آرشیو دسته بندی

داستان

رمان/بدون تو هرگز / پایان

زینب بعد از چهار سال به ایران برگشت و دیداربا خانواده ای داشت که حالا حس می کرد در میان شان غریبه شده است. در بازگشت هم او و هم بقیه شاهد تغییرات عجیبی در دکتر وانتسون بودند . بنظر زینب همه چیز تمام شده بود که یک بار دیگر دکتر واتسون از او…
بیشتر بخوانید...

زمان / بدون تو هرگز 20

زینب مریض شده و دکتر واتسون با اصرار به خانه اش می آید که از او مراقبت کند ولی زینب راهش نمی دهد و شرط ازدواج را صحبت دکتر با پدرش می داند ... واتسون اما باز هم به اصرارش را ادامه می دهد و البته با عصبانیت و دلخوری.
بیشتر بخوانید...

رمان/ بدون تو هرگز 19

دکتر دایسون رئیس تیم جراحی بیمارستان و استاد زینب که تنها حامی او در دانشگاه است به او پیشنهاد ازدواج می دهد و زینب بخاطر اختلاف اعتقادی رد می کند اما او دست بردار نیست این پیشنهاد را چند دفعه دیگر مطرح می کند و زینب ازاین بابت سخت کلافه…
بیشتر بخوانید...

رمان/ بدون تو هرگز 18

از طرف دانشگاه برای ادامه تحصیل و کار در بیمارستان مورد زینب سختگیری های ز یادی می شود تا جایی که او تصمیم به بازگشت به ایران می گیرد اما رئیس تیم جراحی و استاد زینب به او اعلام می کند که با شرایط او موافقت شده و او می تواند با همان لباس…
بیشتر بخوانید...

رمان/ بدون تو هرگز 17

زینب با اصرار مادرش بالاخره عازم انگلیس می شود برای تحصیل و استفاده از بورسیه. در آنجا برای او همه وسایل رفاهی و تحصیلی را بخوبی فراهم کرده بودند اما زینب که در این قسمت داستان دیگر خود راوی داستان است، دائما با خود در جنگ است، جنگی میان…
بیشتر بخوانید...

داستان/ از دوران کودکی 1

بروسی، پسربچه‌ ای که والدینم درباره ‌اش سخن می‌ گفتند، تقریباً دیگر از افق فکری من بیرون رفته بود، حداکثر شاید هنوز خاطره‌ ای تقریباً کم نور و در حال خاموش شدن بود. و اکنون شخصی که حتی نامش نیز می ‌بایست از خاطرم رفته باشد مبارزه‌ جویانه…
بیشتر بخوانید...

رمان / بدون توهرگز 16

زینب با معدل بالا دیپلم گرفت و نفر اول کنکور پزشکی شد. بخاطر شخصیت و وقار خاصش در همه جا از جمله در دانشگاه مورد تحسین همه بود. خیلی زود خواستگارها پیدا شدند و همینطور در کانون توجه سفارتخانه قرار گرفت و پیشنهادهای بورسیه زیادی به او می…
بیشتر بخوانید...

داستان/ آه

زن های محل همه جمع بودند، کناری نشست و پاهایش را جمع کرد، چشم که چرخاند نگاهش با نگاه معصومه خانم، هوویش، چفت شد. او با غضب به اقدس نگاه می کرد، با دیدن او به سرعت در گوش اشرف دخترش که کنارش قوز کرده بود چیزی گفت. اشرف مثل فشفشه از جا…
بیشتر بخوانید...

داستان/ لاک صورتی 2

هاجر در راه امامزاده قاسم به خانه اش اشتباهی شاه آباد از اتوبوس پیاده شد و دل به دریا زد و راهی لاله زار و کوچه مهران شد تا دیدی بزند که از قضا با بساط پسر دستفروش مواجه شد که در بساطش همه خرده ریزهای آرایشی از جمله لاک را جمع کرده بود.…
بیشتر بخوانید...

رمان/ بدون توهرگز 15

مریضی زینب باعث برگشتن هانیه از جبهه شد. شدت مریضی بحدی بود که هانیه متوسل شد به علی و علی به خواب زینب آمد و او سرحال و سالم از روی تخت بلند شد. بعد از آن هانیه تمام بار زندگی پنج بچه را به دوش گرفت ... اما تنهایی سخت بود مخصوصا وقتی زینب…
بیشتر بخوانید...

لاک صورتی

بیش از سه روز نتوانستند امام زاده قاسم بمانند. هاجر صبح روز چهارم، دوباره بقچه خود را بست، و گیوه نوی را که وقتی می ‌خواستند به این ییلاق سه روزه بیآیند، به چهار تومان و نیم از بازار خریده بود، ور کشید و با شوهرش عنایت الله به راه افتادند.
بیشتر بخوانید...

رمان /بدون توهرگز 14

هانیه به دنبال علی به خط مقدم رفت ولی فقط توانست عده ای از مجروحان را با آمبولانس بیاورد و با افتادن منطقه به دست دشمن، پیکر شهید علی همان جا ماند. اما با مریض شدن زینب هانیه مجبور شد که برگردد در حالی که از حال وخیم زینب همه ناامید شده…
بیشتر بخوانید...