به من تبریک بگویید؛ بابای من شهید شده است

همسر شهید سردار پاسدار عبدالرضا مجیری، سفیر تیران و کرون، کارشناسی ارشد مدیریت نظامی که خود یک معلم است، از زندگی با سردار می گوید و از رابطه خوب او با سه فرزندش و … و اینکه سه فرزندش چگونه با شهادت پدر کنارآمده اند.

0

سردار پاسدار عبدالرضا مجیری متولد ۱۳۵۸ فرزند چهارم خانواده و دارای مدرک کارشناسی ارشد مدیریت نظامی روز ۱۶ آبان ماه راهی سوریه شد و در جنگ با داعش به شهادت رسید. از شهید عبدالرضا مجیری سه فرزند ۱۲، ۶ و ۴ ساله به نام های فاطمه، زهرا و محمدحسین به یادگار مانده است. عبدالرضا مجیری فرمانده گردان ۱۲۳ امام حسین (ع) تیران و کرون و اهل محله اندآن، برای رفتن به سوریه و پیوستن به مدافعان حرم حضرت زینب (س) ثبت نام کرده بود و بی صبرانه انتظار می کشید تا نوبت اعزامش به سوریه فرابرسد. بیست روز بیشتر از حضورش در سوریه نگذشته بود که رفقای شهیدش صدایش زدند.

 در بخشی از وصیت نامه اش نوشته که از خداوند می خواهم نشانی از پهلوی شکسته حضرت زهرا (س) در بدنم بگذارد. همسر شهید که خود از معلمان خوب و دلسوز شهرستان است از سردار برای مان می گوید.


از خواستگاری تا عقد

تا روز خواستگاری عبدالرضا را ندیده بودم. به واسطه خواهرشان  با هم آشنا شدیم. قبل از خواستگاری حسابی به خواهرش سفارش کرده بود که در مورد روحیه شهادت طلبانه اش با من صحبت کند. من هم خیلی دوست داشتم همسرم مذهبی باشد و از لحاظ اعتقادی به هم نزدیک باشیم. وقتی قرار شد با هم صحبت کنیم، پرسیدم چقدر اهل انجام مستحبات هستید؟ گفت مستحبات را باید آنقدر به جا بیاوریم که به واجبات لطمه نزند. حین صحبت کردن سرش پایین بود و هر از گاهی سرش را بالا می آورد، همین طور که حرف می زد، احساس کردم چقدر چهره اش شبیه رزمنده هاست و حرف هایش شبیه شهدا. یک بار صحبت هایمان کمی طولانی شد. همین که صدای اذان را شنید، حرفش را تمام کرد تا به نماز جماعت برسد. این مقید بودن عبدالرضا خیلی به دلم نشست.

فروردین سال 78، همزمان با عید غدیر به عقد هم درآمدیم و با توجه به اینکه من دانشجو بودم و مشغول به تحصیل، حدود دو سال عقد ماندیم و اواخر سال 79 ازدواج کردیم.


یک کارت عروسی ساده

عبدالرضا ساده بودن را خیلی دوست داشت. در عین حال انجام کارهای فرهنگی هم برایش خیلی مهم بود، تا جایی که کارت عروسی ما به پیشنهاد عبدالرضا خیلی متفاوت طراحی شد، به این صورت که حدیثی از پیامبر(ص) و سخنی از مقام معظم رهبری در مورد ازدواج را روی کارت چاپ کردیم. خلاصه اینکه تمام تلاشش بر این بود که مراسمی ساده و به دور از گناه داشته باشیم. 

ساده زیستی عبدالرضا برای من خیلی جالب بود؛ چون فکر همه جا را می کرد. قبل از عروسی به من گفت برای جهیزیه فقط وسایلی را که خیلی نیاز داریم تهیه کنید. مخالف وسایل تزئینی و نمایشی بود. زندگی ما از طریق اجاره نشینی شروع شد. با اینکه خیلی به فکر تهیه منزل بود، اما حاضر نبود با وام های بهره‌ای و حتی قرض از اقوام و دوستان خانه بخرد. می گفت: چند سال دیرتر صاحب خانه شویم بهتر از این است که زیر بار دین کسی باشیم. هیچ وقت به کسی رو نزد و همیشه توکلش فقط بر خدا بود. تا اینکه بعد از چند سال با گرفتن وام قرض الحسنه موفق به خرید منزل 80 متری شدیم. می گفت: برای چیدن خانه مان باید از منزل امام(ره) الگو بگیرم.

 

هم جدی هم شوخ طبع ومهربان

من وقتی قبول کردم که همسر عبدالرضا باشم با این ذهنیت وارد این زندگی شدم که قرار است زندگی جدید را در کنار کسی شروع کنم که عاشق شهادت است. همین رویکرد باعث می شد که تلاش های هردوی ما بیشتر به آن سمت سوق پیدا کند و من این حال و هوا را واقعا دوست داشتم. خلق و خوی متفاوتش با همه آدم های اطرافم من را هر روز بیشتر از قبل عاشق عبدالرضا می کرد. در عین حال که در کارش حسابی جدی بود، اما به وقتش شوخ طبع بود و خیلی هم مهربان؛ نه فقط نسبت به خانواده اش حتی نسبت به همکارانش هم این حس و حال را داشت.

هدیه های معنوی

خیلی زیاد اهل هدیه دادن بود. البته دوست داشت هدیه هایش هم رنگ و بوی معنوی داشته باشد. اولین هدیه ای که به من داد پارچه سبزی بود که در مجالس امام حسین (ع) با آن اشک هایش را پاک کرده بود. همیشه می گفت: خوب است آدم عزیزترین داشته اش را به عزیزترین فرد زندگی اش بدهد. عبدالرضا از تفحص، سربند شهیدی را با خودش به یادگار آورده بود که قطره ای از خون شهید روی آن نمایان بود. با اینکه خیلی آن را دوست داشت، اما به من هدیه داد و این برای من خیلی با ارزش بود.

اوایل دوران جوانی یعنی وقتی20 – 19  ساله بود با عشق به شهادت و شهدا به صورت داوطلبانه و با اصرار زیاد وارد گروه تفحص شده بود، البته دو سال آن هم فقط فصل تابستان که کمتر درگیر درس و دانشگاه بود. خود عبدالرضا می گفت: آن زمان بهترین فرصت در اختیارش بود تا به اصلاح نفس و خودسازی بپردازد. دائم الوضو بودن و خواندن نماز اول وقت و نماز شب را همیشه از برکات تفحص می دانست.

 

عبدالرضا همه زندگی من بود

عبدالرضا بعد از اینکه رشته تکنسین اتاق عمل را به خاطر عدم علاقه به این رشته نیمه کاره رها کرد، عشق به شهادت او را کشاند به سمت دانشکده افسری. آنطور که می گفت برای جشن فارغ التحصیلی و اجرای مراسم خدمت حضرت آقا می رسد. در مراسم عبدالرضا اجازه می گیرد و از جا بلند می شود و از آقا درخواست می کند که برایش دعا کنند تا شهید شود. وقتی اینها را می گفت حس کردم با این شدت از علاقه به شهادت حیف است که شهید نشود. اما به هرحال با شهادت عبدالرضا من چون اویی را از دست دادم که همه زندگی من بود.من در طول سال های زندگی مشترک با عبدالرضا خوب یاد گرفته بودم که آدم به خاطر کسی که خیلی دوستش دارد می تواند از  علایق خود دست بکشد و من چون خیلی دوستش داشتم همیشه از خدا می خواستم که او به آرزویش برسد.

اعتقاد به رفت وآمد خانوادگی داشت

شش ماه از عروسی ما می گذشت که عبدالرضا دوره های آموزشی تکاوری سپاه را دید و حدود 12 سال در گردان صابرین با تمام توان برای حفظ مرزهای کشور تلاش کرد. سال 92 برای گذراندن دوره ای به نام دافوس که  می گفت دوره کارشناسی ارشد مدیریت نظامی است، باید راهی دانشگاه امام حسین(ع) می شد. برای این دوره ما هم  همراه عبدالرضا به تهران رفتیم و فرصتی مهیا شد تا بیشتر کنار هم باشیم. سال 93 بعد از فارغ التحصیلی فرمانده گردان 123 تیران و کرون شد و به اصفهان برگشتیم.

عبدالرضا اعتقاد به رفت و آمد خانوادگی با همکارانش داشت و طبق گفته نیروهایش از هیچ تلاشی هم برای انس بیشتر با آنها کم نگذاشت.

 

بچه برکت خانه است

عبدالرضا خیلی بچه دوست داشت. اوایل ازدواج می گفت من دوست دارم پنج، شش تا بچه داشته باشیم. بچه برکت خانه است. سال 81 خدا به ما فاطمه را داد. خیلی ذوق داشت. وقتی برای اولین بار فاطمه را دید شروع کرد به دعا خواندن و همه اش شکر خدا را به جا می آورد و مدام الحمدلله و سبحان الله می گفت.

فاطمه هفت ساله بود که خدا به ما زهرا را داد. راستش تولد فاطمه همزمان شد با ترم آخر دانشگاه و من چون دانشجوی خوابگاهی بودم و شهرکرد درس می خواندم و بابت دوری راه خیلی اذیت شدم، تصمیم گرفتیم تا بهتر شدن موقعیت محل کار و نزدیک شدن به محل زندگی بچه دار نشویم که به لطف خدا وضعیت ام که تثبیت شد زهرا به دنیا آمد و دو سال بعد از زهرا خدا به ما محمد حسین را داد. 

خیلی اهل بازی و وقت گذاشتن برای بچه ها بود. برای تفریح بچه ها هر کاری که از دستش برمی آمد انجام می داد. دو سالی که برای دوره کارشناسی ارشد عبدالرضا رفتیم تهران؛ چون فقط دانشگاه می رفت، فراغتش بیشتر بود. خیلی آن دو سال، خوب بود. بیشتر کنار هم بودیم .

 

ثبت نام پیاده روی کربلا  و رفتن به سوریه

 هر بار که می رفت ماموریت من کلی گریه می کردم. یک بار گفتم عبدالرضا این گریه های من خدای ناکرده ناشکری نباشد که در جوابم گفت، نه تو گریه می کنی تا خودت را سبک کنی و ناشکری نیست. موقعی هم که عبدالرضا از ماموریت برمی گشت، آنقدر اوضاع بهتر می شد که من سختی های نبودنش را فراموش می کردم.

عبدالرضا زیاد به ماموریت می رفت و هر بار قبل از اعزام امید به شهادت داشت و از خدا شهادت طلب می کرد. حتی در یکی از ماموریت ها تیر به پایش اصابت کرد، اما خدا تقدیر دیگری برای عبدالرضا رقم زده بود. از دو سال قبل از شهادت، از رفتن به سوریه خیلی حرف می زد. زمانی که تعدادی از بچه های گردان صابرین اعزام شدند و عبدالرضا انتخاب نشد، حسابی به هم ریخت و بی قراری می کرد. سال 94 بود که به من گفت برای پیاده روی کربلا ثبت نامش کنم. یکی دو روز بعد از ثبت نام موقعی که به خانه آمد خیلی خوشحال بود و گفت انگار قسمتم سوریه است. اوایل آبان ماه بود.

وقت اعزام شد

 13 آبان ساعت 11 شب تماس گرفتند که برای روز چهاردهم آماده اعزام باشد. با اینکه فرصت کمی داشت، اما حساب و کتاب هایش را درست کرد و به من گفت که به کسی بدهی ندارم و یکی، دو مورد دریافتی دارم که آنها را هم می بخشم. عصر همان روز ساعت 6 بود که برگشت به خانه و گفت اعزام موکول شد به شنبه صبح. من همه اش فکر می کردم که خدا به من یک روز دیگر فرصت داده است تا یک روز بیشتر کنارش باشم. عبدالرضا عادت داشت عصر جمعه ها زیارت آل یس بخواند. روز جمعه نشستم پشت سرش که مثل همیشه با هم زیارت را بخوانیم که یکدفعه حس کردم این زیارت آخرین زیارتی است که با صدای عبدالرضا می شنوم. موبایلم را آوردم و بدون اینکه خودش متوجه شود، صدایش را ضبط کردم. حتی موقع نماز که می شد می رفت کنار بالکن و اذان می گفت که متاسفانه نشد صدای آخرین اذان را ضبط کنم.

 

روی قبرم بنویسید…

قبل از رفتن یک کاغذ و خودکار برداشت و شروع کرد به نوشتن، رفتم داخل اتاق که راحت هرچه دلش می خواهد بنویسد. نامه نوشته بود. با ابراز محبت شروع کرده بود و در ادامه هم اشاره به این داشت که من لیاقت شهادت ندارم، اما اگر خدا این توفیق را به من داد روی سنگ قبرم بنویسید سرباز اسلام و مدافع ولایت فقیه و هر جایی خواستید من را دفن کنید. بدنم لرزید. حس کردم این رفتن با همه رفتن هایش تفاوت دارد. عبدالرضا را به خدا سپردم.

شک نداشتم که شهید می شود. صبح روز چهارشنبه ۴ آذر قرآن را باز کردم تا طبق روال جزخوانی ام را ادامه بدهم، اولین آیه ای که باید می خواندم این بود: کسانی که در راه خدا شهید می شوند را مرده نپندارید بلکه آنها زنده اند و نزد خدا روزی می خوردند. آیه بعدی انا لله و انا الیه راجعون بود و آیه بعدی هم بشارت به صابران. به دلم الهام شد که خداوند دارد خبر شهادت عبدالرضا را به من می دهد. پنجشنبه برادرم زنگ زد و گفت چند نفر از سپاه می خواهند بیایند خانه تان. دیگر مطمئن شدم که خبری در راه است. گفتم: اجازه بده اول بروم مسجد. آنجا از خداوند خواستم اجازه ندهد پیکر پاکش به دست داعش بیفتد.

 

اثری از پهلوی شکسته حضرت زهرا

 دوم آذر ماه بود که شهید شد. از مسجد که برگشتم همکارانش آمدند و خبر شهادتش را آوردند. خیلی بی تاب شدم اما خدا را شکر کردم که همسرم به آرزویش رسید.

همسرم  در روستای برنه از شهر حلب بودند که بعد از یک درگیری شجاعانه و دلیرانه ای که داشتند و در حالی که خودشان فرمانده نیروهای عراقی بودند و لذا هم پشت دوشکا بودند وهم با دوربین دید شب نیروها را راهنمایی می کردند که به کدام سمت تیر بزنند تیری دیوار بتونی را سوراخ می کند و به شکمشان اصابت می کند و همین طور که خودشان در وصیت نامه از خدا خواسته بودند که می خواهم ا‌ثری از پهلوی شکسته حضرت زهرا داشته باشم تیری که از شکم وارد شده بود پهلو را می شکافد و از پهلو خارج می شود و همان جا سر در دامان امام حسین علیه السلام آسمانی می شود.

فاطمه خیلی خوب با شهادت عبدالرضا کنار آمد. هرکسی که به فاطمه تسلیت می گفت در جواب آن شخص می گفت باید به من تبریک بگویید؛ بابای من شهید شده است، اما برای زهرا خیلی سخت بود. محمدحسین هم باور نمی کرد که بابا دیگر نیست. زمان برد و به لطف خدا زهرا هم تقریبا با این موضوع کنار آمد، ولی محمد حسین هنوز هم گاه و بیگاه دلتنگی می کند برای بابا!

 

/انتهای متن/