رمان ماه من / قسمت آخر

سمیر نگران مستانه است. زنگ می زند خانه، اما گوشی خانه اشغال است. نگرانی اش بیشتر می شود. باید کسی را بفرستد سراغ مستانه. به سیمین زنگ می زند. سیمین به سمیر می گوید که آیدا قرار است چه کار کند.

1

فصل ششم/ مستانه و سمیر:    

توی لابی پیرمرد واحد روبرویی نان بربری گرفته، می خواهد برود توی آسانسور که می ایستد. کلاهش را برای مستانه بر می دارد از روی سرش. موهای جوگندمی اش سیخ می ایستد. مستانه تمام حواسش به تارهای مویِ اوست.  

«آقای وکیل نیستند؟ قرار بود برای من یک دادخواست تنظیم کنند؟»

بعد از این باید بگوید آقای وکیل کدام گوری رفته؟ یعنی باید از هم جدا شوند؟ میترای توی سرش می گوید:

«نه قراره با هم زندگی کنید باز، لابد آیدا خانم هم می یارید توی اتاق خالیه جا می دید!»

پیرمرد خیره شده  به لب های پوست پوست شده ی مستانه. مستانه لبش را گاز می گیرد.

«رفتند مأموریت کاری…»

چه دروغ خوبی، خوب از سمیر یاد گرفته. کمال همنشین به هر حال اثر می کند. به قول مادر، زن و شوهر بعد از یک مدت شبیه هم می شوند. زن و شوهر؟ آن ها که فقط موقتی بودند.   

پیرمرد چترش را می گیرد سمت مستانه: «لباستون مناسب نیست. بیرون سیل می یاد.»

مستانه یقه بارانی اش را می دهد بالا، دست هایش را می کند توی جیب هایش.  لبخند می زند، می گوید: « ممنون، زود بر می گردم.»

پیر مرد سرتاپایش را نگاه می کند، سرش را تکان می دهد و سوار آسانسور می شود.

خیابان را آب برداشته. تا به سوپری انتهای خیابان برسد، سر تا پایش گلی می شود و خیس. انگار توی آب شنا کرده. 

داخل مغازه شلوغ است. کارمند های شرکت بزرگ آن دست خیابان آماده اند پنیر و نان و مربا بگیرند. تا وارد می شود سرها برمی گردد سمتش. به سر و وضع خودش نگاه می کند، به شلوارگرم کن طوسی و کثیف، به بارانی قهوه ای و شال آبی، خوش تیپ شده. ازقفسه ها هر چه بستنی، شکلات، کیک، چیپس و پفک می بیند بر می دارد. مرد جوان بلند قد و چهارشانه ای پشت پیشخوان ایستاده. یکی، یکی حساب می کند. مستانه جیب هایش را می گردد. نه کلید آورده، نه کیف پول. مرد لبخند می زند: «اشکال نداره، می زنم بحساب. گرچه آقای وکیل مال اون ماه رو هم حساب نکردند. البته چیزی نیست، همیشه خوش حساب بودند.»

بدون جواب دادن کیسه ها را بر می دارد و از مغازه می زند بیرون. آقای وکیل  هر روز بابت خرجی خانه از او پول می گرفته و آخر هفته ها با مغازه دارها حساب می کرده. آن وقت او خوش حساب است. آقای وکیل! جان خودش سال ششم بود، هنوز لیسانسش را هم نگرفته بود. چند وقت دیگر از دانشگاه می انداختنش بیرون.  

دلش می خواهد برود بوستان آن دست خیابان. سمیر عاشق اینجا بود. تابستان و بهار عصرها با بساط چای و کیک می آمدند اینجا. 

باید صبر کند تا ساعت چهار میترا بیاید؟ موبایل را هم فراموش کرده، نه بهتر است برود توی لابی سریدار در را برایش باز می کند. کلید یدک هم دارد. البته اگر الان بیدار باشد. ماشاء الله بجای مراقبت مدام خواب است، آن هم چه خواب سنگینی. 

ماشینی از کنارش به سرعت رد می شود. بوق می زند. مردم وقتی باران می آید انگار دیوانه می شوند. بیشتر عجله دارند تا برسند به جایی. پرایدی می ایستد، زنی از ماشین می آید بیرون. برایش دست تکان می دهد. مستانه بی توجه ایستاده وسط خیابان. کسی صدایش می کند، اما او حواسش به مردی است که کاپشن قرمز پوشیده و ایستاده کنار در ساختمانشان. باران نمی گذارد خوب ببیند. چشم هایش را پاک می کند. قلبش تند می زند. زن همین طور مدام داد می زند: «مستانه، مستانه.»

می خواهد بگوید، خفه شو بگذار ببینم این مرد کیست؟ نکند سمیر…

چیزی محکم می زند به او، انگار کسی بلندش می کند، پرتش می کند بالا و محکم می خورد روی زمین.

چشم هایش از شدت باران دارد کور می شود. زنی جیغ می زند، از آن جیغ های کش دار. کاش کسی به او بگوید خفه شو. دوست دارد بلند شود. چسبیده به آسفالت سرد خیابان. انگار روی زمین سوزن های ریز ریخته اند. بدنش گز، گز می کند،  نمی تواند تکان بخورد. این دفعه حتماً سکته کرده. لبش می لرزد. مردی می آید بالا سرش، می زند توی سرخودش، داد و بیداد می کند. چشم هایش دارند تار می بیند. سعی می کند پلک هایش بسته نشود. الان وقت خواب نیست. ببین این داروهای لعنتی کی اثر می کنند. به جای شب روز خوابش می گیرد. مرد قرمز پوش خم می شود روی صورتش. ضربان قلب مستانه تندتر می شود. خود سمیر است. سمیر دستش را می گذارد  روی صورت مستانه، اما او حس نمی کند. صورتش را می آورد پایین، می چسباند به صورت مستانه. مستانه لب هایش را حرکت می دهد. می خواهد به سمیر بگوید، نیشگونش بگیرد. باید آن جمله ی لعنتی را تکرار کند تا بفهمد نمرده. زمزمه می کند، ولی جز حرف «س»یِ کشیده از لب هایش خارج نمی شود. چشم هایش آرام بسته می شود. سرش داغ شده، اما تنش سرد است، درست مثل یک تکه گوشت یخ زده. 

پایان.