سرپیری

“داستان های واقعی” نام قسمت تازه ایست در به دخت؛ برش هایی از زندگی واقعی که در زندگی همه ما پیش می آید یا در زندگی دبگران می بینیم می بینیم. شما هم می توانید روایتگر یک داستان واقعی باشید تا به نام خودتان در به دخت بیاید.

0

سرویس فرهنگی به دخت؛ فریبا انیسی/

وحید را از وقتی کوچک بود می شناختیم. نسبت دوری با ما داشتند. اما به خاطر زیبایی منحصر به فرد این پسر همه به او عروسک می گفتند. همیشه لپ هایش از زور نیشگون و بوس قرمز بود. مدت ها بود که او را ندیده بودم. چند وقت پیش با مادرش همکلام شدم. مادرش زن بسیار زیبا و خانمی بود. مادرم همیشه می گفت: دنیا عوض بشه تا یکی مثل او بیاید.

وقتی دیدمش از بچه ها سوال کردم. من با دختر دومیش همبازی بودم. دخترها خوب و سلامت بودند و سرگرم زندگی . اما وحید …

خبر داشتم چند سال پیش ازدواج کرده، یک بارهم دیده بودمش . می گفت، همسرش هم سن خودش بود. مثل خودش زیبا. دو قلوهایی دوست داشتنی آورده بود که عکس آنها را به ما نشان داد.  اما عکس عروسش نبود. گفتم: مادرشوهر بازی در آوردی! پس عکس عروست کو؟ بچه بی مادر مگه می شه؟

گفت: کجایی دختر؟ زمانه عوض شده. گذشت موقعی که به خاطر بچه صبر می کردند. وقتی ازدواج کردند همه گفتند یکی را گیر آورده مثل خودش. آروم و سر به زیر. اما خوب تجربه اش کم بود. وقتی باردار شد کمتر به وحید می رسید. این پسره نه اینکه خوش بر و روست، خواهان زیاد دارد. مدتی با خانمی که دو سال از خودش بزرگتر بود صیغه کرد. همین که عروسم فهمید رفت خونه مادرش. بچه ها هم که به دنیا آمدند بعد از مدتی مهریه را گذاشت اجرا و طلاق گرفت. حالا سر پیری باید دو تا بچه آن ها را بزرگ کنم.

با تعجب پرسیدم: وحید چه کار می کنه؟

–   سر خونه زندگیشه باید چه کار کنه؟!…عروسم هم رفت پی زندگی خودش، گذشت آن زمان که صبر می کردند تا ستون خونه سر پا باشه!

/انتهای متن/