آرشیو دسته بندی

ادبیات

داستان/نگو بن بست

سر نسترن پایین بود و داشت با دسته لیوان چایی بازی می کرد: ولی خاله جان من الان به بن بست رسیدم. نرگس اومد روبروی نسترن نشست روی صندلی و دستش را گذاشت زیر چانه اش: نسترن خانم نگو بن بست. بن بست میشه وقتی می گی بن بست.
بیشتر بخوانید...

رمان /بدون تو هرگز6

علی وقتی فهمید که هانیه با میل خودش مدرسه را ترک نکرده و مشتاق درس خواندن است، به اصرار او را در مدرسه بزرگسالان ثبت نام کرد. پدر هانیه ولی از شنید خبر مدرسه رفتن دوباره هانیه سخت عصبانی شد و به حالت اعتراض و به قصد بهم زدن این وضع به خانه…
بیشتر بخوانید...

رمان/ بدون تو هرگز5

بچه اول هانیه به دنیا آمد وقتی که همسرش علی آقا نبود. او صاحب یک دختر شد. پدر هانیه از خبر بدنیا آمدن این دختر کلی عصبانی شد و اوقات تلخی کرد. وقتی علی آقا رسید، مادر هانیه با ترس و لرز و نگرانی خبر آمدن یک نوزاد دختر را به او داد... علی…
بیشتر بخوانید...

رمان/بدون تو هرگز 3

هانیه وقتی مطمئن شد که پدرش اجازه ادامه درس را به او نمی دهد و می خواهد شوهرش بدهد، علی رغم مخالفت شدید پدرش به یک خواستگار طلبه اش جواب مثبت داد و با نقشه ای که برای راضی کردن پدرش کشید او را در عمل انجام شده قرار داد.
بیشتر بخوانید...

رمان/بدون تو هرگز2

هانیه دختری عاشق درس و مدرسه است و پدرش مردی عصبی و بداخلاق که دنبال این است که زودتر او را شوهربدهد. پس پروده اش را از مدرسه می گیرد تا او درس را کنار بگذارد اما هانیه بنای مقاومت و جنگیدن دارد.
بیشتر بخوانید...

داستان/ ماه گرفتگی

فرید مرا به اتاق عمل برد. هشت ساعت در اتاق عمل بودم. پانزده روز بعد فرید دوباره مرا به اتاق عمل برد و جای بخیه­ها را پیلینگ شیمیایی کرد. امروز قرار است پانسمان را بردارد. مطمئنم عملش خوب بوده.
بیشتر بخوانید...

رمان/بدون تو هرگز 1

این، واقعی است از زندگی دختری که برای فرار از خانه پدری و قهر و خشونت پدر به ازدواجی ساده با یک طلبه تن داد اما خیلی زود دانست که این ازدواج کلید خوشبختی را به دست او داده است.
بیشتر بخوانید...