دستبند با علامت صلح

من عاشق دستبندم… نه طلا و نقره و این حرف ها … بدلی، چرمی، بافتنی، چوبی، … مخصوصا که علامت صلح هم روش باشه.

4

سرویس فرهنگی به دخت/

نمی دونم چرا ! مامانم می گه : آخه اینها چیه دستت می کنی؟ لا اقل یه چیز قشنگ دستت کن! ولی من گوشم به این حرف ها بدهکار نیست… حس می کنم با حاله !

خلاصه بریم سر اصل مطلب… با دوستم توی پارک بودیم که دیدیم یه بازار کوچیک خیریه است… اکثر اجناس صنایع دستی و خوراکی بود… پولش برای کمک به زلزله زده های آذربایجان می رفت…خوراکی های خوشمزه ای بود! من نظرم بیشتر به یه غرفه جمع شده بودکه یه عالمه دستبند داشت! چند تاشون به نظرم قشنگ اومد… ولی چون گرون بودن، فقط یکی می تونستم بگیرم! یه دستبند بود که روش علامت صلح بود… خلاصه این که اونو خریدم و با کلی ذوق و شوق دستم کردم… تقریبا یه هفته دستم بود!

یه شب مهمون داشتیم، داییم اینا اومده بودن… کلی حرف زدیم و خندیدیم… بحث که تموم شد داییم گفت :”بیا اینجا بگو ببینم چه خبر؟” منم رفتم پیشش … اون موقع نفهمیدم واسه چی منو تنها کشید کنار و تنهایی ازم حالمو پرسید؟ ولی یه کم بعدش فهمیدم…

داییم جوری که انگار نمی دونه گفت:” این دستبند چیه؟” گفتم:” یه بازار خیریه بود… از اونجا خریدم.”گفت:” حالا این چه علامتی هست؟” من فکر کردم الان خیلی اطلاعاتم زیاده، سریع گفتم:”علامته صلحه!” گفت:” مطمئنی؟” با اطمینان گفتم:”بله ! ”  گفت می خوای نشونت بدم واقعا علامت چیه؟ من که کم کم داشتم شک می کردم گفتم:”آره !” داییم با گوشیش رفت توی اینترنت و بعد از چند دقیقه گوشیش را داد دستم … گفت،خودت بخونش…

منم شروع کردم به خوندن… طبق گفته ی متن، این علامت امروزه همه جای دنیا معنای صلح می ده ، اکثرا تو تظاهرات های علیه جنگ از این علامت زیاد استفاده می شه. بعدش شروع کرده بود از تاریخچه علامت گفته بود!

این علامت به زمان نرون پادشاه رومی می رسه! همون پادشاه خونخوار که به خانواده خودش هم رحم نکرد… از نرون و جنایت هایی که انجام داده بود گفته بود…اصل مطلب اینجا بود؛ نرون معتقد بود هر جا مسیحیت هست صلح نمی تونه به وجود بیاد! در نتیجه این علامت را به عنوان نماد صلح اعلام کرده بود، صلیب شکسته ای که وارونه توی یک دایره است!

چشمام چهارتا شده بود… مگه می شه؟ تعجب کردم از این که حتی خود مسیحی ها هم از این موضوع بی اطلاع هستند!

داییم که قیافه ام را دید گفت: نمی خواستم ناراحت بشی! راستش ناراحت شده بودم ولی نه از دست داییم … از دست خودم… از این که خیلی چیزها را نمی دونم و اونی هم که فکر می کنم می دونم کامل نمی دونم…

دستبند را در آوردم. کلی از داییم تشکر کردم و گفتم همون قدر که دوست دارم بقیه به مذهبم احترام بگذارند، منم به مذهب دیگران احترام می گذارم، هر چند خود اونها از این جریان بی اطلاع باشند.

بعضی اوقات دونستن چیزی که فکر می کردیم می دونیم، ولی در واقع نمی دونیم، خیلی شیرینه! حتی اگر اون یه حقیقت تلخ باشه.

ندا رهایی/انتهای متن/