داستان/ زهر شیرین

زنی فریاد می زد و می گریست ، گویی صدایش از اعماق وجودم ، گاهی هم از دور دست ها می آمد . زن پیوسته می گفت : نرو... ! نرو... ! بایست !

داستان/ گیلدا

همه زنبیلها را به پشتش بست و یک زنبیل بزرگ پر از گل را هم به سرش بست. شلیته ‌اش را بالا گرفت و وارد آب رودخانه شد. سرعت آب خیلی بالا بود. گیلدا به زحمت می توانست قدم از قدم بردارد از طرفی سرمای زیاد آب دست و پاهایش را کرخت کرده بود. به زحمت…

داستان/ شهر فرنگی

رقیه مهری آسیابر به طور حرفه­ ای کار داستان نویسی را از سال 1389 با اساتیدی مثل حسین فتاحی و ا محمدرضا سرشار شروع کرد و در موضوعات قرآنی، اجتماعی و دفاع مقدس داستان های بسیاری نوشت.کتاب های "توفان عشق" ، "سفر به آفتاب" ، "گل همیشه بهارم"،…

داستان/زهر شیرین

زنی فریاد می زد و می گریست ، گویی صدایش از اعماق وجودم ، گاهی هم از دور دست ها می آمد . زن پیوسته می گفت : نرو... ! نرو... ! بایست !