رمان/ بدون توهرگز 15

مریضی زینب باعث برگشتن هانیه از جبهه شد. شدت مریضی بحدی بود که هانیه متوسل شد به علی و علی به خواب زینب آمد و او سرحال و سالم از روی تخت بلند شد. بعد از آن هانیه تمام بار زندگی پنج بچه را به دوش گرفت … اما تنهایی سخت بود مخصوصا وقتی زینب با کارنامه ای از مدرسه برگشت که باید پدرش امضا می کرد… علی در خواب زینب آمد و دخترش را برای کارنامه و امضایش توجیه کرد…

0

گمانی فوق هر گمان

اصلا نفهمیدم زینب چطور بزرگ شد … علی کار خودش رو کرد .. اونقدر با وقار و خانم شده بود که جز تحسین و تمجید از دهن دیگران، چیزی در نمی اومد … با شخصیتش، همه رو مدیریت می کرد … حتی برادرهاش اگر کاری داشتن یا موضوعی پیش می اومد … قبل از من با زینب حرف می زدن… بالاخره من بزرگش نکرده بودم …

وقتی هفده سالش شد … خیلی ترسیدم … یاد خودم افتادم که توی سن کمتر از اون، پدرم چطور از درس محرومم کرد … می ترسیدم بیاد سراغ زینب … اما ازش خبری نشد…

دیپلمش رو با معدل بیست گرفت … و توی اولین کنکور، با رتبه تک رقمی، پزشکی تهران قبول شد …

توی دانشگاه هم مورد تحسین و کانون احترام بود … پایین ترین معدلش، بالای هجده و نیم بود …

هر جا پا می گذاشت … از زمین و زمان براش خواستگار میومد … خواستگارهایی که حتی یکیش، حسرت تمام دخترهای اطراف بود … مادرهاشون بهم سپرده بودن اگر زینب خانم نپسندید و جواب رد داد … دخترهای ما رو بهشون معرفی کنید …

اما باز هم پدرم چیزی نمی گفت … اصلا باورم نمی شد …

گاهی چنان پدرم رو نمی شناختم که حس می کردم مریخی ها عوضش کردن … زینب، مدیریت پدرم رو هم با رفتار و زبانش توی دست گرفته بود …

سال 75، 76 … تب خروج دانشجوها و فرار مغزها شایع شده بود … همون سال ها بود که توی آزمون تخصص شرکت کرد… و نتیجه اش … زینب رو در کانون توجه سفارت کشورهای مختلف قرار داد …

مدام برای بورسیه کردنش و خروج از ایران … پیشنهادهای رنگارنگ به دستش می رسید … هر سفارت خونه برای سبقت از دیگری … پیشنهاد بزرگ تر و وسوسه انگیزتری می داد … ولی زینب … محکم ایستاد … به هیچ عنوان قصد خروج از ایران رو نداشت … اما خواست خدا … در مسیر دیگه ای رقم خورده بود … چیزی که هرگز گمان نمی کردیم …

 

سومین پیشنهاد

علی اومد به خوابم … بعد از کلی حرف، سرش رو انداخت پایین …

– ازت درخواستی دارم … می دونم سخته اما رضای خدا در این قرار گرفته … به زینب بگو سومین درخواست رو قبول کنه… تو تنها کسی هستی که می تونی راضیش کنی …

با صدای زنگ ساعت از خواب پریدم … خیلی جا خورده بودم… و فراموشش کردم … فکر کردم یه خواب همین طوریه … پذیرش چنین چیزی برای خودم هم خیلی سخت بود …

چند شب گذشت … علی دوباره اومد … اما این بار خیلی ناراحت …

– هانیه جان … چرا حرفم رو جدی نگرفتی؟ … به زینب بگو باید سومین درخواست رو قبول کنه …

خیلی دلم سوخت …

– اگر اینقدر مهمه خودت بهش بگو … من نمی تونم … زینب بوی تو رو میده … نمی تونم ازش دل بکنم و جدا بشم … برام سخته …

با حالت عجیبی بهم نگاه کرد …

– هانیه جان … باور کن مسیر زینب، هزاران بار سخت تره … اگر اون دنیا شفاعت من رو می خوای … راضی به رضای خدا باش …

گریه ام گرفت … ازش قول محکم گرفتم … هم برای شفاعت، هم شب اول قبرم … دوری زینب برام عین زندگی توی جهنم بود … همه این سال ها دلتنگی و سختی رو … بودن با زینب برام آسون کرده بود …

حدود ساعت یازده از بیمارستان برگشت … رفتم دم در استقبالش …

– سلام دختر گلم … خسته نباشی …

با خنده، خودش رو انداخت توی بغلم …

– دیگه از خستگی گذشته … چنان جنازه ام پودر شده که دیگه به درد اتاق تشریح هم نمی خورم … یه ذره دیگه روم فشار بیاد توی یه قوطی کنسرو هم جا میشم …

رفتم براش شربت بیارم … یهو پرید توی آشپزخونه و از پشت بغلم کرد …

– مامان گلم … چرا اینقدر گرفته است؟ …

ناخودآگاه دوباره یاد علی افتادم … یاد اون شب که اونطور روش رگ گرفتن رو تمرین کردم … همه چیزش عین علی بود …

– از کی تا حالا توی دانشگاه، واحد ذهن خوانی هم پاس می کنن؟ …

خندید …

– تا نگی چی شده ولت نمی کنم …

بغض گلوم رو گرفت …

– زینب … سومین پیشنهاد بورسیه از طرف کدوم کشوره؟…

دست هاش شل شد و من رو ول کرد …

 کیش و مات

دست هاش شل و من رو ول کرد … چرخیدم سمتش … صورتش بهم ریخته بود …

– چرا اینطوری شدی؟ …

سریع به خودش اومد … خندید و با همون شیطنت، پارچ و لیوان رو از دستم گرفت …

– ای بابا … از کی تا حالا بزرگ تر واسه کوچیک تر شربت میاره … شما بشین بانوی من، که من برات شربت بیارم خستگیت در بره … از صبح تا حالا زحمت کشیدی …

رفت سمت گاز …

– راستی اگه کاری مونده بگو انجام بدم … برنامه نهار چیه؟… بقیه اش با من ..

دیگه صد در صد مطمئن شدم یه خبری هست … هنوز نمی تونست مثل پدرش با زیرکی، موضوع حرف رو عوض کنه … شایدم من خیلی پیر و دنیا دیده شده بودم …

– خیلی جای بدیه؟ …

– کجا؟ …

– سومین کشوری که بهت پیشنهاد بورسیه داده …

– نه … شایدم … نمی دونم …

دستش رو گرفتم و چرخوندمش سمت خودم …

– توی چشم های من نگاه کن و درست جوابم رو بده … این جواب های بریده بریده جواب من نیست …

چشم هاش دو دو زد … انگار منتظر یه تکان کوچیک بود که اشکش سرازیر بشه … اصلا نمی فهمیدم چه خبره …

– زینب؟ … چرا اینطوری شدی؟ … من که …

پرید وسط حرفم … دونه های درشت اشک از چشمش سرازیر شد …

– به اون آقای محترمی که اومده سراغت بگو … همون حرفی که بار اول گفتم … تا برنگردی من هیچ جا نمیرم … نه سومیش، نه چهارمیش … نه اولیش … تا برنگردی من هیچ جا نمیرم …

اینو گفت و دستش رو از توی دستم کشید بیرون … اون رفت توی اتاق … من، کیش و مات … وسط آشپزخونه …

ادامه دارد…

/انتهای متن/