پرس و جوی عمه از رها

“موش تو سوراخ نمی رفت، جاور به دمبش بست.” این حکایت ماری سرتقه که برای تحکیم پایه های زندگی اش می خواد دست سامان رو بند کنه، برادر شوهرش…

0

سرویس ما و زندگی به دخت/

– خوب تو این دختره را از کجا می شناسی؟

– تو دانشگاه با هم همدوره بودیم. دختر سر زبون دار و شیطون بلاییه.

– حالا مطمئنی به درد سامان می خوره؟

– بله…

ماری سرتق بله را چنان بلند و رسا گفت که انگار سه دفعه بی هول و ولا خطبه خونده شده. در همین حین رها تو اتاق آمد.یک نگاهی به جمع کرد و گفت: سلام! ( و رو به ماری ادامه داد:) دوستت دارم عزیزم قد یه سوسک مرده، … دروغ گفتم عزیزم سوسکه هنوز نمرده!!

خودش زد زیر خنده  و بی توجه به بهت بقیه ادامه داد: چه قدر دلم برات تنگیده بود.

ماری سرخوش خندید وگفت: چه طوری رها جان؟

– تازه از خواب بلند شدم. (در مقابل دهان های باز مانده ما و نگاه خیره به ساعت ادامه داد:)این حرف بزرگمهر که گفت: «سحرخیز باش تا کامروا شوی» رو زیاد جدی نگیر، دور و بر ما، سحرخیز ها یا کله پز شدند یا نانوا !

– پس چی را جدی بگیریم؟

نیلا بلا پرسید. ماری گفت: عشق و دوست داشتن.

رها گفت: اگه کسی بهت گفت دوستت دارم، آروم بغلش کن ، نازش کن ، سرشو بذار روی شونت و یواش در گوشش بگو : اونجایی که تو درس می خوندی، ما مدیر مدرسه بودیم !

خندید و ماری گفت: تحصیل.

– درس را می خواهی چه کار ؟ تو اداره ما، آبدارچی دیپلم دارد. منشی لیسانسه، اپراتور مهندسه،… مدیر عامل دیپلم ردیه، امور مالی سیکل داره ، ولی پسر خاله مدیره، سرمایه گذارها هم دو تاشون بچه های مدیر عاملند که هنوز مدرسه نمی رند!

– خوشگلی ، هم اعتماد به نفس تو را بالا می برد و هم اعتماد دیگران رو نسبت به تو!!

– نچ! رفتم تو کوه داد زدم .. یعنی از من خوشگل ترم هست !؟صدا اومد هست هست هست … هیچی دیگه برگشتم خونه! شرمنده و سرافکنده،…

– پدر و مادر رو که برای تو جون هم می دهند.

–  مامان و بابام نشسته بودن داشتن چایی می خوردن،به مامانم گفتم :خوب حال می کنیدا، دختر به این ماهی دارید! چند لحظه سکوت کردن و به هم خیره شدن، بابام یه آهی کشید و با افسوس به مامانم گفت : چاییتو بخور… همه شون آرزوهای بهتر از ما را دارند.

 عمه گوهر که تا آن موقع ساکت بود پرسید: حالا از خودت بگو ترم چندی؟

– روم به دیوار خجالت می کشم، از بس طولانی شده درسم.  من نمی دونم اون استادی که ترم قبل از درسش افتادم، ترم بعد دوباره با چه رویی می آید سر کلاس !؟

– از زندگیت راضی هستی؟

رها سرخوش خندید وگفت: یادتونه وقتی بچه بودیم تخته پاک کن رو خیس می کردیم، می کشیدیم رو تخته به خیال اینکه تمیز شده؟ بعد که خشک می شد می فهمیدیم چه گندی زدیم، الانم همین حسو نسبت به زندگی دارم!

– چرا؟

– قیافه ام را که می بینی؟فکر کنم خدا وقتی داشت دماغ مرا می آفرید، دکمه Caps Lock رو فشار داده بود…  یــه افرادی رو تـــــو زندگیــمـون راه دادم  که نــنــه بـابـاشون تــــو خــونـــه بـــه زور راهشـــون میدن… آرزوم رفتن به جاییه که حتی گداهاشونم خارجی حرف می زنند ، می بینی ما کجاییم و آن ها کجا؟… اون گوشه از قلبم را که مال هیچکس نیست، اجاره دادم؛ بیست تومن پیش ، ماهیانه چهارصد و پنجاه هزار تومن اجاره…

– شغلت چیه؟

عمه می پرسید از رها، بدون لبخند . در حالی که ما از خنده دل هامون را گرفته بودیم.

– یارو سؤال پرسیده اگه ۲۴ ساعت گناه آزاد باشه چه گناهی می کنین؟جواب های ملت کلاً شخصیت منو برد زیر سوال. چون همش فعالیتهای روزمره ی منه!

عمه گوهر بلند شد و با اخم به ماری اشاره داد . ماری بلند شد.

عمه دور از چشم رها گفت: تو چرا فکر می کنی باید برای سامان زن بگیری؟

– از وقتی برادرشوهرم گفته زن می خواد، گفتم اگر یکی از دوستان خودم را به او معرفی کنم جا پایم را پیش مادر شوهرم محکم کردم. سامان آروم و ساکت است. طبق قانون جاذبه باید زنی بگیره که شیطون و فعال باشه!

عمه گوهر با نگاه عاقل اندر سفیهی گفت: .به خاطر میخی نعلی افتاد.به خاطر نعلی اسبی افتاد. به خاطر اسبی سواری افتاد.به خاطر سواری جنگی شکست خورد، به خاطر شکستی مملکتی نابود شدو همه اینها به خاطر کسی بود که میخ را خوب نکوبیده بود…! عزیزم! تو دو دستی به زندگی خودت عاقلانه بچسب نمی خواد با زن گرفتن برای سامان پایه های زندگیت را محکم کنی!

و از اتاق رفت بیرون.

فریبا انیسی/ انتهای متن/