داستان/نگو بن بست4

نسترن بعد از سالها که قهر و دوری دو خانواده حالا به شیراز و خانه خاله پروین آمده است. نرگس دخترخاله اش و دوست قدیمی اش، متوجه می شود که او بعد ازاختلاف و بگومگو با مسعود، که چند ماهی بیشتر از ازدواج شان نمی گذرد، به شیراز آمده است. حالا نرگس می خواهد کاری کند که هم خانواده ها با هم آشتی کنند و هم نسترن و مسعود.

0

نرگس گوشی را برمی دارد.

  • الو
  • سلام آقا ایرج گل، خوبی شما؟ سمیرا خوبه؟ سامان خوشگله ی ما خوبه؟
  • ما هم خوبیم. مامان هم هست. این طرفها نمی آین؟
  • خیلی هم عالی . اتفاقا ممکنه ما برای پنج شنبه شب یه جشنی هم خونه مون داشته باشیم.
  • نه بابا، شماها هم تا می گی جشن فقط یه چیز یادتون میاد. جشن فارغ التحصیلی من.
  • حالا قطعی قطعی نشده هنوز. شاید هم جمعه باشه . خبرتون می کنیم. به سمیرا سلام برسون . یه ماچ آبدار هم از طرف من رو لپ اون سامان بچسبون. خداحافظ . گوشی رو می دم به مامان.

پروین خانم با ذوق گوشی را گرفت.

  • سلام مادر، حالت چطوره؟ سمیرا جون چطوره؟ بچه خوبه؟
  • ماهم خوبیم. بابات هم بهتره. بعد از اون دکتر آخری خدا رو شکر مثل این که وضع و حالش داره بهترمیشه.
  • خبر سلامتی . یه مهمون داریم .
  • حدس بزن.
  • نه، نمی گم. خودت باید حدس بزنی.
  • می تونی سری بزنی بهمون خودت ببینی کیه.
  • خب باشه شب بیاین. با سمیرا بیاین با هم.
  • اون جشن که هنوز معلوم نیست. حالا یه فکری کرده . معلوم نیست درست . بهت خبرش رو می دیم.

***

دو تا دختر خاله ناهار را با عجله خوردند و راه افتادند طرف کلینیک . تمام راه نرگس از استادش تعریف کرد و از روش های بکر و خلاقانه اش در مشاوره ها. داشت نسترن را قانع می کرد که مشکل او را هم حل خواهد کرد.

به کلینیک که رسیدند، هنوز چند دقیقه ای تا ساعت 2 مانده بود. استاد پویا خودش در را باز کرد. در چشم نسترن جوانتر از آن بود که فکر می کرد. موهای خرمایی و چشم های عسلی اش قیافه جذاب و مهربانی به او می داد. خطوط صورت و چشم هایش اما او را زنی جدی و محکم نشان می داد. نرگس نسترن را به او معرفی کرد. بعد هم از آبدارخانه سه تا چای آورد.

  • ببخشید استاد که امروز وقت استراحت و ناهارتون رو گرفتیم.
  • نه مهم نیست . می دونی که من در این زمان فقط من یه چیز مختصری می خورم و نماز می خونم. الان هم هر دوی این کارها را کردم و تا ساعت 3 که کار کلینیک شروع بشه وقت دارم.

نسترن با لحن آرام و شرمسارانه ای گفت:

  • در واقع من اسباب زحمت شما شدم.
  • نه خواهش می کنم . این که کار ماست چه بهتر که برای نرگس خانم و نزدیکان شون باشه.

خب حالا برای اینکه از وقت مون استفاده کنیم بهتره شما شروع کنین.

نسترن پرسید:

از کجا؟

  • از هر جایی که فکر می کنید مشکل تون از اونجا شروع شد.
  • مشکل من با همسرم از اونجایی شروع شد که من دیدم بعد از ازدواج مون بنظر اون ما هر شب باید سری به خونه مامانش بزنیم، تا دیروقت هم بمونیم. یعنی این همه تفریح و سرگرمی و معاشرت ماست.

خانم پویا با حوصله حرف های نسترن را گوش داد. در خلال حرفهایش از او چند تا سوال کرد. بعد هم به نرگس گفت:

نظرت چیه؟ فکر می کنی برای نسترن باید چه کرد؟ یا بهتر بگم نسترن باید چه کار کنه ؟

نرگس فکری کرد و گفت:

بنظرم یه گیری اینجا هست در رابطه میان نسترن و مسعود که خودش رو در این معاشرت افراطی مسعود با خانواده اش نشون می ده.

  • چه گیری؟
  • گیر ارتباطی . این دو تا هنوز خوب جذب هم نشدن. مخصوصا مسعود هنوز از خانواده اول خودش نتونسته بیرون بیاد. شاید نسترن باید کاری کنه که این گیر برطرف بشه.
  • این هم هست ولی بنظر میاد مدل خانواده ها و مدل شخصیت این دو تا با هم فرق زیادی داره که البته به معنی این نیست که نمی تونن با هم کنار بیان. منتها باید هر دو بخوان این کنار اومدن را تا بشه.

پرسش های بعدی خانم پویا و جواب های نسترن تا چند دقیقه به سه طول کشید. بعد خانم پویا از نرگس خواست که فردا هم سر ساعت 2 جلسه ادامه پیدا کنه.

در راه برگشت به خانه نسترن تو فکر بود و نرگس سعی داشت او را به حال خودش بگذارد برای فکر کردن به حرف های خانم پویا.

***

  دم دمای غروب بود که زنگ زن بصدا دراومد. نرگس که با نسترن رفته بودند سر آلبوم های قدیمی و گرم تماشای عکس و مرور خاطره های شیرین آن سالها بودند، بلند شد و آیفون را برداشت. در را که باز کرد، پروین خانم پرسید:

کی بود نرگس جان؟

  • بابا، الانه که بیاد و از تعجب شاخ رو سرش سبز بشه.

بعد هم در آپارتمان را باز کرد.

حسن آقا که معلوم بود حسابی از خرید و آوردن بارهای میوه خسته شده، دم در که رسید همه کیسه پلاستیک ها را زمین گذاشت وصدا زد:

نرگس بابا بیا کمک !

نرگس  طرف در دوید و کیسه های را از راهرو برداشت.

– سلام اقای بابا!

– سلام نرگس خانم، چه حال چه خبر؟ شنیدم مهمون داریم . حالا کو این مهمون مرموز؟

نسترن از اتاق نرگس بیرون  آمد.

  • سلام عمو!

حسن آقا که تازه وارد شده بود و داشت کفشش را در جاکفشی می گذاشت، خشکش زد. کمی چشمانش را تنگ  کرد و گفت:

ببینم درست می بینم؟ تو نسترنی ؟

  • بله عمو جون نسترنم.
  • وای خدا چه بزرگ و خانم شدی. چه عجب از اینورا!
  • دیگه خیلی دلم تنگ شده بود. باید می آمدم و شماها را می دیدم.
  • خیلی هم خوب کردی. حالت چطوره؟
  • خدا رو شکر .
  • مادر و پدرت خوبن؟ نیومدن اونا؟ تنها اومدی؟
  • بله دیگه.
  • پس مهمون مون که خاله ات گفت شمایی؟ به به چه خوشحال شدم از دیدنت!

پروین خانم با یک سینی چای وارد هال شد و گفت:

سلام خسته نباشی آقا، بیا بشین یک چایی تازه دم با هم بخوریم.

بعد هم نشست روی مبل راحتی و به نسترن و نرگس هم اشاره کرد که بنشینند.حسن آقا همین طور که دست های شسته اش را با حوله خشک می کرد، گفت:

  • خب نسترن خانم مبارکا باشه. انشاءالله خوشبخت بشین. حالا این داماد خوشبخت کی هست؟ ما می شناسیمش؟
  • نه عمو جون. غریبه است…

نرگس پرید وسط حرف نسترن .

  • انشاءالله قراره بیان اینجا ببینم شون.

حسن آقا برگشت طرف پروین خانم:

  • راست میگه خانم؟
  • نمی دونم والله نرگس خانم برنامه ریزی کرده که از تهران خاله اش را با آقا مرتضی و شوهر نسترن جون دعوت کنه اینجا . می خواد جشن بگیره.
  • جشن…؟

حسن آقا با تعجب طرف نرگس برگشت و گفت:

راستی راستی می خوای جشن بگیری؟

  • بله بابا جون یه جشن برای فارغ التحصیلی .
  • خب بسلامتی . حالا چی شد فکر جشن و مهمون از تهران افتادی . اون هم خاله ات؟
  • برای اینکه یکی شون الان اینجاست و بقیه شون هم میان دیگه.
  • خیلی هم عالی . نسترن خانم چی شد بعد از این همه سال سر به ما زدی؟ فکر کردم دیگه ما رو پاک فراموش کردین.
  • نه عمو جون مگه می شه. نه من و نه مامان و بابا هیچ وقت نمی تونیم شما و اون دوران خوب رو که با هم گذروندیم از یاد ببریم.

نرگس سرش را نزدیک پدرش آورد و گفت:

بابا جون، شما یه کمکی می کنی با مامان که بتونیم خاله اینا رو راضی کنیم بیان اینجا؟

  • چه جوری آخه؟ یعنی فکر می کنی آقا مرتضی حاضره بیاد بعد از این همه سال ؟

نسترن گفت:

عمو جون درسته که شماها مخصوصا شما و بابام از همه دلخور شدین اون سالها، ولی من می دونم که مامان و بابا هر دو دلشون می خواد به یه بهانه ای دوباره رفت و آمد رو از سربگیرن.

پروین خانم گفت:

من که راستی دلم برای خواهرم اینقدر تنگ شده که خدا می دونه.

نرگس رو به مادرش کرد و گفت:

پس حله دیگه. یه زنگ بزنین و احوالپرسی و خبر این که نسترن اینجاست و بعد هم دعوت که بیان پیش ما…

حسن آقا در حالی که چایی را سر می کشید اشاره ای به نرگس کرد:

یعنی قبول می کنن؟ 

نرگس که داشت چایی خودش را برمی داشت از سینی گفت:

البته فکر کنم برای محکم کاری شما هم یه سلام و علیکی کنین با عمو مرتضی و دعوت مامان رو تاکید کنین.

بعد هم در حالی که چشمکی می زد به نسترن اضافه کرد:

قراره من هم به آقا مسعود شوهر نسترن خانم زنگ بزنم و بگم که به شیراز منزل ما دعوته.

حسن آقا از جایش بلند شد و به طرف پنجره رفت. معلوم بود خیلی تو فکر رفته. خاطرات سال های دور و دعوا و اختلاف با آقا مرتضی بر سر میراث خانوادگی دو تا خواهرها یعنی پروین خانم و سیمین خانم برایش زنده شده بود. الان که فکر می کرد می دید ممکن بود بی سرو صدا تر و مسالمت آمیزتر هم مشکل را حل کرد ولی آن موقع نظرش اینطور نبود.

در همه این سالها هم فکر کرده بود که ایکاش آن وقت کوتاه آمده بود و یا اقلا راهی برای رفع کدورت ها پیدا می شد. الان بنظرش می آمد آن راه پیدا شده. برای همین هم از همان کنار پنجره خطاب به پروین خانم گفت:

خانم من حرفی ندارم شما یک زنگ به خواهرت بزنی، لازم شد من هم صحبت کنم با آقا مرتضی.

نرگس با ذوق و شوق بلند شد و رو به نسترن گفت:

می دونستم این بابا و مامان ماه من قبول می کنن.

بعد هم گوشی تلفن را به دست پروین خانم داد.

  • مامان شماره خونه خاله سیمین را بگیرید. نسترن می گه شما بگیرین.
  • الان…؟
  • خب بله دیگه الان خوب وقتیه . آقا مرتضی هم خونه است حتما.

پروین خانم گوشی را به نسترن داد.

نسترن جان شماره رو بگیر و گوشی رو به من بده.

نسترن گوشی را گرفت و شروع کرد به شماره گیری.

  • الو… سلام مامان جان
  • خوبم . یه جای خوب هستم.
  • چرا نگران شدین؟ من خواستم سورپرازتون کنم؟
  • بگم کجام؟ … اصلا صبرکنین یه لحظه…

و گوشی را به سمت خاله اش گرفت.

پروین خانم گوشی را از نسترن گرفت و با صدایی که کمی می لرزید گفت:

سلام علیکم

  • احوال شما؟ خوبی انشاءالله ؟ بچه ها ؟ اقا مرتضی؟
  • بله نسترن جون اینجا پیش ماست. در اصل این دخترها نقشه کشیدند که ما با همدیگه صحبت کنیم بعد از این همه سال و به امید خدا شاید همدیگه رو ببینیم.

اشک های پروین خانم سرازیر شده بود . معلوم بود آن طرف خط هم دست کمی از این طرف ندارند.

  • ما خیلی دلمون تنگ تون شده.
  • انشاءالله … حتما… بهترین کار اینه که بیاین شیراز همدیگه رو ببینیم .
  • آخه نداره… نرگس ما می خواد یه جشن بگیره برای تموم شدن درسش. دوست داره شماها هم باشین.
  • چرا نمیشه! خوب هم میشه. راستی محمد و حمید چطورن؟
  • الحمدلله . اقا مرتضی خوبن؟خونه ان الان؟
  • خب پس بد نیست این آقایون هم با هم یه سلام و علیکی بکنن.

بعد هم گوشی را به سمت حسن  آقا گرفت.

  • سلام سیمین خانم. سلامتین انشاءالله؟
  • اختیار دارین. ما هم خوبیم.
  • – چه زحمتی بابا؟ خیلی هم رحمته . خب آقا مرتضی احوالش خوبه؟ سلام و علیکی باهاش می تونم بکنم؟
  • سلام علیک آقا مرتضی، حال و احوال شما؟
  • ما هم دلمون می خواد شما را ببینیم. شیراز هم دلش می خواد شما رو ببینه. می دونین که آب و هوای اردیبهشت شیراز چقدر عالیه؟
  • نسترن خانم اینجاست که شما هم بیایید دیگه.
  • این نرگس خانم ما می خواد به شما برای تموم شدن درسش یه شیرینی درست و حسابی بده. اگه فردا صبح راه بیفتین شب برسین پیش ما . شب جمعه بساط جشن این دختر هم راه می افته دیگه. همدیگه رو هم می بینیم.
  • دیگه اینها تعارفه. برنامه رو با سیمین خانم جورکنین و به ما خبرش رو بدین. از من خداحافظ .

پروین خانم گوشی را گرفت .

  • سیمین جان دیگه نه نیار. ما منتظرتونیم. مسعود آقا رو هم خود این دخترها دعوت می کنن. با اون هم خودت هماهنگ کن برنامه اومدن رو.
  • خیلی هم خوبه . اصلا طوری نیست. اگه تونستین پسرها رو هم بیارین که خیلی هم عالی میشه.
  • باشه خبر از شما.

نسترن آرام به  نرگس گفت:

یعنی قبول کردن مامان و بابا؟

  • فکر کنم برنامه ردیفه.

صدای زنگ درکه بلند شد، نرگس بلند شدو ایفون را برداشت.

  • بفرمایین.

بعد هم به پروین خانم گفت:

این هم ایرج خان و اهل و عیالش.

و رو به نسترن کرد و گفت:

حالاست که مامان من پر دربیاره. میگی نه ، نگاه کن.

ایرج در حالی که بچه را بغل کرده بود وارد شد و زنش پشت سرش.

همین طور که داشت به مادرش سلام می کرد، یک دفعه چشمش به نسترن افتاد.

نرگس بی معطلی گفت:

سمیرا جون این دخترخاله ماست که چند ساله که رفته تهران و از ما دیگه خبری نمی گرفته تا امروز.

نسترن به طرف  سمیرا رفت و با خوشرویی سلام و علیکی کرد و گفت:

خوشحالم از دیدن تون. چقدر خوش سلیقه است این پسرخاله ما.

ایرج که هنوز باورش نمی شد که نسترن آنجاست با صدای بلند گفت:

السلام به نسترن خانم، اشتباه نمی کنم؟ شمایید واقعا؟ بابا نه به اون همه دوستی شما دو تا، نه به این همه سال بی خبری و جدایی!

  • سلام ایرج خان حال شما خوبه ؟ وای چه پسر نازی؟ این آقا سامانه ؟

ایرج بچه را زمین گذاشت و رو به مامانش گفت:

چشم شما روشن .

پروین خانم در حالی که دست سمیرا را در دست گرفته بود، رو به ایرج گفت:

دلت روشن. بالاخره بعد از این همه سال…

خیلی زود سفره شام پهن شد. شام را که خوردند ایرج و سمیرا  بخاطر این که باید صبح زود سر کار می رفتند بلند شدند.

نرگس هم با عجله سفره را جمع کرد و نسترن را به اتاق خودش برد. حالا وقت پیاده کردن قسمت بعدی نقشه بود. باید به مسعود زنگ می زدند.

 

ادامه دارد…

/انتهای متن/