لیلا

رگز نتوانست حس خوشایندی را که در نخستین روز مصرف مواد درک کرده بود، فراموش کند. انگار به پرواز در آمده بود. دو روز تمام انرژی مضاعفی را در وجودش حس کرده بود. بدون این که لحظه ای چشم بر هم بگذارد…

0

 سرویس فرهنگی به دخت/

مرور خاطرات تلخ گذشته ای که با آرمین گذرانده بود و او را به کام اژدهای شیشه کشانده بود، لیلا را آزار می داد، مخصوصا وقتی این خاطرات با گریه های بی امان بچه توأم می شد…

هرچند درد بدن و بی حالی و رخوت، حوصله ای برایش باقی نگذاشته بود اما چرخش زندگی، همچون گویی مقابل دیدگانش بود. هر لحظه با او و در ذهنش تکرار می شد. مگر می شد آرمین وخاطراتش را از ذهن پاک کرد. اگر هم می خواست نمی توانست. آرمین هرلحظه با او بود. خاطرات و تجربیات تلخی که با او پشت سر گذاشته بود.

درست از همان روزی که دریافته بود تنها عشقش اعتیاد دارد. اعتیاد به موادی به نام شیشه. چیزی که او برای نخستین بار بود نامش را می شنید.

درست از همان روزی که آرمین بی هوش شد و وقتی به هوش آمد، چیزی را به خاطر نیاورد و خودش اعتراف کرد که این خاصیت شیشه است. وقتی مصرف می شود، رفتارهایی از شخص دیده می شود که بعد از گذشت زمان در یادش نمی ماند.

لیلا نمی دانست چه خاصیتی در شیشه است که آرمین را تا این حد تغییر می دهد! درست مثل روزی که او بعد از مصرف شیشه با چهره ای که چندان برایش آشنا نبود، به سمتش یورش آورد. در اتاق را قفل کرد و تا حد مرگ او را کتک زد. عربده کشید و فریاد می زد:

ــ فکر می کنی نمی دانم تو کار قاچاقی. فکر می کنی نمی دانم داری به من خیانت می کنی؟

او قسم می خورد و اعتراف می کرد که هیچ خطایی از او سر نزده است اما انگار گوش شنوایی برای آرمین باقی نمانده بود.

بعدها مجبورش می کرد برای کتک نخوردن، برایش مواد تهیه کند. و او هربار از ترس، تن به خواسته او داده بود. جواهرات مادر را کش رفته بود. از پول های پدر یواشکی برداشته بود. و بعدها به جایی رسیده بود که خود کنار بساط آرمین نشسته بود تا آزمایش تلخی را که او داشت تاوانش را پرداخت می کرد، خود نیز تجربه کند. از کتک خوردن خسته شده بود. از ناسزا شنیدن به ستوه آمده بود. از شک و بدبینی آرمین به همه، به خصوص خودش خسته شده بود. دلش می خواست برای یک بار هم شده، زور و نیروی آرمین را می یافت تا به تلافی کتک هایی که بی جهت از او می خورد، تلافی کند. گمان می کرد آرمین به خاطر مصرف همین مواد، چنین زورمند و قوی شده است.

برای همین برای نخستین بار کنار آرمین نشست. بدون شرم در چشمان شوهرش نگاه کرد و گفت:

ــ می خواهم من هم شیشه مصرف کنم. تازگی ها چاق شدم. شنیدم برای لاغری خیلی خوبه.

و بدون این که منتظر حرفی باشد کنار آرمین ولو شده بود.

هرگز نتوانست حس خوشایندی را که در نخستین روز مصرف مواد درک کرده بود، فراموش کند. انگار به پرواز در آمده بود. دو روز تمام انرژی مضاعفی را در وجودش حس کرده بود. بدون این که لحظه ای چشم بر هم بگذارد. بدون حتی پلک زدنی. پرتوان و پر انرژی به تمام کارهایش رسیده بود، بدون این که احساس کسالت و خستگی به سراغش بیاید. بی وقفه رقصیده بود.

اما بعد، چنان احساس خمودگی و کسالت به درونش چنگ زده بود که دو روز مداوم خوابیده بود بدون این که هیچ اطلاعی از اطرافش داشته باشد. وقتی از خواب بیدار شده بود، رخوت تمام بدنش را گرفته بود. بدنش می لرزید و حس خوبی نداشت. احساس نیاز شدید به همان مواد داشت. فکر کرده بود، برود ودوباره خود را سرمست کند. اما دو هفته که گذشت، از این وضع خسته شد. از دنیای خارج خانه بی خبر بود. حتی از پدرش خبری نداشت. یا در خلسه و رویا بود یا خوابی عمیق.

با خود عهد بست مدتی مصرف مواد را کنار بگذارد اما نتوانست. به شدت پرخاشگر شده بود. دلش می خواست تمام وسایل خانه را بشکند. دلش می خواست آرمین را به دیوار بکوبد. همه را به کتک و فحش بگیرد؛ اما توانی برایش باقی نمانده بود.

آن زمان بود که دریافته بود، مواد سمی را با تمام وجود به درون راه داده و رخوتی توأم با نشاط موقتی در درونش شکل گرفته. نشاطی که با گذشت زمان تبدیل به خماری و بی حوصلگی شده بود. به مرور تنش را احاطه کرده و به تسخیر در آورده بود. او را برده وار در پی خود کشانده بود. غل و زنجیر پاهایش شده بود. اگر روزی بو و طعمش را حس نمی کرد همچون ماری زنگی می شد که به هرچیز چنگ می انداخت. برای رهایی از دردی که به جانش افتاده بود، نیش تلخ و زهردارش را می پاشاند و تا به مواد نمی رسید، احساس رهاشدگی نمی کرد. حالا دیگر روزی یک بار هم کفایت نمی کرد. این را بعد از چند ماه فهمید. فهمید که نیاز او بیشتر شده است. به جای هر چند ساعت باید هر دوساعت مواد به خونش می رسید وگرنه کلافه می شد و می شد آن چه نباید می شد.

صدای گریۀ بچه باز قوت گرفت. انگار با تمام توان جیغ می کشید. دست هایش را طوری جمع می کرد انگار می خواست در خود مچاله بشود. دانه های عرق از صورت بچه سر می خورد با پیچ و تابی سرازیر می شد درست به سمت لاله های گوشش. بچه را بلند کرد. می توانست استخوان های زیر پوستش را حس کند. کبودی لبهایش را ببیند. درد را در چشمان کوچکش حس کند. مخصوصاً وقتی قطرات اشک از گوشۀ آن ها روی دامنش می سرید.

بی مهابا بلند شد. انگار حسی ناآشنا به درونش چنگ زده باشد یا وجدانش به درد آمده باشد بچه را داخل پتوی کوچک پیچید. مانتو  و روسری اش را پوشید. بچه را به بغل گرفت و شال را طوری دور صورتش پیچید که چهره اش پیدا نباشد. از پنجره بیرون را تماشا کرد. از این که سایه نبود، خوشحال شد. حالا می توانست پیاده تا سر خیابان بدود. باید فکری می کرد تا خودش را از شر گریه های بچه خلاص کند.

منیژه جانقلی/ انتهای متن/