قسمت اول

لاک صورتی

بیش از سه روز نتوانستند امام زاده قاسم بمانند. هاجر صبح روز چهارم، دوباره بقچه خود را بست، و گیوه نوی را که وقتی می ‌خواستند به این ییلاق سه روزه بیآیند، به چهار تومان و نیم از بازار خریده بود، ور کشید و با شوهرش عنایت الله به راه افتادند.

0

جلال آل احمد/

عصر یک روز وسط هفته بود. آفتاب پشت کوه فرو می ‌رفت و گرمی هوا می ‌نشست.

زن و شوهر، سلانه سلانه، تا تجریش قدم زدند. در آن جا هاجر از اتوبوس شهر بالا رفت؛ و شوهرش، جعبه آینه به گردن، راه نیاوران را در پیش گرفت. می‌خواست چند روزی هم در آن جا گشت بزند. در این سه روزی که امام زاده قاسم مانده بودند، نتوانسته بود حتی یک تله موش بفروشد. هاجر شاید بیست و پنج سال داشت. چنگی به دل نمی‌ زد؛ ولی شوهرش به او راضی بود. عنایت الله کاسبی دوره گرد بود. خود او می‌گفت دوازده سال است دست فروشی می ‌کند  وفقط در اواخر جنگ بود که توانست جعبه آینه کوچکی فراهم کند. از آن پس بساط خود را در آن می ‌ریخت، بند چرمی اش را به گردن می‌ انداخت و به قول خودش  دکان جمع و جوری داشت و از کرایه دادن راحت بود. این بزرگترین خوش بختی را برای او فراهم می‌ساخت. هیچ وقت به کارو کاسبی خود این امید را نداشت که بتواند غیر از بیست و پنج تومان کرایه خانه شان، کرایه ماهانه دیگری از آن راه بیندازد.

هفت سال بود عروسی کرده بودند؛ ولی هنوز خدا لطفی نکرده بود و اجاقشان کور مانده بود. هاجر خودش مطمئن بود. شوهر خود را نیز نمی‌توانست گناه کار بداند. هرگز به فکرش نمی‌رسید که ممکن است شوهرش تقصیرکار باشد. حاضر نبود حتی در دل خود نیز به او تهمتی و یا افترایی ببندد؛ و هروقت به این فکر می افتاد پیش خود می‌گفت:

«چرا بیخودی گناهشو بشورم؟ من که خدای اون نیستم که. خودش می دونه وخدای خودش…»

اتوبوس مثل برق جاده شمیران را زیر پا گذاشت و تا هاجر آمد به یاد نذر ونیازهایی که به خاطر بچه دار شدنشان، همین دوسه روزه، در امام زاده قاسم کرده بود،بیفتد،… به شهر رسیده بودند. در ایستگاه شاه آباد چند نفر پیاده شدند. هاجر هم به دنبال آنان چادر نماز خود را به دور کمر پیچید و از ماشین پیاده شد. خودش هم نفهمید چرا چند دقیقه همان جا پیاده شده بود ایستاد:

«اوا !چرا پیاده شدم؟»

هیچ وقت شاه آباد کاری نداشت؛ ولی هرچه بود، پیاده شده بود. ماشین هم رفت و دیگر جای برگشتن نبود. خوش بختی این بود که پول خرد داشت و می ‌توانست در توپخانه اتوبوس بنشیند و خانی آباد پیاده شود.

دل به دریا زد و راه افتاد. لاله زار را می ‌شناخت. خواست تفریحی کرده باشد. دست بقچه را زیر بغل گرفت، چادر خود را محکم تر روی آن، به دور کمر پیچید وسرازیر شد. در همان چند قدم اول؛ هفته دفعه تنه خورد. بقچه زیربغل او مزاحم گذرندگان بود؛ و همه با غرولند، کج می ‌شدند و از پهلوی او، چشم غره می ‌رفتند ومی‌ گذشتند.

سر کوچه مهران که رسید، گیج شده بود. آن جا نیز شلوغ بود؛ ولی کسی تند عبورنمی‌ کرد. همه دور بساط خرده فروش‌ها جمع بودند و چانه می ‌زدند. او هم راه کج کرد و کنار بساط پسرک پابرهنه ایستاد.

پسرک هیکل او را به یک نظر ورانداز کرد و دوباره به کار خود پرداخت. شیشه ‌های لاک ناخن را جابجا می ‌کرد و آن‌ها را که سرشان خالی بود، پر می‌کرد. پسرک، حتی ناخن انگشت‌ های پای برهنه خود را هم لا ک زده بود و قرمزی زننده آن از زیر گل و خاکی که پایش را پوشانده بود، هنوز پیدا بود.

هاجر نمی ‌دانست لاک ناخن را به این آسانی می ‌توان از دست فروش‌ها خرید. آهسته آهی کشید و در دل، آرزو کرد که کاش شوهرش لاک ناخن هم به بساط خود می‌ افزود و او می‌توانست، همان طور که هفته‌ ای چند بار، یک دوجین سنجاق قفلی از بساط او کش می ‌رود،… ماهی یک بار هم لاک ناخن به چنگ بیاورد.

تا به حال، لاک ناخن به ناخن‌ های خود نمالیده بود؛ ولی هروقت از پهلوی خانم شیک پوشی رد می ‌شد و یا اگر برای خدمتگزاری، به عروسی‌های محل خودشان می ‌رفت. نمی ‌دانست چرا، ولی دیده بود که خانم ‌ها لاک ‌های رنگارنگ به کار می ‌برند.

او، لاک صورتی را پسندیده بود. رنگ قرمز را دوست نداشت. بنفش هم زیاد سنگین بود و به درد پیرزن‌ ها می ‌خورد.

از تمام لوازم آرایش، او جز یک وسمه جوش و یک موچین و یک قوطی سرخاب چیز دیگری نداشت. وسمه جوش و قوطی سرخاب، باقی مانده بساط جهیز او بود و موچین را از پس اندازهای خود خریده بود. تهیه کردن سفیداب هم زیاد مشکل نبود. کولی قرشمال ‌ها همیشه در خانه داد می ‌زدند.

یکی دوبار، هوس ماتیک هم کرده بود، ولی ماتیک گران بود، و گذشته از آن، او می دانست چه گونه لب خود را هم، با سرخاب، گلی کند. کمی سرخاب را با وازلینی که برای چرب کردن پشت دست‌ های خشکی شده اش، که دایم می ‌ترکید، خریده بود، مخلوط می ‌کرد و به لب خود می ‌مالید. تا به حال سه بار این کار را کرده بود. مزه این ماتیک جدید زیاد خوشایند نبود؛ ولی برای او اهمیت نداشت. خونی که از احساس

زیبایی لب‌های رنگ شده اش به صورت او می ‌دوید، آن قدر گرمش می ‌کرد و چنان به وجد و شعفش وامی  داشت که همه چیز را فراموش می‌ کرد…

طوری که کسی نفهمد، کمی به ناخن‌ های خود نگریست. گرچه دستش از ریخت افتاده بود، ولی ناخن‌ های بدترکیبی نداشت. همه سفید، کشیده و بی نقص بودند. چه خوب بود اگر می‌ توانست آن‌ها را مانیکور کند! این جا، بی‌اختیار، به یاد همسایه  شان، محترم، زن عباس آقای شوفر افتاد. پزهای ناشتای او را که برای تمام اهل محل می ‌آمد، در نظر آورد. حسادت و بغض، راه گلویش را گرفت و درد، ته دلش پیچید…

پسرک تمام وسایل آرایش را داشت. در بساط او چیزهایی بود که هاجر هیچ وقت نمی ‌توانست بداند به چه درد می ‌خورند. این برای او تعجب نداشت. در جهان خیلی چیزها بود که به فکر او نمی ‌رسید. برای او این تعجب آور بود که پسر کوچکی، بساط به این مفصلی را از کجا فراهم کرده است! این همه پول را از کجا آورده است؟

قیمت اجناس بساط او را نمی‌ دانست؛ ولی حتم داشت تمام جعبه آینه پر از خرده ریز شوهرش، به اندازه ده تا از شیشه ‌های لاک این پسرک ارزش نداشت.

یک بار دیگر آرزو کرد که کاش شوهرش هم لاک فروش بود و متوجه پسرک شد. سن و سال زیادی نداشت که بتوان از او رودرواسی کرد. کمی جلوتر رفت. بقچه زیربغل خود را جابه جا کرد. گوشه چادر خود را که با دندان ‌های خود گرفته بود، رهاکرد و قیمت لاک ‌ها را یکی یکی پرسید.

هیچ وقت فکر نمی ‌کرد صاحب همچو پولی بشود و تا به خانه برسد، دایم تکرار می‌ کرد:

«بیس و چار زار؟!… بیسد و چارزار!… لابد اگه چونه بزنم یق قرونشم کم می کنه … نیس؟ تازه بیس و … چقدر میشه … ؟ چه می  دونم؟ همونشم از کجا گیر بیارم؟…»

دوساعت به غروب مانده یکی از روزهای داغ تابستان بود. کاسه بشقابی، عرق ریزان و هن هن کنان، خورجین کاسه بشقاب خود را، در پیچ و خم یک کوچه تنگ و خلوت، به زحمت، به دوش کشید؛ و گاه گاه فریاد می ‌زد:

«آی کاسه بش… قاب! کاسه‌ های همدان، کوزه‌ های آب خوری…»

خیلی خسته بود. با عصبانیت فریاد می ‌کرد. در هر ده قدم یک بار، خورجین سنگین خود را به زمین می ‌نهاد و با آستین کت پاره اش، عرق پیشانی خود را می ‌گرفت. نفسی تازه می ‌کرد و دوباره خورجین سنگین را به دوش می‌ کشید. در هردو سه بار هم، وقتی طول یک کوچه را می‌ پیمود، در کناری می‌ نشست و سر فرصت چپقی چاق می‌ کرد و به فکر فرو می ‌رفت.

از کوچه‌ ای باریک گذشت، یک پیچ دیگر را هم پشت سر گذاشت و وارد کوچه ‌ای پهن تر شد. این جا شارع عام بود. جوی سرباز وسط کوچه، نو نوارتر و هزاره سنگ چین دو طرف آن مرتب تر، و گذرگاه، وسیع تر و فضای کوچه دل بازتر بود.

این، برای کاسه بشقابی نعمت بزرگی بود. این جا می ‌توانست، با کمال آسودگی، هر طور که دلش می ‌خواهد، راه برود، و خورجین کاسه بشقابش را به دوشش بکشد. خرابی لبه جوی‌ها، تنگی کوچه‌ ها، و بدتر از همه، کلوخ‌های نتراشیده و بزرگی که سر هر پیچ، به ارتفاع کمر انسان، در شکم دیوارهای کاه گلی، معلوم نبود برای چه، کار گذاشته بودند ، … در این پس کوچه ‌ها بزرگترین دردسر بود.

و او با این خورجین سنگینش، به آسودگی نمی ‌توانست از میان آنها بگذرد.

به پاس این نعمت جدید، خورجین خود را به کناری نهاد. یک بار دیگر فریاد کرد:

«آی کاسه بش… قاب! کاسه‌ های همدانی، کوزه ‌های جاترشی!»

و به دیوار تکیه داد و کیسه چپق خود را از جیب درآورد .

پهلوی او -چند قدم آنطرف تر- دو سگی که میان خاکروبه ‌ها می ‌لولیدند، وقتی او را دیدند کمی خر خر کردند؛ و چون مطمئن شدند، به سراغ کار خود رفتند. بالای سر او، روی زمینه که گلی دیوار، بالاتر از دسترس عابران، کلمات یک لعنت نامه دور و دراز، باران‌های بهاری با شستن کاه گل دیوار، از چند جا،

نزدیک به محو شدنش ساخته بود، هنوز تشخیص داده می‌شد؛ و بالاتر از آن، لب بام دیوار، یک کوزه شکسته، از دسته اش -به طنابی که حتما دنبال بند رخت پهن کن صاحب خانه‌ها بود -آویزان بود.

کاسه بشقابی چپق خود را آتش زده بود و در حالی که هنوز با کبریت بازی می ‌کرد،غم و اندوه دل خود را با دود چپق به آسمان فرستاد.

داغی عصر فرومی نشست، ولی هوا کم ‌کم دم می ‌کرد. نفس در هوایی که انباشته از بوی خاک آفتاب خورده زمین کوچه، و خاکروبه‌های زیر و رو شده بود، به تنگی می ‌افتاد. گذرندگان تک تک می ‌گذشتند و سگ‌ها گاهی به سرو کول هم می‌ پریدند و غوغایی برپا می ‌کردند.

در سمت مقابل کوچه -روبه روی تل خاکروبه -دری باز شد؛ و هاجر با دوتا کت کهنه و یک بغل کفش دمپایی پاره بیرون آمد. کاسه بشقابی را صدا زد و به مرتب کردن متاع خود پرداخت.

«داداش !ببین اینا به دردت می خوره؟… کاسه بشقاب نمی خوام ها! شوورم تازه از بازار خریده …»

«کاسه بشقاب نمی خوای؟ خودت بگو، خدا رو خوش میآد من تو کوچه‌ها سگ دو بزنم و شماها کاسه بشقابتونو از بازار بخرین نون منو آجر کنین؟»

«خوب چه کنم داداش؟!ما که کف دستمونو بو نکرده بودیم که بدونیم تو امروز از این جا رد میش…»

هاجر و کاسه بشقابی تازه سردلشان باز شده بود که مردی گونی به دوش و پابرهنه، از راه رسید. نگاهی به طرف آنان انداخت و یک راست به سراغ خاکروبه ‌ها رفت. لگدی به شکم سگ ‌ها حواله کرد؛ زوزه آنها را برید و به جست و جو پرداخت.

هاجر او را دید و گویا شناخت. با خود گفت:

«نکنه همون باشه…»

کمی فکر کرد و بعد بلند، به طوری که هم آن مرد و هم کاسه بشقابی بشنوند، این طور شروع کرد:

«آره خودشه. ذلیل شده. واخ، خداجونم مرگت کنه. پریروز دو من خورده نون  براش جمع کرده بودم؛ دست کرد شندر غاز به من داد! ذلیل مرده نمیگه اگه به عطار سرگذرمون داده بودم، دوسیر فلفل زرد چوبه بهم داده بود. یااقل کمش تو این هیرو ویر، قند و شکری چیزی می‌داد و دوسه روزی چایی صبحمونو راه می‌انداخت. سکینه خانم همساده مون … واه نگاش کن خاک توسر گدات کنن!…»

«خورده نونی» یک نصفه خیار پیدا کرده بود. باچاقو کله‌ای که از جیب پشتش در آورد، قسمت دم خورده و کثیف آن را گرفت. یک گاز محکم به آن زد و… و آن را به دور انداخت. گویا خیار تلخ بود.

هاجر که او را می‌ پایید، نیشش باز شد؛ ولی خنده اش زیاد طول نکشید.

لک و لوچه خود را جمع کرد، چادر را به دور کمر پیچید و متوجه کاسه بشقابی شد.

معلوم نبود به چه فکر افتاد که قهقهه نزد.

«آره داداش، چی می‌گفتم؟… آره… سکینه خانم، همسادمون، برا مرغاش هر چی از و چز می کنه و این در و اون در می زنه، خورده نون گیر بیاره، مگه می تونه؟ آخه این روزا کی نون حسابی سرسفره خونه ش دیده که خورده نونش باقی بمونه؟ تا لاحاف کرسیاشم با همون ریگای پشتش می خورن. دیگه راسی راسی آخرالزمونه، به سوسک موسکا شم کسی اهمیت نمیده… آره سکینه خانومو می‌گفتم … بیچاره هر سیرشم دوتا تخم مرغ سیا میده که باهاش هزار درد بی دردمون آدم دوا میشه !آخه  دون که گیر نمیادش که. اونم که خدا به دور… دلش نمیاد پول خرج کنه. هی قلمبه می کنه و زیر سنگ میذاره.»

کاسه بشقابی که از بررسی کت‌ ها فارغ شده بود، به سراغ کفش دمپایی ‌ها رفت:

«خوب خواهر، اینا چیه؟ اوه… !چند جفته! تو خونه شما مگه اردو اتراق می کنه؟ !»

«داداش زبونت همیشه خیر باشه. بگو ماشالاه. ازش کم نمیآد که. شما مردا چه قدر بی اعتقادین!…»

«بر هرچی بی اعتقاده لعنت!من که بخیل نیستم. خوب یاد آدم نمی مونه خواهر! آدم نمی فهمه کی آفتاب می زنه و کی غروب می کنه. شاماهام چه توقعاتی از آدم دارین…»

«نیگاش کن خاک برسر و… قربون هرچه آدم بامعرفته. خاک برسر مرده، نمی دونم چه طور از او هیکلش خجالت نکشید دست کرد سی شیء -سی شی بی قابلیت- تو دست من گذاشت. پولاشو، که الاهی سرشو بخوره، انداختم تو کوچه، زدم تو سرش، گفتم خاک تو سر جهودت کنن! برو اینم ماست بگیر بمال سر

کچل ننت!ذلیل مرده خیال می کنه محتاج سی شیئش بودم. انقدر اوقاتم تلخ شده بود که نکردم نون خشکامو ازش بگیرم. بی عرضگی رو سیاحت! یکی نبود بگه آخه فلان فلان شده، واسه چی مفت و مسلم دو من خورده نونتو دادی به این مرتیکه الدنگ ببره ؟… چه کنم؟ هرچی باشه یه زن اسیر که بیش تر نیستم. خدام رفتگان مارو نیامرزه که این طور بی‌دست و پا بارمون اووردن. نه سوادی، نه معرفتی، نه هیچ

چی! هر خاک توسر مرده‌ای تا دم گوشامون کلاه سرمون میذاره و حالیمون نمیشه. من بی عرضه رو بگو که هیچ چیمو به این قبا آرخولوقیه -این ملا موشی جوهوده رو میگم-نمیدم؛ میگم باز هرچی باشه، اینا مسلمونن، خدا رو خوش نمیاد نونن یه مسلمونو تو جیب یه کافر بریزم. اون وخت تورو به خدا سیاحت کن، اینم تلافیشه! میام ثواب کنم، کباب میشم. راس راسی اگه آدم همه پاچه شم تو عسل کنه، بکنه تو دهن این بی همه چیزا، آخرش گازشم می گیرن.»

کاسه بشقابی دیگر نتوانست صبر کند و اینطور تو او دوید:

«خوب خواهر، این کفش کهنه هات که به درد من نمی خوره. بزا باشه همون ملاموشی جهوده بیاد ازت به قیمت خوب بخره.»

هاجر که دستپاچه شده بود، تکانی خورد. سرو شانه‌ ای قر داد و درحالی که می ‌خندید و صدای خود را نازک تر می ‌کرد گفت:

«واه واه! چقدر گنده دماغ! من مقصودم به تو نبود که داداش، به اون ذلیل مرده بود که منو از دیروز تا حالا چزونده.»

«آخه خواهر درسته که صبح تا شوم با هزار جور آدم سرو کله می‌زنیم، اما کله‌خر که به خورد ما ندادن که !تو به در میگی که دیوار گوش کنه دیگه. آخه … آخه تخم مام تو همین کوچه پس کوچه‌ها پس افتاده…»

«نه داداش. اوقاتت تلخ نشه. آخه چه کنم، منم دلم پره. اصلا خدام همه این الم شنگه‌ها رو همین براما فقیر فقرا آورده. واه واه خدا به دور! این اعیانا کجا لباس و کفش کهنه دم در می فروشن؟ یا می برن بازار عوض می کنن، یا میدن کلفت نوکراشون و سر ماه، پای مواجبشون کم می ذارن. اصلا تا پوست بادنجوناشونم دور نمی ریزن. بلدن دیگه. اگر این طور نبود که دارا نمی شدن که! اگه اونا بودن، مگه خوردده نوناشونو اصلا کنار میگذاشتن؟ زود خشکش می کردن و می کوبیدن، می زدن به کتلته، متلته؟ چیه؟ … من که نمی دونم،… یا هزار خوراک دیگه. خدا عالمه چه مزه‌ای می گیره. من که هنوز به لبم نرسیده. واه واه !هرگز رغبتم نمی شینه.»

«خوب خواهر همه اینا رو چند؟»

«من چه می دونم. خود دونی و خدای خودت. من که سررشته ندارم که . بیا و با من حضرت عباسی معامله کن.»

«چرا پای حضرت عباسو میون می‌کشی؟ من یه برادر مسلمون، تو هم خواهر منی دیگه. داریم با هم معامله می‌کنیم. دیگه این حرفا رو نداره.»

«آخه من چی بگم؟ خودت بگو چند می‌خری! اما حضرت عباس…»

«من خلاصه شو بگم، اگه کاسه بشقاب بخای، یه کوزه جاترشی میدم، دوتا آبخوری، اگه پول بخای، من چارتومن و نیم.»

«کاسه بشقاب که نمی خام. اما چرا چارتومن و نیم؟ این همه کفشه.»

«کفش هات مال خودت. دوتا کتتو چار تومن می‌خرم.»

آفتاب لب بام رسیده بود که معامله تمام شد. کاسه بشقابی چهارتومان و شش قران به هاجر داد؛ خورجین خود را به دوش کشید و در خم پس کوچه‌ها به راه افتاد.

ادامه دارد…

/انتهای متن/