عقايدم را با يك ساندويچ مك دونالد معامله نمی كنم

“افراد دائم از من سوال مي‌كنند كه ناهار چه مي‌خورم و بايد به آنها بگويم كه من روزه‌ام. فهميدن موضوع براي مردم دشوار است و مي‌دانم بخاطر اين موضوع پشت سرم حرف مي‌زنند، اما من عقايدم را با يك ساندويچ مك دونالد معامله نمي‌كنم. ” این بخشی از كتاب “دختران راهي ديگر” است؛ مجموعه داستان هايي از زندگي واقعي دختران آمريكايي است كه مسلمان شده‌اند. با مترجم کتاب خانم ناهید آزادمنش گفت و گویی کرده ایم تا از دلایل ترجمه آن برای مان بگوید که خود داسنانی دارد.

2

سرویس اجتماعی به دخت/

خانم آزادمنش شما يكی از مترجمين اين كتاب هستيد. لطفاً از جذابيت‌های كتاب برای مان بگوييد.

اين كتاب طی فرآيندی جالب و اتفاقي به دستم رسيد. احساس می كنم چيزي جز لطف خداوند نبودکه عملاً من و همسرم را در شرايطی قرار داد  كه به فكر ترجمه آن افتاديم.

راستش را بخواهيد يكي از دوستان كتاب را در آمريكا ديده و موضوع آن توجهش را بخود جلب كرده بود. او كتاب را با خود از آن جا آورده بود و به من پيشنهاد ترجمه آن را هم داد. اتفاقاً در آن زمان فرصت زيادی نداشتم و مشغول انجام چند كار دشوار و همزمان بودم. اما همسرم در همان ايام طبق دستور پزشك بستری و مجبور به استراحت مطلق شد؛ يعنی چيزی كه همواره از آن فرار می كرد. همين‌طور كه گفتم شايد فقط خواست خداوند بودكه چنين موقعيتی پيش آمد و همسرم برای فرار از شرايطی كه گرفتار آن شده بود، مشغول مطالعه اين كتاب شد. از دور هر از چند گاهی اشك را در چشمانش می ديدم. گاهی حتی اشك هايش جاری می شد. بعضی وقت ها  از اين دنده به آن دنده مي‌شد، اما كتاب را روی زمين نمی گذاشت. من خیلی کنجکاو شده بودم که در این کتاب چه نوشته که اینقدر او را تحت تأثیر قرار داده است. اما پیش از اینکه چیزی بپرسم،  خودش شروع كرد كه:” ای وای ببين يك زن مسيحی در مورد اسلام چه می گويد!يك مبلغ مسيحيت چگونه می تواند اقرار به كامل بودن دين اسلام كند و ما چقدر كم كاری كرده‌ايم. “

چند سطری از كتاب را خواندم و دليل اشتياقش را فهميدم. خيلی جذاب بود و توجهم را به خود جلب كرد.

واقعاً؟ اما يك مبلغ دین مسيحيت چگونه مي‌تواند اسلام را تبليغ كند؟

اتفاقاً اين سؤالی بود كه در اولين برخورد با كتاب برای خود من هم پيش آمد. باور نمی كنيد اگر بگويم برخی از دوستان خودم بعد از چاپ كتاب و خواندن آن تماس می گرفتند و می پرسيدند كه آيا واقعاً در متن كتاب دست نبرده‌ايد؟ و من فقط میخنديدم و البته گاهی هم گريه‌ام می گرفت.

چرا گريه؟

گريه بخاطر اين‌كه ما اسم خود را مسلمان گذاشته‌ايم، ولي با كمال تأسف كاری جدی و درخور اين دين بزرگ انجام نداده‌ايم. می دانستم ترجمه اين كتاب بسيار اثرگذار است و اتفاقاً همين‌طور هم شد. بسياري از مدارس و اجتماعات مختلف و حتی حوزه‌های علميه از كتاب استقبال كردند. به برخی از اين مدارس دعوت شدم. در بعضی مدارس خواندن اين كتاب را به عنوان يك كار كلاسی به دانش آموزان داده بودند و نوجوانان از آن استقبال كرده بودند. در حد تبليغ محدودی كه برايش شده بود، استقبال مردم عالی بود.

در حال حاضر كتاب به چاپ چندم رسيده؟

فكر كنم به چاپ چهارم رسيده است. چاپ سوم را كه مطمئنم. ولی متأسفانه ناشر كم لطفی مي‌كند و خبر دقیق به ما نمی دهد. اين كتاب مثل يك مجله يا روزنامه يا كتاب داستان و رمان است. چون به‌نحوی بسيار جذاب ماجراهای دختران مسيحی تازه مسلمان شده را بازگو كرده است. جالب تر و جذاب تر اينكه خانمی كه مادر يكی از همين دختران است، دست به نوشتن اين كتاب زده. اين خانم خودش مبلغ دين مسيحيت در سرتاسر آمريكا و كانادا بوده است.

جداً؟ ماجرا جالب شد. با چه انگيزه ای اين كار را كرده؟

اين دقيقاً همان سؤالی بود كه بعد از خواندن بخشی از كتاب به ذهن من هم خطور كرد. واقعاً با چه انگيزه ای؟ به همين دليل از طريقی با ايشان ارتباط برقرار كرديم و هم صحبت شديم. خيلي آدم جالبی است. تازه وقتی كتاب را می خوانيد، می بينيد چقدر منصفانه نوشته شده. من خواندن اين كتاب را نه تنها به دختران مان كه به والدين مان و حتی به پسران مان هم توصيه می كنم .از آن‌جا كه تا حدودی دستی بر آتش دارم و فارغ التحصيل رشته علوم تربيتی هستم و از طرفی چندين كتاب در اين زمينه ترجمه كرده‌ام، صادقانه اعتراف می كنم كه اثرات تربيتی و روانشناختی اين كتاب به مراتب بيشتر از كتاب‌های ديگر من است. حداقل خودم اينگونه فكر می كنم.

پس شما ترجمه این كتاب اولين كارتان نبوده. نسبت به بقیه کتاب های تان  چه مشخصه‌اي در اين كتاب ديديد؟

من حدود 14 كتاب دارم. تنها يك چيز می توانم بگويم و اين كه در تمامی صفحات اين كتاب نه تنها صدای فطرت را شنيدم، بلكه با تمام وجودم آن را حس كردم؛ همانی كه خداوند بر اساس آن همه بشر را آفريده است.

تصور كنيد خانمی مسيحی كه تحصيلات آكادميك هم دارد، بر اساس يك پژوهش كاملا علمی به يافته هايی رسيده و بدون كم و كاست آنها را بيان كرده. چيزی كه باعث شده اين كار را بكند، تنها و تنها همان رجوع به فطرت خودش‌است.

یعنی پژوهشگر و نويسنده اين كتاب يك مسيحي‌است؟

بله او نه تنها مسيحي بوده، بلكه مبلغ مسيحيت هم بوده. وی اظهار می كند كه اساساً شناختي از اسلام نداشته. البته قصه مربوط به چندين سال پيش است كه اسلام زياد در اروپا و امريكا شناخته شده نبوده، روزی دخترش نزد او می آيد و می گويد كه می خواهد مسلمان شود. مادرش شوكه می شود. چرا كه در طول زندگی سعی كرده بوده يك كاتوليك تمام عيار باشد و به فرزندان خود نيز دينداري را بياموزد و حالا دختر مذهبی او آمده و می خواهد دينش راتغيير دهد.

بايد داستان را از زبان خودش بشنويد كه البته در اين مصاحبه امكانش وجود ندارد .

 می توانيد برخی از قسمت های جالب تر كتاب را براي مان بازگو كنيد؟

حتماً، مثلا يكی از نكات جالب برايم اين بود كه ما واقعاً در مورد مسيحيت هيچ چيزی نمی دانيم. اينكه مسيحيان در دنيای واقعی، نه در فيلم های سينمايی شان، چگونه زندگی می كنند يكی از هزاران موردی است كه ما از آن بی اطلاعيم، می توان گفت بيش از هزاران فرقه مسيحيت وجود دارد و اين يعنی هريك از مسيحيان تابع عقايد كليسای مربوط به فرقه خود هستند. شايد نتوانيد تصور كنيد كه مثلاً يكشنبه كه می شود مادر خانواده به كليسای فرقه خود می رود، پدر به كليسای مورد نظر خودش و هر يك از فرزندان هم همين‌طور! البته اگر در اين سردرگمی، برای فرزندان عقيده‌ای باقی مانده باشد و اصولاً به كليسا بروند! يعنی حتی در درون خود خانواده از نظر عقيده مذهبی، نظری واحد وجود ندارد و هيچ‌يك فرقه ديگری را قبول ندارد!

اين درست برعكس آموزه های دينی اسلام است.

بله، درست برعكس دين ماست. مثلا ما اگر بخواهيم در جمعه عبادت كنيم، به نماز جمعه می رويم يا هر وقت كه وقت نماز باشد، به اولين مسجدي كه سر راه مان است می رويم و نماز می خوانيم، ولی آنها در دينداری خود نيز گرفتار گسست شديدی هستند و اتفاقاً هر روز هم كه می گذرد، تعداد فرقه‌های مسيحی بيشتر و بيشتر می شود و خود اين مسأله مشكلات زیادی برای شان ايجاد كرده است. مثلا در بخشی از كتاب، يكی از دختران می گويد:

“پدرم” كشيش يونايتد متديست” بود، پدر بزرگم هم” اسقف باپتيست” بود، در يك محيط كاملاً مذهبی پرورش يافته بودم. تقريباً هر روز هفته به كليسا می رفتم. من يك مسيحی” ادونتيست روز هفتم” بودم و به كليسای مربوط به فرقه خود می رفتم. در دوره دبيرستان تصوراتم نسبت به كليسا  دگرگون شد. زيرا رياكاری و دورويی بسياری در كليسا و تعاليم مربوط به آن می ديدم. رفتن به كليسا را كنار گذاشتم و در 17 سالگی دبيرستان را هم ترك كردم.”

مطلب مربوط به يكی ديگر از اين دختران آمريكايی را برای تان می خوانم:

“در دوران كودكی به “كليسای خدا” می رفتم (به عنوان تابع فرقه كليسای خدا)كه مذهب پدرم بود. در دوران دبيرستان همراه مادرم به” كليسای اسقفی” می رفتم. دليل اين تغيير مذهب اين بود كه مادرم تصميم گرفته بود به ريشه های مذهبی خود (كليسای اسقفی) بازگردد. من واقعاً به هيچ‌كدام از اين دو مذهب اعتقادی نداشتم. “

 

ولی اکثر ما من چنين چيزهایي را در مورد مسیحیان نمی دانیم.

اتفاقاً خود من هم همين‌طوربودم . با اينكه مدتی در انگلستان اقامت داشتم، ولی واقعاً نمی دانستم اين‌همه كليسا كه سر هر كوی و برزن شان وجود دارد، معتقدين مربوط به خود را دارد كه صدها فرقه‌اند. اساساً آنها نمی گذارند كه ما از اين دست مشكلات شان حتی باخبر شويم.

يا مثلاً در بخش ديگری از كتاب يكی از دختران در مورد نحوه انجام فرايض دينی در امريكا و سختی اين‌كار اين‌گونه می گويد:

 

“ايام ديگری كه قدری كار برايم مشكل می شود، در طول ماه رمضان است كه افراد دائم از من سوال مي‌كنند كه ناهار چه می خورم و بايد به آنها بگويم كه من روزه‌ام. فهميدن موضوع براي مردم دشوار است و می دانم بخاطر اين موضوع پشت سرم حرف می زنند، اما من عقايدم را با يك ساندويچ مك دونالد معامله نمی كنم.”

 

يا يكی ديگر از دختران در مورد حجاب داشتن در جامعه امريكا می گويد:

“آدم گاهی احساس می كند كه در امريكا مثل يك ماهی  است كه برخلاف جهت آب شنا می كند. دائماً بايد در مورد حجابت به اين و آن توضيح بدهی. از مشاغل مختلف بخاطر حجابم كنار گذاشته شده‌ام. در جامعه‌ای كه ادعای زيادی نسبت به زندگی آزادتر برای زنان دارد، نوع نگاه مردان نسبت به زنان شرم آور است و به قهقرا بردن زن و تبديل او به تصويری جنسی است. حجاب باعث می شود كه مردان نتوانند چشم چرانی كنند. حجاب باعث شده آنها به زن به چشم يك انسان نگاه كنند، نه يك شیء.”

 

اسم کتاب را نگفتید؟

كتاب “دختران راهی ديگر”  که مجموعه داستان هايی از زندگی واقعی دختران آمريكايی است كه مسلمان شده‌اند. پيشنهاد می كنم حتماً آن را بخوانيد.

حرف هایم را  با یکی دیگر از نقل قول های یکی از دختران تمام می کنم:

“بيشتر زنان آمريكايی تصور می كنند كه آزادترين زنان روي كره زمين اند، ولی آيا واقعا به آنان ظلم نمی شود؟ زنانی كه از ترس طرد شدن نزد ديگران بايد اندامی مناسب داشته باشند، زنانی كه در مقابل كار يكسان حقوقی حتی كمتر از مردان می گيرند، زنانی كه پس از ازدواج مجبورند با نام همسرشان زندگی كنند و نام خانوادگی خود را از دست می دهند! آيا اين است مفهوم آزادی؟ آيا به آنان، بدون اينكه حتی خودشان متوجه شوند، ظلم نمی شود؟”

 

ممنون كه وقت تان را در اختيار ما قرار داديد.

/ انتهای متن/