داستان/نگو بن بست 5

نرگس برای آشتی دادن نسترن با همسرش مسعود نقشه ای کشیده است؛ قرار است دو خانواده نسترن و نرگس هم در این میان بعد از سالها قهر و دوری از هم آشتی کنند. با استاد نرگس هم که مشاوری زبردست است، صحبت ها صورت گرفته است. حالا مانده تماس با مسعود و دعوت از او.

0

نرگس شماره مسعود را می گیرد و گوشی اش را هم می گذارد روی آیفون. صدای بوق تلفن مسعود که بلند می شود، ضربان قلب نسترن که کنار دست نرگس نشسته بلندتر می شود.

 

  • الو
  • سلام
  • سلام … شما؟
  • نرگس هستم آقا مسعود، دختر خاله نسترن. خوب هستین شما؟
  • ممنون… از نسترن خبری دارین؟
  • بله … الان پیش من نشسته…
  • واقعا…؟
  • – …
  • شما ظاهرا تهران نیستین… یکی دو بار به من گفته بود که شما در شیراز زندگی می کنین؟ درسته…؟
  • درسته…
  • یعنی نسترن الان پیش شماست شیراز …؟
  • دقیقا…
  • یعنی بی خبر …
  • نقشه من بود آقا مسعود … من که خیلی وقت بود دختر خاله ام رو ندیده بودم ازش دعوت کردم بیاد پیش من و ازش خواستم که بی خبر شما بیاد تا شما هم بیاین شیراز…
  • واقعا این نقشه رو کشیدین؟ حالا نمی شد ما جور دیگه بیاییم شیراز و خدمت شما برسیم و …
  • نه دیگه … اینجوری بهتره…
  • والله چه عرض کنم… حالا واقعا نسترن اونجاست پیش شما شیراز … ؟ باورم نمیشه … میشه باهاش صحبت کنم؟

نرگس چشمکی زد به نسترن و آهسته گفت:

گوشی رو بدم بهت؟

نسترن با حرکت سر مخالفتش را نشان داد.

  • آقا مسعود، ظاهرا عروس خانم رفته گل بچینه… بد نیست خودتون بهش زنگ بزنین… به گوشیش… البته به همین شماره هم می تونین بزنین… شماره خونه ما…
  • گوشیش که زنگ زدم جواب نداده… بهرحال بعیده من بتونم بیام شیراز … این روزها کارهام خیلی زیاده…
  • نشد دیگه آقا مسعود … من برای جشن فارغ التحصیلی ام دوست دارم همراه نسترن حتما شما هم باشین. خاله اینا هم هستن….دارن از تهران می آن اینجا…
  • حالا بذارین ببینم چی میشه… ولی شما مطمئنین نسترن پیش تونه؟
  • ای بابا … یعنی حرف من دروغه؟ قرار شد یه امتحانی بکنین… خودتون زنگ بزنین…
  • حتما این کار رو می کنم. به هرحال از آشنایی با شما خوشحال شدم.
  • انشاءالله میاین شیراز. امروز چهارشنبه است. شما انشاءالله اگه جمعه پیش ما باشین تو جشن ما شرکت می کنین.
  • خیلی هم ممنون از دعوت تون … فعلا خداحافظ

نرگس گوشی را گذاشت و با ذوق به نسترن گفت:

بفرمایین بنظرم درست شد.

  • هنوز معلوم نیست. فکر نکنم مسعود حاضر باشه بی پدر و مادرش جایی بره.
  • اتفاقا من فکر کنم بیاد .
  • می بینیم… تو اونو نمی شناسی.
  • می بینیم…

***

نرگس و پروین خانم حسابی برای روز جمعه تدارک دیدند. نرگس هم قرار روز شنبه با استادش را محکم کرد برای این که مسعود و نسترن پیش خانم پویا بروند. مطمئن بود همان یک جلسه کافی است که نسترن و مسعود خیلی کلیدهای زندگی و ارتباط شان را از دست خانم پویا بگیرند.

هنوز یک ساعت از تلفنش با مسعود نگذشته بود که زنگ تلفن خانه بصدا درآمد. پروین خانم که نزدیک تلفن بود گوشی را برداشت.

نرگس حواسش به تلفن بود و نسترن هم با نگرانی به حرف های خاله اش گوش می داد.

  • الو
  • سلام … به به شما هستین آقا داماد خوشبخت ما…؟
  • من خاله نسترن جون هستم… .
  • بله دیگه… این بچه های جوون اینجورین … خودتون جوونین و جوونا را بهتر می شناسین … اگه بیاین ما رو حسابی خوشحال می کنین …  اومدین تا حالا شهر ما؟ می دونین که شیرازه و اردیبهشتش…
  • البته که نسترن جون پیش ماست …
  • باشه … گوشی رو که بهش می دم … انشاءالله می بینیم تون…از من خداحافظ، خدمت خانواده محترم سلام زیاد برسونین.

پروین خانم گوشی را به طرف نسترن گرفت:

خاله جون آقا مسعود منتظره…

نسترن با نگرانی گوشی  را گرفت.

  • سلام
  • خوبم … البته نه بخوبی شما…
  • خب برای اینکه حتما این دو سه روزه حسابی پیش مامانت اینا بهت خوش گذشته … بی مزاحم…
  • نمی دونم … خودت می دونی…
  • یعنی واقعا نظر من برات مهمه…؟
  • من که بهت گفته بودم خیلی دلم می خواد یه مسافرت با هم بریم … از همون اول بعد از عروسی مون که یه سفر شمال رفتیم که دیگه جایی نرفتیم.
  • یعنی واقعا حاضری بیای اینجا شیراز…؟ پس اگه خواستی بیای، با مامانم اینا خودت هماهنگ کن.

نسترن گوشی را گذاشت در حالی که برق خوشحالی در چشمانش معلوم بود.

نرگس در حالی که به مامانش چشمک می زد گفت:

خب نسترن خانم چی شد؟ آقای همسرتون میان به جشن ما؟

نسترن با خنده گفت:

اصلا باورم نمیشه که مسعود قبول کرده باشه ولی گفت سعی می کنه بیاد.

***

 مامان و بابای نسترن خبر دادند که صبح پنج شنبه عازم شیرازند به اتفاق محمد که مرخصی گرفته . مسعود گفته بود که بخاطر کمی وقت روز جمعه با هواپیما خودش را به شیراز می رساند.

همه خوشحال بودند و هر کس به یک خاطر. پروین خانم دل تو دلش نبود که بعد از چندین سال دوری خواهرش را می بیند. حسن آقا هم از اینکه فرصتی پیش آمده که باجناقش را بعد از این همه مدت ببیند و دلخوری های قدیم را کنار بگذارد، خیلی راضی بود. اما نسترن نمی دانست بیشتر خوشحال است یا نگران. از یک طرف فکر می کرد آمدن مسعود به شیراز می تواند باعث چند روز تنها بودن با هم باشد که آرزویش را داشت اما از طرف دیگر نمی دانست که آیا این فکر نرگس که با یک جلسه صحبت با خانم پویا مشکلات آنها حل می شود، واقعا شدنی است یا نه.

نیمه های شب بود که مهمان های تهرانی رسیدند و چون دیر وقت بود فقط یک استقبال اولیه و پذیرایی مختصر شدند و خوابیدند.

صبح جمعه وقت تازه شدن دیدارها بود و حرف های چند سال نگفته… پروین خانم همین طور که در آشپزخانه مشغول کارهای ناهار بود گرم صحبت کردن با خواهرش بود. حسن آقا و آقا مرتضی مثل قدیمها رفتند گوشه پذیرایی و حسابی سرگرم گفت و گو از امور جاری مخصوصا وضع بازار شدند. محمد هم از دیدن ایرج که از صبح به اتفاق سمیرا آمده بودند، کلی ذوق کرد و به مرور خاطره های گذشته و تعریف وضع و حال امروزش مشغول شد. نسترن اما چشمش به در بود که حوالی ظهر مسعود از راه برسد. در این میان از همان اول  صبح آن کسی که بیشتر از همه متوجه نگاه های خاص محمد به نرگس شد سمیرا بود، طوری که یک بار درگوش ایرج یک اشاره ای هم کرد.

بساط ناهار تقریبا چیده شده بود که زنگ در بصدا درآمد و مسعود هم به جمع اضافه شد. خوشحالی نسترن تازه به اندازه بقیه شد. نرگس از جلوی در به استقبال مسعود رفت و نسترن را هم با خودش برد. بعد هم با این که خودش تازه مسعود را می دید وظیفه معرفی اش را به ایرج و سمیرا و پدر و مادرش بعهده گرفت. استقبال گرمی از مسعود شد طوری که خیلی زود با همه گرم گرفت مخصوصا با ایرج و حسن آقا.  نرگس برای گرم شدن فضای جشن شان در عصرآن روز خانم پویا و چند تا از دوستان دانگشاهی اش را هم دعوت کرده بود.  در وسط های جشن هم  خانم پویا را به مسعود معرفی کرد و ترتیبی داد که خانم پویا خودش به بهانه یک مشاوره برای سیستم های کامپیوتری دفترش مسعود را برای شنبه بعدازظهر به آنجا دعوت کند.

جشن به همه خوش گذشت، مخصوصا به مسعود که احساس می کرد خانواده خاله نسترن حسابی تحویلش گرفته اند.

***

جلسه روز شنبه نسترن و مسعود با خانم پویا خیلی برای مسعود و نسترن جالب و مفید بود. صحبت های تک تک شان با خانم پویا و نتیجه گیری آخر جلسه به هردوشان فهماند که مشکل اصلی شان این است که بلد نیستند با هم  صحبت کنند. البته خانم پویا یواشکی به نسترن گفت که باید هوای مسعود را بیشتر داشته باشد تا او بمرور زمان بتواند رابطه اش را با نسترن و خانواده پدریش تنظیم کند. به مسعود هم کناری گوشزد کرد که باید با رفتارهای مهربانانه و عاقلانه خود به نسترن کمک کند تا که بتواند در کنار او احساس امنیت و آرامش کند و نگران حاشیه هایی مثل رابطه با  خانواده مسعود نباشد.

نرگس احساس می کرد جلسه خوب و بدردخوری بوده این جلسه برای نسترن و مسعود.

***

یکشنبه صبح خانواده نسترن همگی عازم تهران شدند و فقط نسترن و مسعود ماندند که قرار شد دوتایی بمحض پیدا کردن بلیت هواپیما برگردند. روز یکشنبه را هم دوتایی به گردش در شیراز  گذراندند. برای شب مسعود پیشنهاد داد شام را در بیرون با  نرگس بخورند.

 سر میز شام بود نسترن کادویی را  از طرف خودش و مسعود به نرگس داد و از او قول گرفت که در اولین فرصت مهمان شان در تهران شود. بعدهم به نرگس گفت:

نرگس خانم  شیرینی فارغ التحصیلی ات را خوردیم، بگو ببینم شیرینی عروسی ات را کی باید بخوریم؟

نرگس با لحنی بین جدی و شوخی گفت:

خب نسترن جان حالا هنوز مرکب این مدرک ما خشک نشده، شما چه عجله ای داری که ما را در هچل بیندازی؟!

  • خب عزیزم تو که هم برای به هچل افتادن من کلی ذوق کردی و هم برای ماندنم در این هچل منو کمک کردی ، چطور خودت ازش می خوای فرار کنی ؟
  • فرار که نمی کنم ولی عجله هم ندارم. بالاخره کارمهمیه ازدواج، باید مقدماتش پیش بیاد.
  • یعنی چی مقدماتش؟
  • یعنی بالاخره آدم مناسبش باید پیدا بشه.
  • خب اگه پیدا شد، حله؟
  • می دونی که به این سادگیها نیست .
  • البته ولی این رو هم می دونم که شما خوب بلدی آدم مناسب رو از غیر مناسب تشخیص بدی .
  • نه اونقدر که تو فکر می کنی .
  • بهر حال من ماموریت دارم یک چیز را بعرض شما برسونم.
  • چی رو…؟
  • این که محمد را هم بعنوان یک گزینه در این مورد در نظر داشته باشی؟
  • … محمد…؟
  • بله خودش خواست که من این رو به شما بگم. آقا مسعود شما هم شاهد باش که من گفتم. بقیه اش مربوط میشه به نرگس خانم وخود محمد …

نرگس سرش را پایین انداخت و گفت:

عجب، غافلگیرم کردی نسترن… مگه اصلا محمد الان قصد ازدواج داره؟

  • بله … چرا قصد نداشته باشه…
  • گفته بودی که سربازه و هنوز تا کار پیدا نکرده نمی خواد به ازدواج فکر کنه.
  • بله گفتم … ولی الان که دیگه آخرای سربازیشه. کارش رو هم ظاهرا تونسته جور کنه با کمک بابا و یکی از رفقاش و مخصوصا حالا که شما رو دیده … مثل این که قصد ازدواج پیدا کرده…
  • فکر می کنی به پیشنهادش…؟
  • واقعا پیشنهاد داده به من…؟
  • دارم چی می گم پس من…
  • ولی …
  • ولی نداره… روش نمی شد بعد از این همه سال که تو رو ندیده بود یه دفعه بیاد بگه بهت مستقیما…
  • ولی داره… محمد الان چقدر من را می شناسه که این پیشنهاد را داده…؟

مسعود این بار جواب داد:

نرگس خانم من که تازه دو سه روزه شما را شناختم، الان فکر می کنم شما خیلی دختر قابلی هستین. مگه یه مرد چی می خواد…؟ محمد از من هم مشورت خواست و من حسابی تشویقش کردم.

  • البته شما لطف دارین. ولی واقعا مگه میشه محمد بعد از این همه سال و این همه تغییری که همه ما در این سالها کردیم در عرض یک روز بتونه منو بشناسه اون هم برای دادن چنین پیشنهاد مهمی؟

نسترن گفت:

خب شما می تونی از خودش بپرسی که بر چه مبنایی این پیشنهاد رو داده ؟ شاید قانع کننده باشه جوابش .

نرگس دست نسترن را گرفت و با خنده گفت:

ممنون از دختر خاله عزیزم و همسر خوبش که اینقدر به من لطف دارن. چَشم، من حتما به این پیشنهاد فکر می کنم، البته بعد از این که با خود آقا محمد صحبت کردم . فعلا باید امیدوار باشیم که زوج عزیز قصه ما یعنی شما دو تا از این به بعد حسابی حواس تون به خودتون و خوشبختی تون باشه. بالاخره شما برای جوونهای بعدی فامیل مثل من می تونین الگو باشین.

مسعود و نسترن نگاهی به هم کردند و نسترن با خنده به نرگس گفت:

حالا میشه شما که بعدی هستین برای ما الگو بشین خانم مشاور؟ بعد هم میشه شما دختر خاله خوب و دلسوز و مهربونم بشین زن داداشم… لطفا…؟

 

پایان

/انتهای متن/