لیلا

لیلا با دیدن سایه ای در کنار در ساختمان، به یاد گذشته افتاده و به یاد آرمین، که روزی عشق او بود و شوهرش و روز دیگر عامل معتاد شدنش. حالا او وحشت دارد از اینکه این راز را پدرش بفهمد…

5

سرویس فرهنگی به دخت/

یاد گذشته ها دوباره در ذهنش زنده شد. آرزوهایی که برباد رفته بود. یاد روزهایی افتاد که به قول خودش مچ آرمین را گرفته بود. دستش به موادی ناشناس در جیب او خورده بود. موادی که بی شباهت به تکه های خرد شدۀ یخ یا نبات نبود. درست شبیه کریستالی که روی زمین افتاده باشد و به تکه های ریز تبدیل شده باشد. وقتی لامپ تو خالی را هم داخل حمام یافته بود، شکش بیشتر شده بود، مواد را به دوستش ندا نشان داده بود و ندا با دیدن او فوراً گفته بود:

ــ این شیشه است. اونو از کجا آوردی؟

تلاش کرده بود، خودش را عادی نشان بدهد.

ــ روی جاکفشی همسایۀ روبرومون پیدا کردم. خواستم در بزنم و بدم اما فکر کردم اول مطمئن بشم چیه!

ندا که علی رغم تلاش لیلا برای عادی نمایی به سرخی گونه ها و چشمانی که فریاد می زد دروغی بزرگ پشت آن ها نهفته، خودش را آرام نشان داد.

ــ به نظرم همسایۀ شما یا معتاده یا قاچاقچی. بهتره این مسئله را به پلیس خبر بدی.

ــ چه حرفیه ندا جون. به من چیه. من که با اونها ارتباطی ندارم.

ــ اما می دونی این شیشه چه مواد خانمان سوزی ست؟ چه جوان های ناآگاهی را به بدبختی کشونده؟ می دونی اثرات این مواد در شش ماه به اندازۀ مصرف هروئین در چندین ساله؟ کسی که سراغ این مواد می ره در واقع با جونش بازی کرده و راه برگشتی نداره. درست مثل کراک، که بدن از داخل کرم می زنه. می پوکه و از هم متلاشی می شه. کسی که به این مواد عادت می کنه به سختی می تونه اون رو ترک کنه. الان این مواد تو کشور ما زیاد شده. از قصد هم ارزون به فروش می ره تا جوون ها را آلوده کند. وقتی اعتیاد گریبان بیشتر جوان ها را گرفت، وقتی متقاضی زیاد شد، اون وقت قیمتش هم بالا می ره. اون وقت تازه شروع یک فاجعه ست. جوان هایی که به این مواد وابستگی پیدا کردن، حال کار کردن ندارن و چون پول ندارن مواد تهیه کنن، به هر چیزی رو می یارن. از دزدی بگیر برو تا قاچاق و هرزگی زنها و هزار چیز دیگه.

و او به تنها چیزی که اندیشیده بود، رفتن ندا از خانه اش و آمدن آرمین به خانه بود. با خودش هزاران نقشه کشیده بود که چه طور موضوعی به این مهمی را به شوهرش بگوید. وقتی آرمین پا به خانه گذاشته بود، بسته را رو به آرمین گرفته و گفته بود:

ــ این چیه؟ به نظرت مواد مخدر نیست؟! به نظرت این همان چیزی نیست که به خاطرش گاهی شادی و کم خواب و گاهی صبح تا شب تو خوابی و سرکارهم نمی ری؟

آرمین چنگ زده و مواد را از دستش قاپیده بود.

ــ تو ازاین چیزها چی می دونی! تو عمرت مواد دیدی؟

ندیده بود. حتی نمی دانست چه رنگی یا چه شکلی ست. فقط در فیلمها دیده بود که شبیه گردی سفید رنگ است. آن هم داخل بسته ای نایلونی و کوچک. کمی شبیه همین بسته ای که پیدا کرده بود.

ــ البته که دیدم. چرا فکر می کنی من از کارهات سر در نمی یارم.

آرمین خشمگین نگاهی منزجرانه به چشمانش انداخته بود. مردمک چشمانش گشادتر از همیشه به او دوخته شده بود. درست از همان نگاه هایی که همیشه او را می ترساند. نگاه هایی که می شد از پس آنها وحشتی را به دل دیگران ریخت. به دل او هم ریخته شده بود. نمی دانست باید چه کند و چه بگوید. فرار از دست این نگاه ها هم امکان پذیر نبود.

ــ تو با اجازۀ کی سر جیب های من رفتی و بازرسی کردی؟! صدبار نگفتم از فضولی و این جور کارها خوشم نمی یاد؟ آره این مواده. شیشه ست. اما نه اون موادی که تو فکر می کنی. این مواد اعتیادآور نیست. با مواد مخدر هم فرق می کنه.

وقتی نگاه های ناباور لیلا را دیده بود، با لحنی قاطع و حق به جانب ادامه داده بود:

ــ فکر می کنی دروغ می گم! فکر می کنی من هم مثل این معتادهای هروئینی و کراکی تو خیابان هستم. بی کلاس و انگل جامعه؟! این شیشه است. یه جور داروست برای درمان افسردگی. وقتی این رو می خورم، انگار تو آسمون ها پرواز می کنم. خوش خوشم.

و تن صدایش را بالا برده بود.

از شنیدن این حرف ها، لرزش خفیفی بر جانش نشسته بود. باور نمی کرد عشقش، شوهری که حاضر بود برایش جان بدهد، اعتیاد داشته باشد. احساس خواری و بیچارگی وجودش را انباشت. درست مثل کسی که رودست خورده باشد یا با هزاران امید به دروازه ای بسته رسیده باشد و کسی او را تنها و بی پناه پشت این در رها کرده باشد.

ــ اگه بدونی مصرف این مواد چه کیفی داره، اون وقت هیچ وقت در موردش بد فکر نمی کنی.

لیلا با بهت نگاهش کرده بود. دلش می خواست چنگ بیندازد و موهای ژولیدۀ آرمین را به دست بگیرد و با تمام توانش آنها را از سرش بکند. دلش می خواست آن قدر توان داشت که با مشت ولگد به جان آرمین بیفتد و او را تا نفس های آخر کتک بزند و اندکی از حرصی را که خورده است، تخلیه کند. اما حتی اگر زورش را هم داشت، در خود چنین جرئتی نمی دید. او آرمین را عاشقانه دوست داشت. اگر شبی سرش را روی شانه های آرمین نمی گذاشت، خوابش نمی برد. اگر روزی نگاه به نگاه آرمین نمی دوخت، از عشق او سیراب نمی شد. اگر رنجی برجان او می نشست، گویا رنج را جسم و روح او تحمل کرده بود. حالا چه طور می توانست به او خشم بگیرد و او را بابت کارهایی که شاید ناخواسته انجام داده بود، بازخواست کند. شاید او راست می گفت. شاید واقعاً معتاد نبود. شاید این دارویی بود برای درمان افسردگی اش. محال بود آرمین به او دروغ بگوید.

اما فکری مثل خوره به جانش افتاده بود. اگر این اعتیاد نیست، چرا او رفتارهایی مشابه معتادان داشت. چرا گاه تا چهل وهشت ساعت می خوابید و هیچ چیز از دنیای اطرافش نمی فهمید! چرا اصلاً گاهی تا هفتاد و دو ساعت هم بیدار می ماند و خواب به چشمانش نمی آمد! مگر همیشه نشنیده بود که معتادان همیشه اعتیادشان را انکار می کنند. شاید او هم جزء این افراد بود.

مگر نه این که همیشه در تلویزیون و رادیو می گفتند، معتادان، بیمار هستند  و باید با آنها مثل یک بیمار رفتار کرد. فکر کرد شاید علت اصلی رو بردن او به مواد بی توجهی خانواده اش بوده است. شاید طرد آنها باعث معتاد شدنش شده بود. حالا که ازدواج شان سر گرفته بود شاید بهترین فرصت بود که به آرمین کمک می کرد و او را از این وضع نجات می داد.

برای همین کنارش نشسته بود. خواسته بود دست های گرم و مردانۀ شوهرش را در دست بگیرد و سعی کند خودش را آرام و خونسرد نشان بدهد. لبخند ملیحی بر لب بیاورد و آرامش را با تمام وجود به روح و جان همسرش هم تزریق کند. اما آرمین آسوده خاطرتر از همیشه روی زمین ولو شده بود. انگار نه او را می دید و نه لطافت نگاهش را درک می کرد. انگار در دنیایی غیر از دنیای واقعی سیر می کرد. دست هایش سرد بودند و بی عاطفه. نه گرمای همیشگی را داشتند و نه روایتگر عشق به او بودند. غرق دنیایی بودند ناشناخته از نظر او.  او که تلاش می کرد با مهربانی زنانه، آرمین را به خودش و زندگی بازگرداند.

آرمین یک باره ازجا جست. درست مثل کسی که جنون لحظه ای به سراغش آمده باشد. او را چنان پس زد گویا مگسی را از خود دور می کند. یا پشه ای را از خود می تاراند. او کمی آن سوتر، درست در کنج اتاقک کوچک شان ، به تنها گلدان آبی زیبایی که یادگار مادرش بود، برخورد کرد و کمرش محکم به زمین اصابت کرد. دردی در ستون فقراتش پیچید و آهی بلند از حنجره اش بیرون پرید. فرصت نکرد حتی برخیزد و روی دو پا بنشیند. یا حتی موضع تدافعی به خود بگیرد. قبل از هر اقدامی آرمین به او رسیده بود. دست بیخ گلویش گذاشته بود و با چشمانی خونبار و دهانی به کف نشسته ، هیکل سنگینش را روی شکم به پشت چسبیدۀ او انداخته بود. سرمای دست های یخ کرده اش را به وضوح حس کرده بود. فرصت هیچ تصمیمی نداشت.

دست های مردانۀ آرمین زورمندتر از همیشه شده بود. اگر دیر می جنبید، ممکن بود هرگز رنگ زندگی را نبیند. دستش را به سمت همان گلدان آبی رنگ مادرش دراز کرد. تیزی لب شکستۀ آن را هم حس کرد. گلدان را برداشت و با تمام توانی که برای زندگی دوباره یافته بود، در مچ دست هایش جمع کرد و گلدان را به سر آرمین کوبید.

در لحظۀ نخست در نگاه آتشین آرمین، چیزی جز بهت و حیرت و واپس زدگی ندید. نگاهی که باور نداشت ضربتی که نوش کرده، از جانب کسی است که زمانی تنها عشقش بود. بعد کم کم دست هایش شل شدند. کرخت شدند و یک باره هیکل نه چندان درشتش روی لیلا افتاد.

لیلا زور زد تا او را از روی خود به کناری بکشاند. بعد بلند شد و با وحشت به جسم بی جان آرمین نگاه کرد.

نفسش به شماره افتاده بود. او همسرش، عشقش و کسی را که با او برای آینده نقشه ها داشت، کشته بود. آن هم بدون دلیل موجهی. بدون این که خود خواسته باشد یا از قبل چنین پیش آمدی را پیش بینی کرده باشد.

 ادامه دارد…..

قسمت اول داستان

منیژه جانقلی/انتهای متن/