ناکامیم هنوز از جوانی

با تمام شدن محرم ، داستان های محرم را فراموش می کنیم، که اگر نبود نعمت از یاد بردن، جان می دادیم به پای نفسی که به هدر می دهیم شب و روز، عمری که سپری می کنیم و ناکامیم هنوز از جوانی…

2

سرویس ما و زندگی به دخت/

محرم که می شود قلم ما هم به گمانم حرفی به جز حسین علیه السلام ندارد.

کاش محرم که می رود دست و دلش به غیر از این نرود.

گاهی فکر می کنم فراموشی هم نعمتی است واقعاً!

اگر نبود نعمت از یاد بردن، انسان چگونه می توانست آسوده زندگی بکند، سر بالا بگیرد و نفس بکشد، کلّه ملق بزند…

همین داستان کربلا را مثال بزنیم بهتر است، محرمی.

در کربلا جوانی بوده است به بزرگی علی اکبر. دامادی بوده است به نام قاسم، و جوانانی از این دست. زندگی این ها را که ورق بزنی از خودت، افکارت،اعمالت، آمالت و اهدافت بدت می آید. و اینجاست که بعد از محرم فراموشی نعمت می شود. رحمت می شود برای ما.

وقتی جوان را علیّ اکبر بدانی و جوانی را زندگی او،حالت از کوچه و خیابان به هم می خورد. همه پارادوکس های عالم به سراغت می آید. و گاهی این سوال از ذهن آدم می گذرد که خدایا چرا اصلاً به دنیا آمدیم که زندگی مان این باشد؟ در این عصر باشد؟ به این سبک باشد؟

منبری دیروز تکه داستانی می گفت از حضرت ابراهیم(ع) و پسرش حضرت اسماعیل(ع). از قرآن، ذره ذره نقل می کرد و می گذشت:” حضرت ابراهیم خواب های صادقانه ای دید که پسرش را ذبح می کند بالای کوه و خواب هایش را برای فرزندش تعریف کرد. پسرش به پدر گفت امری را که به تو شده است اجرا کن. با پدر رفت به قربانگاه که قربانی راه پدر شود. بی هیچ تعللی. لغزش که هیچ، سرش را برنگرداند که چشمانش به چشم پدر نیفتد. مبادا که بلرزد…

و خداوند چهارپایی فرستاد و پسر را به پدر بخشید.”

این ها را که می شنوم خنده ام می گیرد.

از چه؟ از زندگی و جوانی خودم.

و چه نعمت بزرگی است فراموشی.

به ساعت نرسیده فراموشمان می شود که اگر نشود، افسردگی کمترین ثمره ی آن است برای ما.

قاسم  می گوید: احلی مِن العَسَل.

او چه می بیند؟ ما چه می بینیم؟

علی اکبرتازه جوانی است که به پای راه حسین(ع) می رود به میدان هزاران مرد جنگی، هزاران شمشیر برهنه. و می گویند برای جمع کردن پیکرش، پدر از جوانان بنی هاشم تقاضای کمک کرد.

و چه رحمتی است فراموشی که اگر نبود جان می دادیم. نه به پای ظلمی که به اباعبدالله روا داشته اند، نه، به پای نفسی که به هدر می دهیم شب و روز. عمری که سپری می کنیم و ناکامیم هنوز از جوانی.

اصلاً نگاه که بکنی حکمت روضه خواندن هم یادآوری فراموش شده های ذهن ماست به گمانم. که اگر از یاد نبریم جریان کربلا را چه ملالت بار است جوانی کردن، زندگی کردن…

سخت است محرمی شدن، عاشورایی زندگی کردن.

ذهن است دیگر، خیال پردازی اش که ضرر ندارد دقایقی:

محرمی که فکر کنی مرگ عزیزانت اشک و آه ندارد برایت، گذری است از این دنیا.

محرمی که زندگی کنی مدو لباس و پول و ماشین و منصب شغلی ات به پشیزی نمی ارزد.

محرمی که بیاندیشی همه چیز این دنیا بی ارزش می شود.

محرمی که نگاه کنی تمام نگاهت را خدا پر می کند، دیگر جایی نمی ماند برای هیچ چیز. و خدا به پاس نگاه تو همه چیزت را از تو می گیرد در این دنیا تا خودش را به تو ببخشد.

و همه این ها،همه این داستان ها، فراموشی می طلبد. که اگر نباشد نعمت از یاد بردن انسان، نفس در سینه اش تنگ می شود و می میرد به خاطر ظلمی که به خودش روا داشته است همه عمر…

دردائیل/ انتهای متن/