رمان /ماه من15

مستانه مدام خیال می کند سمیر توی خانه راه می رود، او را نگاه می کند. تلفن مرتب زنگ می زند، فکر می کند مهرنوش باز بی خوابی سرش زده، می خواهد بگوید او هیچ وقت مقصر نبوده. اما…

2

 فصل پنجم/ مستانه:

این بار تلفن خانه  زنگ می خورد. دلش می خواهد بلند شود و هر چه بد و بیراه بلد است نثار مهرنوش کند، اما چسبیده به تخت و تکان نمی خورد. تلفن می رود روی اسپیکر، مهرنوش نیست، آیداست.

«مستانه جان فردا زودتر می یام، هفت صبح. باید کلاس برم، اشکال نداره؟»

مستانه جان! جان! سمیر هر وقت صدایش می کرد، باید می گفت جان. نمی گفت یعنی دوستش نداری، دلخوری یا هر چه خودش فکر می کرد. مهرنوش می گفت سمیر به او گفته آن اوایل آیدا تلفن های سمیر را با گفتنِ هان و چیه جواب می داده. اینقدر رویش تمرین کرده که از دهانش جانم در آمده. تمرین کرده؟ نه به نظر مستانه آنقدر دانه ریخته و دلبری کرده که دختر بیچاره هم اغفال شده، اغفال شده؟ بنظرش آیدا خودش اینکاره بود. بچه های این دهه هفت خط روزگار بودند. خیلی دلش می خواهد این یک الف بچه حال سمیر را بگیرد. مهرنوش به مستانه گفته بود. آیدا سمیر را ول می کند. همه علاقه و صبر مستانه را نداشتند. علاقه؟ صبر؟ توی دلش می خندد. نه، صبر نه، اسمش حماقت بود، خریت.

دلش می خواهد چیزی بخورد که زیر دندان هایش قچ قچ صدا دهد. صدای خوردن چیپس، پفک آرامش می کند، این طوری ذهنش آرام می گیرد. اما این فکر موذی لعنتی که آیدا را ماه من صدا می کرده، تامای، آن شعر لعنتی…

حس بدی داشت. درست شبیه همان حسی که بعد از رفتن شوهرثابقش داشت، حس حماقت، حس کوچکی. قطره های آب که از پشت موهایش می چکد، پشت لباس و بالشش را خیس کرده. حوله را از روی تخت می کشد زیر سرش. دیگر فایده ندارد. درست مثل زندگی اش. سمیر بر هم بگردد، فایده ای ندارد. شانه هایش درد می کند. بعد از آن شب هر وقت آب سرد می خورد به آنها، تیر می کشند.

صورت سمیر توی عکس قدی خوب دیده نمی شود. لباس نمایش به او خیلی می آمد. بد بازی می کرد. مهرنوش یک سر و گردن از او بالاتر بود. ماهان گفته بود دیگر غلط کند به او نقش بدهد. خرشان از پل گذشته بود. پول های مستانه را برای نمایش خرج کرده بودند، شب افتتاحیه ی خوبی داشتند، دیگر نیازی به دسته چک او نبود. سمیر هم نیازی به دسته چک او دیگر نداشت؟ آیدا تأمینش می کرد؟

صدای چرخیدن کلید توی قفل در می آید. با خودش می گوید، باز خیالاتی شدی. غلت می زند روی تخت. لوستر گرد و بنفش وسط سقف را خاک گرفته. توی نور کم آباژورِ روی عسلی هم می شود خاک هایش را دید. چند وقت است دست به سر و روی خانه نکشیده؟ خیلی قبل تر از رفتن سمیر. 

سقف کوتاه تر شده انگار، روی قفسه ی سینه ی مستانه سنگینی می کند. کشیدن نفس های بلند هم فایده ای ندارد. می نشیند روی تخت. از ضربه های پای سمیر بعد از آن شب انگار یک طرف قفسه ی سینه اش ورم کرده. تمام شب توی حمام بود بعد کتک خوردن، نه گریه می کرد، نه ناله. دلش می خواست بیشتر از این له شود، آنقدر که بمیرد. صبح میترا توی تخت بدون لباس دیده بودش با بدن و صورت کبود. میترا زیرلب به سمیر فحش می داد، مرتب شماره اش را می گرفت، اما مستانه بی خیال سعی می کرد با  لب و دهان زخمی شکلات صبحانه و نان داغی را که میترا گرفته بود بخورد. درد می کشید و می خورد. تمام شیشه را خورد. میترا نگاهش می کرد و حرفی نمی زد. هر چه اصرار کرد نرفت دکتر. گذاشت کبودی ها خودشان خوب شوند، اما درد هنوز هم خوب نشده بود، نه درد کتک خوردن، نه درد استخوان درد، درد له شدن.

موبایلش را از روی میز توالت بر می دارد. دلش می خواهد برای کسی حرف بزند. چند وقت شده که هیچ چیزی جز حرف های معمولی نگفته حتی به میترا. همیشه او پر حرف تر از سمیر بود. ساعت موبایل پنج صبح را نشان می دهد. مستانه به این فکر می کند، میترا بیدار شده، دارد آماده می شود که برود سر کار. همیشه زود می رود سرکار، درست برعکس مستانه که دقیقه ی نود می رسید.

بدنش سرد شده. دست هایش گزگز می کند، پوست صورتش کشیده می شود، باز احساس خواب رفتگی. این مرض جدیدی ست که گرفته. می ترسد برود دکتر بگوید ام اسی چیزی دارد. فقط همین مانده علیل شود، بیافتد گوشه ای. شاید دارد سکته می کند. قلبش هم بعضی وقت ها تیر می کشد. توی یکی از برنامه های تلویزیونی مجری می گفت: «هر وقت چنین احساسی کردید. چند باری پوست صورتتان را نیشگون بگیرید، بعد بلند حرف بزنید. اگر توانستید یک جمله مثل این بگوید (حالم خوب نیست.) یعنی سکته نکرده اید.»

پریروز آنقدر با سوزن ته گرد صورتش را سوراخ سوراخ کرده بود تا مطمئن شود بدنش لمس نشده و حس دارد که تمام صورتش پر شده بود از دانه های ریز و قرمز.

او درد را حس می کند، اما تنش سرد و خواب رفته است. می نشیند، مچ پاهایش درد می گیرد. با رفتن سمیر تمام مریضی ها شناخته شده و نشده به سراغش آمده.

ساعت روی دیوار اتاق ساعت هفت را نشان می دهد! پس چرا ساعت موبایلش پنج صبح بود؟ پرده ی ضخیم را می کشد کنار. شده خانم هاویشام یک نور توی خانه نیست. صبح تا شب پرده ها کیپ تا کیپ کشیده شده اند.

برف قطع نشده، از سفیدی نمی شود جایی را دید. پرده را باز می کشد. پایش می خورد به کتاب شعر سمیر. بازش که می کند، صفحه ی  اول نوشته تقدیم به تنها بانوی شعرهایم، تامای، مستانه…

زیر لب می گوید: «چقدر دروغ؟ کدوم راسته؟ من، مهرنوش، آیدا؟ چیکار می کنی باخودت. چرا این همه زن دورت جمع شدند. همه درب و داغون شکست خورده. بست نبودم؟»

مستانه فکر می کند تامای باید کس دیگری باشد. آنها بدل او بودند. سمیر دنبال یکی شبیه او می گردد، یا شاید از کسی که شبیه اوست فرار می کند. درست حرف که نمی زد. تا مستانه  سوال می پرسید، داد می زد: «وای شروع شد. ولم کن، بی خیال.»

این کلمه ی مرکب عذاب آور دیوانه می کرد مستانه را. «بی خیال» یعنی خفه شو، به تو مربوط نیست، زیاد حرف بزنی می گذارم می روم.

دلش یک نون خامه ای بزرگ می خواهد. سمیر بود می خندید و می گفت: «باز ویار نون خامه ای کردی؟»

یخچال پر از میوه و غذاست. میترا یک روز در میان می آید، برایش غذا می پزد، غذاهای مانده ی روز قبل  را می ریزد دور، غر می زند: «آخر می ترکی از بس از این آتا آشغالا می خوری. باید به صاحب شیرینی فروشی لادن بگم وقتی زنگ می زنی و سفارش می دی برات چیزی نیاره.»

مستانه با خودش می گوید، کاش الان شیرینی فروشی باز بود. یکی یکی کابینت ها را بازمی کند و می بندد. دنبال همان آتا آشغال هایی می گردد که میترا می گوید، اما همه ی کابینت ها خالی هستند. می رود توی هال، می نشیند روی کاناپه، کنترل را بر می دارد و دکمه ای را می زند. صدای موسیقی پخش می شود، بعد صدای شاملو می آید، قصه می گوید، قصه ی مسافرکوچولو.

میترا بود داد می زد: «بخدا سی دیش رو خرد می کنم. خفه ام کردی از بس گوشش دادی حالم بهم خورد. تو مریضی، مازوخیسم شدید داری. احمق جان تمومش کن.»

ادامه دارد…

/انتهای متن/