دستهاتو نگاه کن

سلام من آمدم از همین حوالی، دوباره از نزدیکِ نزدیک برای گفتن حرف هایی از جنس باران که یک بار قبلا گفته بودم…

9

 سرویس ما و زندگی به دخت/

شاید همین دیروز که با خستگی به پله برقی متروی تجریش رسیدم و خاموش بود، یا عصرِ سرد پریروز که صف تاکسی ها خالی بودند و با بی معرفتی درشان را به روی ما باز نمی کردند تا دربست بزنند … تو کنارم بودی… چرا راه دور برویم کسی چه می داند، اصلا شاید هر دو با بی حوصلگی و عصبانیت بالاخره روی  صندلی تاکسی تو غروب یکی از روزهای پر غبار تهران نشسته باشیم و پیش خودمان گفته باشیم ….خدایا کاش انرژی و وقت از دست رفته من ماست و تخم مرغ بود که این آقای “یاران دریان” با یک تلفن بیاورد در خانه و خیالم را راحت کند…

می دانم عزیز دل…می دانم اگر بانوی عزیز خانه دار باشی، فکر خانه ای که از در و پنجره اش گرفته تا فرشته های کوچکی که جز “مامان” قهرمان دیگری برای باز کردن گره ها و برداشتن سنگ های سر راه شان ندارند، و همسر عزیزی که هنوز در عصر نانو تکنولوژی و فضا فکر می کند کاری که تو در خانه می کنی با کاری که او بیرون خانه می کند، از نظر زحمت و دغدغه و مسئولیت قابل قیاس نیست، همه چشم به تو و کم نیاوردنت دوخته اند…

و می دانم اگر دانشجویی، کارمندی و یا جوانی با دغدغه هایی که گاهی هیچ حرفی در این حروف الفبای فارسی بازگو کننده اش نیست….باید به چشم های پر از انتظار و سؤالِ مامان و بابا جواب بدهی و تازه بعد از کلی خستگی ، به فکر انبوه برنامه هایی باشی که اگر بی خیال شان شوی “زندگی” درجا می زند!!

اینها که گفتم بابت مرور اون چیزهایی نبود که خودت بهتر و ملموس تر از من می دونیشون،به صداقتم قسم فقط گفتم که بدونی من فقط نمی نویسم که نوشته باشم، می نویسم که بدونی تو، تو دغدغه های پیچیده ات تنها نیستی.میگم شاید برای خودم….برای اینکه به باران بگم تو تنهایی هات تنها نیستی، والا باور کن از ادای آدم های روئین تن و قهرمان و مددکار اجتماعی در آوردن حالم به هم می خوره، به خصوص بعد از این سریال “راستش را بگو” که اصلا آلرژی پیدا کردم به هرچی درد دل کردن و نصیحت کردنه !!

باز هم می خوام خیلی ساده فقط از یک تجربه بگم. اگه بعد از خوندن حرف هام دستتو بگذاری رو دلت و حسابی بهم بخندی، خودش خیلی خوبه، شایدم حرصت بگیره و بگی برو بابا…خواهش می کنم همین کلمه “برو بابا” رو هم برام تو کامنت بذار…چون توش کلی حرفه!! اگر هم اصلا نخونی که دیگه بحثی نیست.

خانم….بانو…برگ گل…قطره بارون…شبنم روی گل…عطر بیدمشک….همه حسها و انرژی های خوب دنیا که پشت هزاران هزار مسئولیت، دغدغه، حرص و جوش، توقع ،خدای نکرده نگاه نامربوط، تصمیم غلط یا هر اتفاق دوست نداشتنی دیگه ای داری گم میشی،هر بار که با همه کلافگی هات روی صندلی تاکسی نشستی یا پشت پله برقی خاموش مترو که روشن بودنش کمترین حق توست موندی یا تند تند دویدی تا “بچه ها” پشت در نمونن یا….

 آیینه رو در بیار و چشمهات رو نگاه کن…ببین!! توی دنیای به این بزرگی برق هیچ کدوم از چشم های تمام زنهای دنیا شبیه تو نیست!

دستها… دستهاتو نگاه کن… لمس کن! بو کن !خواهش می کنم این کارو بکن! ببین گرما و انرژی و عطر دست تو فقط مال توه….با همه فرق داره.

حالا همین جور که تند تند قدم بر می داری دستتو بگذار روی قلبت….شرط می بندم ضربان قلب تو، آهنگ قلب تو،حرف قلب تو فقط و فقط مال خودته…

از روزی که اینها رو کشف کردم خیلی قوی تر شدم.تو هم امتحان کن!!

باران/ انتهای متن/