لیلا

لیلا دختری که از یک ازدواج بدردنخور شروع کرد و بعد از مرگ شوهر معتادش با یک بچه معتاد در خانه پدر است، حالا سر کار رفته، کاری که بهمن برایش پیدا کرده تا درآمد داشته باشد برای پول مواد .

0

سرویس فرهنگی به دخت/

دیگر مثل سابق با مصرف مواد، حس نشاط و سرخوشی در تنش دمیده نمی شد. با این که مقدار موادش را بیشتر کرده بود و فاصلۀ بین مصرف ها را کمتر، اما انگار تأثیرش را از دست داده بود. مدام خمار وبی حوصله و کسل بود. دست هایش سریع به لرز می افتاد و انگار جریان خون در رگ هایش متوقف می شد. سرگیجه و تاری دیدش بیشتر شده بود. مدام در توهمی ناآشنا سیر می کرد. گمان می کرد کسی در تعقیب اوست.

با این که داخل خودرو نشسته بود و کمی آن سوتر بهمن پشت فرمان قوز کرده و به خانه ای زل زده بود، اما احساس ناامنی در وجودش فوران می زد. هوا گرگ و میش بود. نزدیک غروب بود و روشنایی خانه ها کم کم داشت جان می گرفت.

ــ مطمئنی طبقۀ بالایی ش رفته مسافرت؟

ــ پ نه پ الکی خوشم اومدم این جا گیر بیفتم.

ــ حالا از کجا میدونی همسایه پایینی می خواد بره عروسی؟

بهمن نگاه تیزی به صورتش انداخت.

ــ ببین بچه، تو فعلاً کار اول را داشته باش، بقیۀ درسها بمونه برای بعد. اگر دیدم این نوبت خودت را خوب نشون دادی، اون وقت چیزهای دیگه را هم یادت می دم. افتاد؟

با این که از لحن بهمن خوشش نیامده بود اما سکوت کرد. چاره ای جز این نداشت. باید تمام این تحقیرها و توهین ها را تحمل می کرد. او به پول نیاز داشت. هم خودش و هم پسر کوچولویش که به گفتۀ پزشک، معتاد شده بود و اگر مواد به او نمی رسید، کلافه اش می کرد.

لابد حالا به خوابی عمیق فرو رفته بود، آن هم درست بعد از دوازده ساعت بیداری مداوم.

ــ دارن می رن. نگاهشون نکن. ممکنه شک کنن.

بعد گوشی را درآورد و شماره ای را گرفت.

ــ اسی آماده باش. کمی که دور شدن می ریم تو. باید مطمئن بشیم چیزی جا نذاشتن و برنمی گردن.

با تعجب نگاهش کرد.

ــ این اسی دیگه کیه؟!

ـ همکارت. کارکشته ست. هرچی گفت، گوش می کنی. تو این کار هول شدن نداریم. وقت تلف کردن که اصلاً نداریم. خودت خوب می دونی زنها وسایلشون را کجا می گذارن. اول سروقت اون جاها می ری. افتاد؟

سرش را به علامت تأیید تکان داد.

هرگز قلبش به این شدت نزده بود. برای اولین بار بود که داشت در زندگی اش ریسک می کرد. دست به کاری خطرناک می زد. اگر گیر می افتاد برای همیشه فاتحه اش خوانده بود. معلوم نبود چی به سر بچه اش می آمد. معلوم نبود می توانست در زندان دوام بیاورد یا نه. اما چاره ای نداشت. تا ابد که نمی توانست از جیب پدر پول کش برود. بالاخره می فهمید. شاید هم تا به حال فهمیده بود و به روی خودش نمی آورد.

ــ وقتشه. عجله کن.

کسی در کوچه نبود. لامپ بزرگ داخل کوچه سوخته بود. تا به خود جنبید و از ماشین پیاده شد وخودش را به در رساند، اسی  سوسول از بالای در، داخل حیاط پریده و در را باز کرده بود.

در حیاط را که بستند از سه پله بالا رفتند. داخل پاگرد که شدند. اسی سوسول با میله ای آهنی که او هرگز به عمرش ندیده بود در چوبی آپارتمان را شکست و رو کرد به لیلا:

ـ تو این جا را بگرد. من می رم طبقۀ بالا. حواست به گوشیت هم باشه. بهمن بیرون کشیکه. اگه کسی وارد خونه شد فوری می یای سمت پشت بوم.

و بدون این که منتظر حرفی بماند، از پله ها بالا رفت.

لیلا اول بهت زده بود. ترسی تمام تنش را گرفته بود. با کفش داشت روی فرش های خانه ای راه می رفت که کسی دیگر داخل او زندگی می کرد. شاید کسی مثل خودش.

مستقیم به اتاق خواب رفت. با عجله کشوهای دراور را بیرون ریخت. لابلای لباس ها را جویید، چه طور می توانست این جا طلا پیدا کنه وقتی صاحب خونه عروسی رفته بود. مسلماً کسی که عروسی می رفت، حتماً تمام طلاهایش را همراهش می برد.

داخل کشو به جز دویست هزار تومن پول دیگه ای نبود. داخل کمد دیواری را نگاه کرد. به جز رخت و لباس و رختخواب چیزی ندید. هنوز پانزده دقیقه نگذشته بود که سایه ای را بالای سرش دید. سایۀ یک مرد.

با این که چراغ قوه اش را رو به کمد دیواری گرفته بود اما  جرئت نمی کرد،  آن را به سمت سایه بچرخاند.

سایه در نظرش هیولایی خوفناک رسید.

منیژه جانقلی/ انتهای متن/