از جانب من چشمان آن نور ديده ی مصطفی را ببوس

حالا کاروان اسرا در راه شام است و سرهای مقدس شهدا در پیش روی آنها. در مسیر این کاروان اتفاقات عجیبی افتاد که قهرمان یکی از ‌آنها پير زنی از يسجر [1]

0

فریبا انیسی/

پيرزن کهن سال بر خولی حمله کرد. خولی حامل سر مطهر حسين (ع) بود. پيرزن نيزه ای را که در دست خولی بود به دو نيم کرد، خداوند به او قدرت عجيبی داده بود… صندوق را باز کرد و سر را در بغل گرفت. سر مطهر چون آفتاب درخشان، نور افشانی می کرد، مردم يسجر در لذت ديدار بودند.

پيرزن سر را در بغل گرفت، آن را می بوسيد و مي بوييد. زنان ديگر که او را در اين حال ديدند، دويدند و به جنگ پرداختند.

جهاد آغاز شد. صدای شمر سربازان را به خود آورد: ای لشکر بکوشيد و اين سر را از دست ندهيد.

سربازان به سوی زنان هجوم آوردند. مردم يسجر دور پيرزن را گرفته بودند و می رزميدند.

صدای چکاچک شمشير؛ داغ اهل بيت (ع) را تازه کرد.

صدای زينب (س) در آن ميان بلند شد: « ای زن صالحه؛ همانا چند وقت است که با ديدن برادرم، او را نبوسيده ام. به خاطر مادرم فاطمه زهرا(س) از جانب من چشمان آن نور ديده ی مصطفی را ببوس… »

غلغله بر پا شد و اوج گرفت. شور مردم يک دم قطع نمی شد. سربازان به مردم حمله کردند، به زنانی که سرهای مقدس را می بوسيدند و به مردانی که سرک می کشيدند تا يک دم سیمای پسر رسول خدا (ص) را ببينند…

زينب و اهل بيت گريان ولی خوشحال، سربازان حسين (ع) در ميدان يسجر می جنگيدند.

 

 

1- رياحين الشريعه ج3 ص 149 .

/انتهای متن/