آموزگار ادب

می‌نشینم کنار پنجره و رفت و ریزش قطران باران را نگاه می‌کنم.
باران بهاری رهگذران کوچه‌ها را  حسابی غافلگیر کرده است. صدای مبهم تلفن صحبت کردن عزیز از اتاق پشتی می‌آید و من همچنان باران ، رهگذران کوچه و سقوط قطره‌های باران را از پنجره نگاه می‌کنم .

0

نسیم شهسواری/

بی‌اختیار به سمت قفسه گوشه اتاق می‌روم و از میان حجم عظیم کتاب‌های پدربزرگ کلیات سعدی را با صفحات پاره شده و جلد خاکستریش درمی‌آورم.

این کتاب با همان جلد خاکستری‌اش، شیرین‌ترین خاطرات دوران کودکی ام را رقم می زند ، روزهایی که من بودم پدربزرگ و کتابی بزرگ که آن روزها نمی‌دانستم از آن کیست اما امروز با تمامی وجود به این کتاب ، سراینده‌اش و تمامی اشعار  نابش  سر تعظیم فرود می‌آوریم.

کتابی که برای من درس زندگی ادب بود و برای پدربزرگ مونس روزهای زندگی‌اش.

سعدی ، آموزگار زبردستی است که درسش همه و همه زمزمه محبتی است که طفل گریزپای طبع آدمی را  در مکتبش می  نشاند تا جرعه‌جرعه  درس زندگی را به او بیاموزد.

.کتاب را برمی‌دار. به قطرات باران سلام دوباره می‌کنم و کتاب را باز می‌کنم

 خودم ، پنجره ، باران و رهگذران خیابان را به لطافت سخن شیخ اجل دعوت می‌کنم.

هيچت از عمر تلف کرده پشيماني نيست

ايهاالناس جهان جاي تن آساني نيست

مرد دانا، به جهان داشتن ارزاني نيست

خفتگان را چه خبر زمزمه مرغ سحر؟

حيوان را خبر از عالم انساني نيست

داروي تربيت از پير طريقت بستان

کادمي را بتر از علت ناداني نيست

روي اگر چند پري چهره و زيبا باشد

نتوان ديد در آيينه که نوراني نيست

شب مردان خدا روز جهان افروزست

روشنان را به حقيقت شب ظلماني نيست

پنجه ديو به بازوي رياضت بشکن

کاين به سرپنجگي ظاهر جسماني نيست

طاعت آن نيست که بر خاک نهي پيشاني

صدق پيش آر که اخلاص به پيشاني نيست

حذر از پيروي نفس که در راه خداي

مردم افکن تر ازين غول بياباني نيست

عالم و عابد و صوفي همه طفلان رهند

مرد اگر هست بجز عارف رباني نيست

با تو ترسم نکند شاهد روحاني روي

کالتماس تو بجز راحت نفساني نيست

خانه پرگندم و يک جو نفرستاده به گور

برگ مرگت چو غم برگ زمستاني نيست

ببري مال مسلمان و چو مالت ببرند

بانگ و فرياد برآري که مسلماني نيست

آخري نيست تمناي سر و سامان را

سر و سامان به از بيسر و ساماني نيست

آن کس از دزد بترسد که متاعي دارد

عارفان جمع بکردند و پريشاني نيست

وانکه را خيمه به صحراي فراغت زده اند

گر جهان زلزله گيرد غم ويراني نيست

يک نصيحت ز سر صدق جهاني ارزد

مشنو ار در سخنم فايده دو جهاني نيست

حاصل عمر تلف کرده و ايام به لغو

گذرانيده، بجز حيف و پشيماني نيست

سعديا گرچه سخندان و مصالح گويي

به عمل کار برآيد به سخنداني نيست

تا به خرمن برسد کشت اميدي که تراست

چاره کار بجز ديده باراني نيست

گر گدايي کني از درگه او کن باري

که گدايان درش را سر سلطاني نيست

يارب از نيست به هست آمده صنع توايم

وانچه هست از نظر علم تو پنهاني نيست

گر براني و گرم بنده مخلص خواني

روي نوميديم از حضرت سلطاني نيست

نااميد از در لطف تو کجا شايد رفت؟

تو ببخشاي که درگاه تو را ثاني نيست

دست حسرت گزي ار يک درمت فوت شود

هيچت از عمر تلف کرده پشيماني نيست

 /انتهای متن/