پری مهربان

روز اول ورود مسافر جوان به دمشق گذشت و شب اول هم… و این هم اولین دیدارش با اهالی دمشق …

2

سرويس فرهنگي به دخت/

با اذان مؤذن بد صدای مسجد پشت خانه بیدار شدم. بر عکس آنچه می پنداشتم بسیار خوب خوابیده بودم. شبی که می رفت از هولناک ترین شب های عمرم باشد، به یکی از آرام­ترین اوقات زندگی ام بدل شده بود. پشت پنجره ایستادم  و از بالای ساختمان بلند، به اولین طلوع خورشید در دمشق چشم دوختم. شهر سیمانی با بالا آمدن آفتاب، گرم و گرمتر می شد تا آنجا که کاملا بیدار شد و از سر دوستی چشمکی به من زد.

در اتاق باز شد و پریسا خانم با سینی صبحانه که از آن بخار مطبوعی برمی خاست و لبخندی گرم،­ در آستانه آن پدیدار شد. شاید در آن لحظه فکرش را هم نمی کرد که پشت چهره ی خجالت زده و نگران من یک دنیا سپاسگزاری و آرامش نهفته است.

در حین خوردن صبحانه، برنامه روزانه من هم مشخص شد : شرکت در کلاس زبان عربی به همراه پریسا خانم.

امتحان تعیین سطح انجام گرفت: سطح 5. البته پریسا خانم در سطح 6 مشغول به تحصیل بود. بعد از امتحان، ایشان رو به مدیر کرده و با لحنی آرام ولی بسیار محکم گفت: من ترجیح می دهم مریم هم در سطح 6 باشد! در کمال نا باوری، مدیر بلافاصله و بدون کوچکترین مقاومتی گفت: حتما! … حال من وصف ناپذیر بود. پریدم و پریسا خانم را در آغوش گرفتم و چندین بار بوسیدم… یعنی اگر رویم می شد حتما این کار را می کردم، ولی باز هم این خجالت دست و پا گیر مانع شد و تمام ذوق و شور من، خود را در لبخندی همراه با تشکر نشان داد.

محیط، گرم و دوستانه بود. از همکلاسی هایم تا معلمان و ساختمان ابو نور. (ابو نور در واقع همین جاست که ایستاده ایم. بزودی در موردش بیشترصحبت می­کنم)

پریسا خانم از آنها پرسید: آیا خانه ای برای اجاره می شناسید؟ جواب مثبت بود. معلوم شد که می­توانم از فردا به خانه­ام منتقل شوم.

…در پایان روز، در اولین صفحه  دفتر خاطراتم نوشتم :

فقط یک روز و یک شب گذشته است و من، هم دانشجو شده ام،  هم خانه ای پیدا کرده ام، هم دوستانی از سراسر دنیا و از همه مهمتر، یک مادر.

خدایا شکرت که این پری مهربان را از پیش برایم فرستاده بودی.

راستی، هدیه ای هم دریافت کردم، یک شال پشمین بسیار زیبا./انتهاي متن/