لیلا

لیلا با حال زار از درمانگاه برگشت با بچه که با آمپول مسکنی به خواب عمیقی فرو رفته بود. حالا باید فکری برای خماری می کرد و گیر آوردن مواد.

0

سرویس فرهنگی به دخت/

در زندگی خودش را بازنده می دانست. در عشق شکست خورده بود. عشقش، مردی معتاد از آب درآمده بود که به جز مواد مخدر به چیزی دیگر فکر نمی کرد. دیگر هیچ حسی نمی توانست در او، عشق به زندگی را زنده کند. زندگی، خانواده و همه چیزش همان موادی بود که حاضر بود به خاطرش جان عزیزترین کسش را هم بدهد. داده بود هم. جان خودش.

یادش افتاد اوائل به این خاطر تن به اصرارهای آرمین داده بود که می خواست جایی برای خودش در رگ و پی آرمین باز کند. ثابت کند عشقش به رقیب سرسختش، مواد می چربد. با آرمین همپا و همراه بشود تا آرمین به میزان عشقش پی ببرد. اما وقتی فهمید راه را به اشتباه رفته است که خیلی دیر شده بود.

خواسته بود آرمین را بازآوری کند؛ اما خودش به کجراهه افتاده بود. حالا به جای یک نفر، دو نفر دغدغۀ تهیۀ پول مواد را داشتند. هر دو بیکار و رانده از جانب خانواده.

آرمین برایش تمام این بدبختی ها را به ارمغان آورده بود. عشق او، اصرارهای او به ادامۀ اعتیاد، او را به این مسیر کشانده بود. هرچند حالا دیگر می دانست ترک اعتیاد به شیشه، به این آسودگی هم نیست. کسی که در دام شیشه یا کراک می افتد مثل معتادان به تریاک یا هروئین نمی توانند هروقت دلش خواست واراده کرد، به مراکز بازپروری برود و ترک کند.

حالا در کنج خانۀ پدرش کز کرده و داشت از درد وخماری به خود می پیچید. چند بار توانسته بود بدون پول، موادش را تهیه کند بچه با تزریق یک آمپول به خواب عمیقی فرو رفته بود. مسکنی که دکتر دیگری در بیمارستان دیگر برایش نوشته بود. پدر گاه پهلو به پهلو می شد و گاه خرناس هایی از ته گلو می کشید که در سکوت وهم انگیز شب او را از خود بیرون می کشید. باید صبح زود، یک بار دیگر به سراغ اکبر شست بزرگ می رفت. عز وجز  والتماس می کرد. به پایش می افتاد و خواهش می کرد که یک بار دیگر نسیه به او جنس بدهد. حاضر بود هر پیشنهادی را بپذیرد، حتی شده مواد برایش جابه جا کند. بفروشد.

تا صبح فکر کرد. در پس افکارش دنبال راه حلی می گشت تا مابقی زندگی اش را سپری کند. حالا که در این دام گرفتار شده بود. همه چیز برایش پایان یافته تلقی می شد. نباید می گذاشت زندگی اش در سختی  بگذرد. در نظرش بارها این مسئله را تکرار کرده بود. این که سرنوشتش همین بوده. زندگی برای او چنین رقم خورده بود. سرنوشت، آرمین را سر راهش قرار داده بود. از ابتدا قرار بود مرد زندگی اش معتاد باشه. گوشۀ خیابان جان بدهد. حتی آن قدر زنده نماند تا تولد اولین بچه اش را ببیند. سرنوشت خواسته بود، او درس نخواند و کاری هم بلد نباشد انجام بدهد. اگر سرنوشت او غیر از این بود، باید زندگی اش متفاوت از این هم می شد. باید مثل بعضی از دوستانش درس می خواند و شاید همسری بهتر از این می داشت.

پدر که صبحانه نخورده ظرف غذایش را زیر بغل زد و کفش های خاکی اش را به پا کرد و از سر در آپارتمان کوچک شان بیرون رفت، آماده شد. بچه هنوز از خواب بیدار نشده بود. دارویی که تزریق شده بود، گویا او را ساعت ها از درد دور کرده بود و به خواب عمیقی فرو برده بود.

کتانی های سبز رنگش را به پا کرد و بیرون رفت. کوچه چندان خلوت نبود. گربه ای سیاه رنگ ولاغر از لای پایش خیز برداشت و به وسط شمشاد پرید. ترسید. خواست جیغ بکشد. احساس کرد تمام نگاه ها به سمت اوست. تصور می کرد زیر هزاران نگاه شکاک دارد، له می شود. چرا تا این حد برای مردم اهمیت داشت؟ چرا دست از سرش برنمی داشتند! چرا فقط اطراف خانه او را می پاییدند! اصلاً چرا او را زیرنظر داشتند! مگر او هم مثل بقیۀ معتادان بود. او که قیافه ای معمولی داشت! بارها در آینه خود را تماشا کرده بود؛ هرچند در بیست سالگی طره ای از موهایش که همیشه دلبرانه روی پیشانی اش می ریخت، خاکستری شده بود. هرچند زودتر از موعد چروک هایی گوشۀ چشم هایش پدیدار شده بود. هرچند کمی بیشتر از سنش نشان می داد، اما هیچ کدام از این تغییرات نمی توانست جلب توجه کند.

او تصور می کرد نه معتاد است و نه قرار است برای همیشه به این مواد وابسته باشد. حالا فقط کمی، به اندازه ای که بتواند مرهمی بر درد جسمش بگذارد و از این کسالت و رخوت بیرون بیاید، به آن نیاز داشت. همین که کمی شیشه مصرف می کرد، دیگر به سراغ آن نمی رفت. او حتماً قادر بود به راحتی این مواد لعنتی را که مثل سریش به او چسبیده بود و داشت تحلیلش می برد، کنار بگذارد. او مثل آرمین نبود که بی اراده چند سال خودش را اسیر این مواد کرده بود و سرانجام هم، جانش را به خاطر آن از دست داده بود.

اول به سراغ بهمن می رفت. قول می داد در اولین فرصت پول مواد را پس بدهد. همین که کمی حالش بهتر می شد، سرکار می رفت. اصلاً لازم نبود از جیب پدر پول کش برود. لازم نبود با هزاران ترفند و به بهانۀ خرید مایحتاج خانه یا شیرخشک بچه، از پدر پول بگیرد و در عوض آب قند به خورد بچه بدهد. همین طور که گام برمی داشت زیر لب زمزمه می کرد:

ــ آره. قول می دم این آخرین بار باشد. این بار که مصرف کردم، بعد ترک می کنم. دیگه سراغش نمی رم. حتی اگه از درد و خماری بمیرم. اصلاً حالا که فهمیدم دوز مصرفی م بالا رفته و این مقدار جواب نمی ده، کنارش می گذارم. نمی گذارم به حال و روز آرمین بیفتم.

می دانست پاتوق بهمن کجاست. درست انتهای پارک. همانجا که زمین بازی مخصوص بچه های کوچولو بود. به بهانۀ این که بچه اش داخل زمین مشغول بازی ست کنار زمین می ایستاد و موادفروشی می کرد. بهمن او را که از دور دید، از زمین بازی دور شد. به درختی تنومند تکیه داد و تلاش کرد تا خودش را بی تفاوت نشان بدهد. سگرمه هایش درهم بود. دوخط اخمش بیشتر در هم فرو رفته بود. تی شرت تنگ و چسبانش، چنان کوتاه بود که اگر دست هایش را فقط کمی بالا می برد، می شد نافش را هم دید. کمرشلوارش هم پایین تر از کمرش، چنان آویزان بود گویا داشت تو تنش زار می زد.

ــ سلام بهمن آقا.

بهمن با دست، موهای بلند روی شانه اش را به عقب کشید. طوری نگاهش کرد انگار هرگز او را نمی شناخته. طوری سرتا پایش را برانداز کرد انگار او را مشتری نمی داند.

ــ چی کار داری؟

ــ خودت می دونی.

وسعی کرد در نگاهش مظلومیت موج بزند.

ــ آمارتو دارم. می دونم کلی به اکبر شستی بدهکاری. سپردن بهت جنس ندم.

خواست بگوید، غلط کرده هرکسی چنین حرفی زده اما یادش رفتاد کارش لنگ است.

ــ مال مردم خور که نیستم. گفتم می دم، میدم. دارم می رم سرکار. پول اکبر رو هم جور می کنم و می ندازم جلوش.

بهمن پوزخندی زد:

ــ راستی! حالا کارش چی هست؟ از همین کارهایی که زری قشنگه می کنه؟

خواست پیش برود و یک مشت محکم در دهانش بکوبد.

ـ حرف مفت نزن. فکر کردی من مثل زری م ؟

نگاه بهمن را ناباور یافت. طوری نگاهش می کرد انگار داشت به زبان بی زبانی به او می فهماند که قابل اعتماد نیست.

ــ البته من یه کار آبرومند سراغ دارم. حیف که کار پیدا کردی وگرنه می تونستم روت حساب کنم.

لیلا که مدتها پیش درست از زمانی که شوهرش مرده بود، به فکر کار افتاده بود، به فکر رفت. هرچند نه هنری داشت و نه درس درست وحسابی خوانده بود، اما فرصت را غنیمت شمرد.

ــ حالا کارش چی هست؟

ــ سخت نیست. فقط باید تر وفرز باشی. باید بتوانی کمی هم از دیوار صاف بالا بری.

ــ یعنی دزدی؟

ــ بهتر از شغل زری قشنگه ست. به هرحال خود دانی. این جوری می تونی پول شیشه تم جور کنی. لازم هم نیست مدام سرکار باشی. بعضی روزها. شاید بیشتر، آخر هفته ها.

وقتی تردید لیلا را دید، ادامه داد:

ــ حالا نمی خواد زود جواب بدی. برو خوب فکراتو بکن. اگه تونستی بهم بزنگ.

لیلا فرصتی برای فکر کردن نداشت. بیشتر از این نمی توانست در این شرایط باقی بماند. خشم لحظه ای هم رهایش نمی کرد. پریشان وآشفته بود. هراسی در دلش پدیدار شده بود که هر لحظه پررنگ تر می شد. هراس از آدم های اطرافش.

ــ هرچی باشد، قبول می کنم.

ادامه دارد…

منیژه جانقلی/ انتهای متن/