بن بست و درجازدن رفتاری تا چه وقت؟

هر کدام از ما در هر لحظه زندگی در حال انتخاب کردن هستیم. ممکن است این انتخاب، برای کفش و لباس باشد یا برای رشته تحصیلی یا برای رفتن به یک سفر و یا برای ازدواج و … گاهی در امورسیاسی و اجتماعی هم ما باید انتخاب کنیم. هر یک از این انتخاب ها در جای خودش مهم و سرنوشت ساز است و البته بعضی دیگر، مهم تر، اما چرا بعضی از ما به راحتی انتخاب نمی کنیم و یا خیلی اوقات بعد از انتخاب، ناراضی و پشیمان می شویم. در این مواقع چه باید کرد؟
“نظریه انتخاب” از جمله نظریاتی است که برای توضیح رفتارهای فردی و کمک به بهبود این رفتارها مطرح شده است. با دکتر علیرضا محمدی آریا عضو هیات علمی دانشگاه علوم بهزیستی و توانبخشی در این مورد صحبت کردیم و نظرات ایشان را در این زمینه جویا شدیم.

1

سرویس اجتماعی به دخت/ 

–         از سابقه آشنایی و مطالعاتی تان  با نظریه انتخاب بگویید؟

بنیانگذار این نظریه ویلیام گلاسر است که در ایران استاد صاحبی برای مطرح شدن آن اقدامات زیادی انجام داده اند. من در حدود 18 سال پیش با نظریه انتخاب آشنا شدم و 5 سال است که به طور جدی در این زمینه مطالعه دارم و هر روز که می گذرد علاقه ام به این نظریه بیشتر می شود و به آن به عنوان یکی از راههای اصلی دستیابی به سعادت انسان اطمینان بیشتری پیدا می کنم.

نظریه انتخاب چه می گوید؟

نظریه انتخاب اشاره به این دارد که ما در هر موقعیتی که قرار می گیریم، ابتدا دست به انتخاب می زنیم  و سپس عمل می کنیم. در هر موقعیت ما گزینه های مختلفی داریم. تعداد و نوع این گزینه ها به موقعیت افراد بر می گردد. حرف مهم نظریه انتخاب این است که ما باید در انتخاب یک گزینه از میان گزینه های موجود، “تأمل” کنیم. یعنی مثلا برای گفتن یک جمله فکر کنیم و بعد بگوییم. بدون آگاهی و شناخت از گزینه های موجود و دقت در نتایج و پیامدهای هر کدام انتخاب نکنیم. این یعنی یک انتخاب پویا.

براساس نظریه انتخاب، رفتار ارادی است و از درون ما نشأت می گیرد. در این صورت خود ما هم هستیم که انتخاب می کنیم و خودمان هم ارزیابی می کنیم که آیا یک گزینه اثربخش را انتخاب کرده ایم یا نه. پس ملاک ارزیابی ما “اثربخش بودن” گزینه انتخابی است.

 

اگر نتیجه ارزیابی نشان  داد که ما یک گزینه مؤثر را انتخاب نکرده ایم، چه باید بکنیم؟

اگر ما در ارزیابی مان، به این نتیجه رسیدیم که گزینه مؤثری را  انتخاب نکرده ایم، باید دوباره از میان گزینه های موجود، دست به انتخاب بزنیم. یعنی آدمها وقتی بعد از یک انتخاب به در بسته بر می خورند، نباید خودشان را محکوم به ماندن پشت این در بسته بدانند. باید به انتخاب دوباره از گزینه های مؤثر که در موقعیت فعلی برای شان هست، فکر کنند. مثلا هنگامی که تصمیم می گیریم با همسرمان در مورد موضوعی صحبت کنیم، ابتدا با تاملی گزینه های مختلفی که وجود دارد را بررسی کرده و سپس با ارزیابی بهترین گزینه ممکن آن را انتخاب نموده و شروع به گفتگو می کنیم.

 براساس نظریه انتخاب، ادامه گفتگو نیز نیاز به خودارزیابی اثربخشی انتخاب اولیه مان دارد. یعنی در صورت مثبت بودن روال گفتگو ادامه آن درست است. اما درصورتی که خودارزیابی نشان داد که روال گفتگو نتیجه منفی دارد، نیاز به تأملو توقف است که دوباره دست به انتخاب بزنیم. ما مجبور به ادامه گفتگوی بی حاصل نیستیم. وقتی نتیجه منفی را می بینیم، باید به یک راه تازه برای صحبت کردن فکر کنیم که این نتیجه منفی را نداشته باشد. باید یک توقف و تأملی برای این رفتار داشته باشیم تا گزینه درست را در این مورد انتخاب کنیم. این “توقف و تأمل” خیلی مهم است.

 

به نظر شما در عمل این نظریه می تواند ما را در بهبود رفتارهای مان کمک کند؟

به نظر من این نظریه در زمینه کمک به رفتارهای مان بی نظیر است. این نظریه تأکید  می کند که ما باید بر رفتارهای ارادی مان تمرکز داشته باشیم. به فرد نشان می دهد که در هر موقعیتی آزادی عمل دارد، حتی در آنجا که فکر می کند، مجبور است. محور دیگر این نظریه بها دادن به “خودآگاهی” فرد است. نظریه انتخاب آگاهی فرد را نسبت به گزینه هایی که در هر موقعیت پیش رو دارد و این که کدام مؤثر است، بالا می برد.

بطور کلی نظریه انتخاب چند پیامد مهم را در بر دارد:

1-    تقویت رفتار ارادی فرد

2-    افزایش خودگاهی فرد

3-    افزایش قدرت خودارزیابی فرد

4-    افزایش کنترل درونی فرد

5-    تأکید براین که تغییر باید از خود فرد شروع شود نه از دیگران

دقیقا  این نظریه چطور به افراد کمک می کند که رفتارهای خود شان را اصلاح کنند؟

پیامی که این نظریه به افراد می دهد این است که انتخاب های ما می تواند عوض شود. ما کسانی را داریم که سالها رفتاری را انجام داده اند و به دربسته خورده اند، اما تأملنمی کنند و دوباره همان رفتار را ادامه می دهند. رفتار یک زن در ارتباط با شوهرش مثلا سکوت و سازش منفعلانه یا پرخاش و تندی بی فایده چندین ساله و حتی برای یک عمر باید توسط خود فرد ارزیابی شود که آیا گزینه های دیگری هم هست که این فرد می تواند برای تعامل با شوهرش انتخاب کند.

دختر خانمی که در ارتباط با خواستگارش یک نحوه برخورد را تجربه کرده و نتیجه خوبی نگرفته، چرا به گزینه های دیگر برای تعامل فکر نمی کند؟ چرا متوجه نیست که خودش مهم ترین عامل انتخاب این طرز رفتار است و می تواند طور دیگری هم رفتار کند.

کسی که در محیط کار با همکارانش مشکل دارد. مثلا فکر می کند که آنها از حوصله و توانمندی او سوء استفاده می کنند و همه کارهای شان را سر او می ریزند. آیا فکر نمی کند که برای این که آنها را تغییر دهد، باید رفتار خودش را عوض کند؟ در واقع ما اختیار دیگران را برای کارهایی که در ارتباط با ما انجام می دهند، نداریم. اگر می خواهیم رفتار آنها عوض شود، باید از خودمان شروع کنیم. ما در مورد خودمان می توانیم انتخاب کنیم و گزینه ای را عمل کنیم که مؤثر است. مطمئن باشیم که اگر ما گزینه تازه ای را انتخاب کنیم و رفتارمان را تغییردهیم، آنها هم رفتارشان عوض خواهد شد.

این نظریه به ما می گوید که مثل بادبادک نباشیم که هر کس هر طور خواست ما را حرکت دهد. از خودمان ابتکار عمل داشته باشیم، انتخاب کنیم، آگاهانه و باتأمل، وگرنه دیگران برای مان انتخاب می کنند.

ممکن است زن و شوهر جوانی که تازه ازدواج کرده اند احساس کنند که درست انتخاب نکرده اند، براساس این نظریه فکر کنند که باید این زندگی را به هم بزنند و از نو دوباره انتخاب کنند. این نوع برداشت از نظریه انتخاب درست است؟

مسلما نه. منظورما این است که این خانم و آقا به جای این که طلاق بگیرند، ابتدا سعی کنند براساس این نظریه عمل کنند. بعد از آن مطمئنا زندگی شان سازگارتر خواهد شد. نتایج پژوهشهای مختلفی از اثربخشی این نظریه در سازگاری زوجین حمایت می کند. بر این اساس هر یک باید دقیقا موقعیت خودش را و رفتاری را که در این موقعیت دارد، ارزیابی کند و بعد  گزینه جدیدی انتخاب کند. در واقع کاری که این فرد باید انجام دهد، تجدید نظر در نوع رفتاری است که درحال حاضر با همسرش دارد.

برای انتخاب و ارزیابی و اصلاح  انتخاب های مان مبنایی هم داریم؟

بله، این نظریه کاملا مبتنی بر منطق است. ما باید موقعیت را  بر حسب منطق بشناسیم و پس از شناخت موقعیت، رفتاری را انجام دهیم که سازگاری ما را تأمین کند. با کمک این نظریه بن بست های رفتاری و در جازدن های رفتاری می توانند اصلاح شوند.

به نظر شما آیا یک کارشناس باید این بن بست را تشخیص دهد و بشکند، یا خود فرد؟

ممکن است که در ابتدا کارشناس کمک کند که فرد به تشخیص برسد. اما  هدف این است که در نهایت فرد خودگردان و مستقل شود. برای این منظور شاید لازم باشد که کارشناس و متخصص ابتدا آموزش ها و تمریناتی به افراد بدهد تا انتخاب مؤثر و خودارزیابی مداوم تبدیل به یک مهارت در آنها شود. اگر این روال آموزش خوب پیش برود، چند ماه طول می کشد تا در فرد درونی شود. نهایتا اگر افراد بتوانند در دریافت این آموزش ها موفق شوند، جامعه ما از سلامت همه جانبه برخوردار خواهد شد./انتهای متن/