موشک آمد و عزیزانم را از من گرفت

تا آخرین روزهای جنگ موشک باران شهرها قطع نشد. این روایت مادر بازمانده خانواده ضعیفتن‌ هاست از موشک باران 30 فروردین 1367 شیراز، یکی از اولین روزهای ماه رمضان، که باعث شهادت مظلومانه چهارعضو خانواده شان شد.

0

اولین روزهای سال 1363 بود که جنگ شهر‌ها آغاز شد. جنگ شهر‌ها از طرف دشمن بعثی تنها با هدف اعمال فشار روانی در جهت وادار کردن ایران به تسلیم برای نشستن به پای میز مذاکره و پذیرش صلح و پایان دادن به جنگ صورت می‌گرفت.

هر زمان که رزمندگان اسلام در عملیات ها به مواضع از پیش تعیین شده دست می یافتند و به پیروزی می رسیدند، صدام برای جبران و به تلافی شکست در میدان کارزار،  به حملات موشکی به شهرها می پرداخت. حملات ناجوانمردانه به شهرهای کشورمان تا پایان جنگ ادامه داشت. دشمن در طول این مدت به شهرهایی نظیر آبادان، اسلام آباد، تهران، اصفهان، مریوان، کرمانشاه، قم، تبریز، خرم آباد، خلیج فارس، خارک و شیراز حمله کرد؛ حملاتی که خانه های زیادی را ویران کرد و خانواده های بسیاری را در غم از دست دادن عزیزان شان تا سال ها پس از جنگ به ماتم فرو برد. خانواده شهیدان ضعیفتن از جمله همین خانواده ها به شمار می روند؛ خانواده ای شیرازی که موشک دشمن بعثی جمع شش نفره شان را از هم پاشید و با شهادت چهار عضو خانواده، تنها دو نفر باقی ماندند. این بار حکایت ما روایتی است از بازمانده ضعیفتن ها، سکینه نجاری که از آن شب فراموش نشدنی و از شهدایش اسدالله ضعیفتن همسر و ژاله، ابوالقاسم و لیلا ضعیفتن فرزندانش می گوید.

خانواده ضعیفتن چهار شهید را تقدیم کرده اند، برای شروع از خانواده تان بگویید.

  • من سال 1337 ازدواج کردم. 15 سال بیشتر نداشتم که با اسدالله ضعیفتن پسر خاله ام ازدواج کردم. ایشان هشت سالی از من بزرگتر بود، متولد 1314. اسدالله پدر و مادر نداشت، او در خانه ما بزرگ شده بود. برای همین خیلی خوب ویژگی های اخلاقی یکدیگر را می شناختیم. مراسم خیلی ساده ای هم برگزار کردیم.

مهریه ام 1000 تومان بود. آن زمان اسدالله خیاطی داشت. خیلی مهربان، سختکوش و خوش اخلاق بود. مردی ملایم که آرامشش به کانون گرم خانواده ما هم آرامش می داد. من هم در کنارش جوراب بافی می کردم. زندگیم ان را با تلاش و همت خودمان ساختیم. تمام تار و پود زندگی مان با در آمد حلال شکل گرفت. من مادر چهار فرزند بودم. دو دختر به نام های ژاله و لیلا و دو پسر به نام های ابوالقاسم و حسین.

وقایع شب موشک باران را به خاطر دارید؟ آن شب چه اتفاقی افتاد؟

  • 29 فروردین سال 1367 بود. سال های پایانی جنگ. آن شب دومین روز از ماه مبارک رمضان بود. همه خانواده دور هم جمع بودیم. برای شام هم آبگوشت گذاشته بودم. پسرم ابوالقاسم چهار روزی بود که از خدمت سربازی به مرخصی آمده و در کنار ما بود. تنها 16 روز به پایان سربازیایش در کردستان مانده بود. همان روز حدود ساعت 2 بعد از ظهر بود که دشمن یکی دو بمب به کوی سعدی شیراز انداخت. ابوالقاسم گفت: «من می روم به جبهه کردستان، شما بچه ها را بردارید و بروید روستا تا به شما آسیبی نرسد!» من نپذیرفتم و گفتم بچه ها مدرسه دارند، ژاله سر کار می رود. هر چه خدا خواست همان خواهد شد. همگی خوابیدیم، سحری بلند شدم و سفره را پهن کردم .بچه ها را صدا کردم، دور هم سحری روز دوم ماه مبارک رمضان را هم خوردیم. بعد از خواندن نماز صبح، خوابیدیم. 30فروردین 1367 بود. نمی دانم چقدر طول کشید و چه شد که یکباره حجم سنگینی را روی خودم حس کردم. سقف خانه آمده بود پایین. ستون خانه و آشیانه بچه هایم یکباره ویران شد. فرق سرم شکافته شده بود و از هوش رفتم. وقتی چشمم را باز کردم در بیمارستان شیراز بودم. تا به خودم آمدم سراغ بچه ها را گرفتم.

همان جا متوجه شهادت بچه ها و همسرتان شدید؟

  • نه، چیزی به من نمی گفتند. ساعت 5 بعدازظهر بود که برادرهایم یکی یکی آمدند بیمارستان، من سراغ بچه ها را می گرفتم و آنها به بهانه اینکه در جایی دیگر بستری شده اند و تنها دست و پایشان شکسته جواب درستی به من نمی دادند. بعد از اینکه مرخص شدم به خانه برادرم رفتم. آنجا بود که متوجه شدم چه اتفاقی افتاده است. تنها یاد حضرت زینب (س) بود که من را آرام می کرد. نمی دانید آن شب تا صبح من چه کشیدم. جگرم آتش گرفته بود. تنها حسین، از آن جمع چهار نفره فرزندانم برایم مانده بود. آنها به همراه همسرم اسدالله زیر آوار خشم و کینه بعثی ها به شهادت رسیده بودند. حسین الان خودش پدر سه فرزند دانشجو است. من بعد از 26 سال تنها با عکس بچه های شهیدم ژاله، لیلا و ابوالقاسم زندگی می کنم. چاره ای ندارم امانت خدا بودند که از من گرفت.

گویا شهیده ژاله ضعیفتن دختر شما تحصیلکرده و نخبه بودند، کمی از او بیشتر بگویید.

  • ژاله متولد 10 تیر ماه 1339بود. قهرمان خانه ام بود. دختری نمونه و مهربان که غم فراقش من را از بین برد. من و ژاله 17 سال بیشتر با هم فاصله نداشتیم. دانش آموزی نمونه که بعد از تلاش های شبانه روزی اش در یکی از رشتهه ای پزشکی (رادیولوژی) پذیرفته شد. ژاله یک مبارز انقلابی بود. همواره در تظاهرات ضد رژیم شرکت داشت و با تهیه اسپری رنگ روی در و دیوار شعار ضد شاه مین وشت. می گفت مامان می شود روزی شهید شوم. ژاله بیش از شش ماه در روزهایی که مردم برای انجام راهپیمایی و تظاهرات درخیابان های شهر مقتدرانه حاضر می شدند، صبح ها همراه من به جمع مردم شیراز، همدل و همگام با آنان، شعارهای شورآفرین و شوق انگیزی چون «استقلال، آزادی، جمهوری اسلامی» سر می داد.

اگرچه خود و خانواده مان وضعیت مالی خیلی مناسبی نداشتیم اما تهیدستان و مستمندان را فراموش نمی کرد. وقتی هم که از او می پرسیدم چرا؟ می گفت: «مادر اجر کار خیر را از بین نبر…»

هرگز راضی نمی شد که کمک هایش به فقرا، آشکار شود. او به کتابخوانی علاقه فراوان داشت و در زمان فراغت، کتابهای شهید آیت الله مطهری و شهید آیت الله دستغیب را مطالعه می کرد، اعتماد به نفس خود را از دست نمی داد. ظهر که از سر کار می رسید بچه های کوچه می آمدند استقبالش. در کنارشان می نشست و با آنها صحبت می کرد.

از دیگر شهدای خانواده ضعیفتن ها لیلا و ابوالقاسم برای مان بگویید.

  • داغ شهادت شان برایم خیلی سخت بود. لیلا دوم دبیرستان بود، متولد 5 بهمن ماه 1349. لیلا یک سال هم به خاطر اینکه خیلی خجالتی بود مدرسه نرفت. خیلی مظلوم و محجوب بود. حتی وقتی دایی هایش به خانه ما می آمدند حجاب به سر می کرد وقتی هم که می گفتم اینها محرم هستند، میگفت اینطوری حرمتها را بیشتر حفظ می کنم. خیلی دوست داشت او هم به جایی برسد که بتواند به کشورش خدمت کند. ابوالقاسم متولد 8 اردیبهشت 1345 بود. دیپلمش را که گرفت، از طریق تیپ 55 هوابرد برای گذراندن خدمت سربازی رفت کردستان. جوانی کم حرف، مؤمن و کم توقع که شرم و حیا در وجودش نمایان بود و در نهایت در خانه خودمان به فیض شهادت رسید.

حرف آخر …

این روزها خیلی دلتنگ بچه ها می شوم. به قدری فکر و خیال کرده ام که دچار بیماری شده ام. برای آنچه در راه خدا داده ام پشیمان نیستم اما دلتنگ شان می شوم. امیدوارم خداوند چهار شهید من را در زمره شهدای کربلا قرار داده و با آنها محشور بگرداند.

 

برگرفته از :  روزنامه جوان

/انتهای متن/