زنان اولین قربانیان روابط معیوب

آنچه پس از دیدن “من مادر هستم” فیلم بیش از هر نکته ای در ذهن برجسته می شود این نکته است که به راستی مفاهیمی چون “دوستی”، “دوست داشتن”، “عشق”، “ارتباط” و “کمک به یکدیگر” علی رغم منابع غنی آموزشی و رفتاری در تاریخ، فرهنگ و دین ما، با چه بحرانی در فرایند آموزش و نهادینه شدن در بخشی از جامعه ایرانی مواجه شده اند که از دل شان چنین هرج و مرج دلخراش و غیر قابل جبرانی بیرون می زند؟

10

سرویس فرهنگی به دخت/

(داستان فیلم:سعید دوست خانوادگی نادر و ناهید پس از هتک حرمت آوا دلنواز، دختر نادر توسط او کشته می شود و سیمین، همسرش برای آوا دلنواز از دادگاه  حکم قصاص می گیرد…)

در ازدحام بی سامان و پر اشتباه رابطه ها در داستان فیلم “من مادر هستم” اولین و آسیب پذیر ترین آدم های داستان، زنانِ قصه اند و در این میان از سر تأسف و افسوس باید گفت قربانی اصلی کم سن ترین و بی گناه ترین آنهاست.

وقتی به تماشای این فیلم نشستم،صادقانه اعتراف می کنم که انتظار داشتم مثل چند فیلم دیگری که از آقای جیرانی دیده بودم،با ظهور تیتراژ بر روی پرده،بگویم….”که چی”!!! اما…

آقای جیرانی من دیروز در سالن “سینماتگراف” مجموعه موزه سینما تنها تماشاگر فیلم شما در سانس 3 بعد از ظهر بودم و آنقدر فیلم مرا در بر گرفت که تاریکی و تنهایی در آن سالن تا انتهای فیلم لحظه ای توجه مرا به خود جلب نکرد.

در داستان فیلم ما با سه شخصیت زن مواجه هستیم:

ناهید(هنگامه قاضیانی):او مادر آوا دلنواز(باران کوثری) و همسر نادر است. به تازگی به شدت با نادر دچار اختلاف شده است. ناهید در این داستان سمبل همه زن هایی است که در پی نوشدارو پس از مرگ سهرابند.نگرانی او از بابت ارتباط و علاقه مندی آوا و پدرام اگرچه مادرانه و دغدغه مند است، ولیکن او فراموش کرده است که حالا مدت هاست آوا حتی او را مامان خطاب نمی کند. آوا پای حرفش می ایستد او را متهم به دخالت می کند و نهایتا خطاب به او می گوید “تا الان هرچی مادری کردی بسه”

ناهید در چنین زمین بایری با بدترین ابزار(توهین و تحقیر پدرام و به رخ کشیدن فقر او و تحمیل نظراتش با جمع کردن وسایل آوا از خانه نادر بدون در جریان قرار دادن آوا) در پی کاشتن تخم محبت “مادری” است.

یکی از مصداق های بارز این جا ماندگی، صحنه ایست که ناهید در زندان خطاب به آوا  میگوید “از این به بعد دیگه همیشه به من بگو مامان. باشه دخترم؟”

دلخراشی ماجرا اینجاست که بر اساس روند داستان، از این به بعدی برای این دو نفر وجود ندارد!!

سیمین کاشف (پانته آ بهرام): سیمین نمایشی تمام قد از یک زن بازنده و مغموم است؛ ولی آنچه این بازندگی را برایش ابدی می کند، آتش انتقامی است که با ورودش به ایران و یاد آوری تلخکامی های گذشته شعله ور شده و نهایتا با کشته شدن سعید توسط آوا دلنواز همه چیز حتی خود او را در خود می سوزاند.سیمین بهترین و پررنگ ترین نشانه برای پیام داستان است: اینکه  گاهی بعضی زخم ها و آسیب ها  آنقدر عمیق و برخی اشتباهات آنقدر پر هزینه اند که می توانند  یک زن را با همه عواطف و احساساتش به سر سخت ترین و سنگ دل ترین موجود روی زمین تبدیل کنند. وضعیت روحی سیمین حاصل یک رابطه بی هدف و خارج از قاعده با نادر دلنواز در سالهای جوانی است. سیمین در این رابطه بی سر انجام، بازنده ای به تمام معنی است: از دست دادن اجباری یک فرزند پنج ماهه، ناتوانی در بارداری تا پایان عمر و یک ازدواج مصلحتی و بی روح با سعید، دوست صمیمی نادر.

سیمین برای انتقام از نادر یعنی یکی از مهره های بازی، دختر او را با علم به بی گناهیش و گناه کار بودن سعید پای طناب دار می کشاند، غافل از اینکه، این تصمیم  اثری در بهبود جراحتی که بر روح خود حس می کند، ندارد.

آوا دلنواز: آوا که نام و نام خانوادگیش به نظر من با هدف القای یک مفهوم انتخاب شده، شخصیت دختری 19 ساله را به نمایش می گذارد که طبق گفته خودش(در سکانس رستوران ) تنها دوست دارد ساز بزند، زندگی کند و پدرام را هم دوست دارد….همین.

آوا زندگی را همین قدر ساده می خواهد، او از سخت گیری های نا مفهوم و سر صداهای بی سر انجام ناهید و ضعف و دائم الخمر بودن نادر خسته است.او هیچ کدام شان را نمی خواهد.چیز عجیب و زیادی هم نمی خواهد، همین که پدرام باشد، بنوازد، موبایلش را خاموش نکند و روزی ازدواج کنند…اما متأثر کننده ترین اتفاق داستان این است که قربانی اصلی این روابط معیوب و بی سر وته “آوا” است.

آواست که به خاطر تنهایی و نداشتن یک کانون امن باید به یک آپارتمان پناه ببرد که مشخص نیست صاحبش کیست.آواست که باید به جای مامان و بابا به عمو سعید اعتماد کند.آواست که اعتماد و معصومیتش مورد تجاوز و سوء استفاده قرار می گیرد و آواست که قربانی انتقام “بی بند باری” نادر و سیمین است.

آنچه پس از دیدن این فیلم بیش از هر نکته ای در ذهن برجسته می شود این نکته  است که به راستی مفاهیمی چون “دوستی”، “دوست داشتن”، “عشق”، “ارتباط” و “کمک به یکدیگر” علی رغم منابع غنی آموزشی و رفتاری در تاریخ، فرهنگ و دین ما،  با چه بحرانی در فرایند آموزش و نهادینه شدن در  بخشی از  جامعه ایرانی مواجه شده اند که از دل شان چنین هرج و مرج  دلخراش و غیر قابل جبرانی بیرون می زند. اگر سیمین و نادر تکلیف یک رابطه را با موازین اخلاقی و انسانی روشن می کردند، اگر ناهید و نادر مسئولیت و محبت مادر و پدر بودن را بر خود خواهی ها و اختلافات تخریب گر ترجیح می دادند، اگر سعید برای خانه نادر و ساکنانش حرمت قائل بود و با ترک آن خانه راه را بر جولان منویات خود خواهانه اش می بست…. و اگر سیمین با قدرت، مسئولیت خطای خود را می پذیرفت و برای التیام زخم هایش  کس دیگری را قربانی نمی کرد…

اینها تلنگرهای ارزشمندی فیلم آقای “جیرانی” است برای بیننده ای که با نگاه دقیق و البته بدون پیش داوری و تنگ نظری ، به تماشایش بنشیند.

زینب جلیلی / انتهای متن/