پاهای تاول زده و دست های زخمی تا شام رفتند.

پيام عشق ببر، پيام نور.

ای اسب تيزرو پيام خون ببر.

گرما چهره ی بشير را مي سوزاند. باد گرم پوستش را سرخ كرد اما او نايستاد. اسبش را هي مي زد، اشك بر گونه هايش جاري بود. بشير همچنان مي راند. به مدينه رسيد، به شهر پيامبر (ص). هيچ وقت اين چنين وارد شهر نشده بود. محزون و با دلي غمگين. حرم خلوت بود دستارش را باز كرد. اشك ها را پاك كرد. اما اشك ها را پاياني نبود. مأموريتی داشت. مأموريتی از مولا علی بن الحسين (ع) ، صدايش در تمام مدينه پيچيد :

اي اهـل مـديـنه زان بـكـوچـيـد                   كشتند حسين و ديده خونبار

آغشتـه بخون تنـش به صحراست                             بر نيزه سرش چو گـوي دوار[1]

اي مردم بدانيد كه علي بن الحسين با عمه و خواهرهاي خود به نزديكي شهر رسيده اند، او مرا فرستاده است تا شما را خبر كنم.

بغض مدينه تركيد و اشك از چشم شهر رسول خدا جاري شد. صداي شيون از هر كوي و برزن برخاست پرندگان نيز با آنها هم صدا شدند. نخل ها سر خم كردند. ملائك با مردم مدينه هم آواز شدند. کاروان بدون سپهسالار بار انداخته بود.

بغض مانده در گلوي يتيم شكست. مدينه هم يتيم شد. زن و مرد، كوچك و بزرگ، دختر و پسر مويه كنان، نوحه كنان، اشك ريزان به بيرون از شهر رفتند، آن جا كه علي بن الحسين (ع) و كاروان آزادگان خيمه برافراشته بودند.

 

1- يا اهل يثرب لا مقام لكم بها         قتل الحسين فأدمعي مـدرار     الجسم منه بكربـلا مضـرج       و الرأس منه علي القناه يدار

/انتهای متن/