گلدون پژمرده

سه روز پیش بود دیدمش با یکی از دخترای ترم بالاتر، همون روز که گفتم بریم نمایشگاه. تو می­ خواستی کود برای این گلدون عزیزکرده ­ات بگیری، اون موقع شاداب بود. یادته از گذشته گفتی، گفتی سالها منتظری اون موقع دانشجوی کشاورزی بودی اونم همینطور، فکر کنم گفتی یه گلدون بهت داد.

6

صدای کلید که در قفل در می­ چرخد به گوش پریا می ­رسد. سرش را زیر پتو فرو می ­برد. صدای آیدا به گوشش می ­خورد.

– سلام خاله پری، باز که تو رختخوابی؟ نمی­ خوای بلند شی امروز دیگه از دانشگاه مرخصی گرفتم پیشت بمونم، تا نفهمم چته از اینجا نمی ­رم.

پریا زیر پتو مچاله می­ شود.

– چرا دست از سرم برنمی­ داری؟ چی می­ خوای ازم؟ بابا ولم کن.

آیدا مستقیم به آشپزخانه می­ رود. کیفش را روی میز ناهارخوری می گذارد، به طرف قهوه­ساز می ­رود در حالی که دو قاشق قهوه در قهوه­ساز می ­ریزد، بلند می­گوید:

– چیه داری غُر می ­زنی؟ گفتم که تا نفهمم چته دیگه نمی ­رم از اینجا.

بوی قهوه فضای خانه را پر می­ کند. آیدا از بسته بیسکویتی که روی میز ناهارخوری آشپزخانه است تعدادی بیسکویت در بشقاب چینی دورطلایی می­ چیند. دو فنجان لب طلایی در سینی پایه­دار می ­گذارد، بشقاب بیسکویت را هم، فنجانها را از قهوه پر می­ کند، سینی را بر می ­دارد از آشپزخانه بیرون می ­آید، روی کاناپه و میز وسط پر از خاک است.

– وای از دست تو خاله، چی شدی؟ باورم نمیشه اینجا خونه تو باشه. جا پیدا نمیشه بشینم، بذار قهوه ­ات را بیارم توی اتاق خواب، شاید اونجا جا پیدا کنم.

به طرف اتاق خواب می ­رود سینی را روی میز آرایش می ­گذارد، انگشت روی خاک آینه می­ کشد. عکس قلبی روی آینه شکل می ­گیرد، نگاهی به پریا می ­کند.

– تا کی می ­خوای زیر پتو قایم بشی؟ گفتم که تا شب اینجام، شاید شبم موندم.

به طرف پنجره اتاق خواب می ­رود پرده را کنار می ­کشد، لای پنجره را باز می­ کند. برگ های درخت توت پیر داخل حیاط زرد و نارنجی شده­ اند، کلاغی که روی شاخه آن نشسته به هوا می­ پرد و قارقار می ­کند، روبه پریا می ­کند می ­گوید:

– می ­خوام پنجره رو باز بذارم سردت که نیست؟ بدجوری هوای خونه دم کرده، کمی که هوا عوض شد می­ بندمش.

نگاهی به گلدانهای پشت پنجره می ­کند که پژمرده ­اند. رو به پریا جیغ کوتاهی می ­کشد:

– ای وای! گلدونت گلدون عزیزت پژمرده شده، چطور دلت اومد بعد از سالها بهش بی­ محلی کنی. من از وقتی یادمه تنها همدمت این گلدون بود. هرروز بهش سلام صبح بخیر می­گفتی، حتی وقتی عزیزجون و آقاجون مردن جای اینکه به ما درددل کنی با این گلدون درددل می ­کردی.

پریا جوابی نمی ­دهد، آیدا به طرف تخت برمی ­گردد، پتو را از روی صورت او کنار می ­کشد.

– پاشو دیگه الان قهوه­ مون سرد میشه. ببین لباسامو هنوز در نیاوردم، می­دونستم تا نیام چیزی نمی خوری، برای همین اول قهوه­ رو آماده کردم، فکر کنم می خوای خودتو از گرسنگی بکشی.

آیدا به طرف جالباسی پشت در اتاق خواب می­ رود، مانتو و شالش را آویزان می ­کند، برمی­ گردد پریا نگاهی به موهای سیاه و لخت آیدا می­ کند که صورت گرد و سفیدش را قاب گرفته، به یاد سالهای پیش خود می ­افتد زیرلب می ­گوید:

– برو آیدا به درست برس من کمک نمی­ خوام.

آیدا روی لبه تخت کنار پریا می­ نشیند، دستی به موهای سیاه خاله­اش که موهای سپید لابلای آن توی ذوق می ­زند می ­کشد، می­ گوید:

– نیامدم کمکت کنم، اومدم کمک بگیرم نمی­دونستم با کی حرف بزنم.

پریا نگاهی به چشمان درشت و سیاه آیدا که پر از غصه است، می­ کند و می ­گوید:

– می ­بینی که خودمم حالم بده. برو پیش کسی که بتونه کمکت کنه.

آیدا سرش را روی شانه پریا می ­گذارد، نرم و آرام بوسه ­ای بر روی گونه­ ی برجسته ­اش می ­زند:

– فقط خودت دکتر منی، هیچکس نمی ­تونه غیر از تو حال منو خوب کنه.

پریا آرام دستی به پشت آیدا می ­زند می گوید:

– راسته که می گن کوزه گر از کوزه شکسته آب می­ خوره، خوبه خودت روانشناسی. پاشو قهوه رو بیار بخوریم تا سرد نشده.

آیدا در حالی که پایین بلوزش را پایین می ­کشد از جا بلند می ­شود، سینی را از روی میز آرایش برمی ­دارد روی تخت می ­گذارد، می ­گوید:

– خداروشکر بعد از سه روز از لاکت دراومدی. من که داشتم دق می ­کردم.

بعد دسته فنجان را می ­گیرد بیسکویتی از داخل بشقاب برمی ­دارد، به طرف دهانش می ­برد، بیسکویت از دستش رها می ­شود، دوباره فنجان را داخل سینی می ­گذارد، دنبال بیسکویت می­ گردد ناپدید شده، روی تخت و زمین را نگاه می ­کند، رو به پریا می ­گوید:

– بیا اگه قسمتت نباشه بیسکویت هم از دستت در می ­ره.

از خوردن آن منصرف می ­شود، فنجان را آرام برمی ­دارد جرعه ­ای می ­نوشد.

– راستی شکر نریختم اگه می­ خوای برم برات بیارم؟

پریا در حالی که جرعه­ ای از قهوه را هورت می­کشد می­ گوید:

–  نه اینجوری بهتره تلخِ تلخ.

آیدا بلند می­شود به طرف پنجره می­رود، دستش را از پنجره بیرون می ­برد.

– بارون میاد.

تن نحیفش می ­لرزد، دولا می ­شود از روی تخت پتوی نازکی برمی ­دارد، دور شانه­ هایش می­پیچد. در حالی که چشم به قطره­ های باران دوخته می­گوید:

– خاله سرده یه پتو دورت بپیچ. یادته یه زمانی به من می­گفتی تا رسماً اشکان نیامده خواستگاریت حلقه­رو قبول نکن؟

پریا فنجان خالی قهوه را داخل سینی می گذارد، نگاهی به رد سفید حلقه روی انگشت آیدا می­ کند، پتو رو دورش می ­پیچد، آیدا در حالی که برگهای خشک شده­ ی گلدان را می ­چیند می ­گوید:

– سه روز پیش بود دیدمش با یکی از دخترای ترم بالاتر، همون روز که گفتم بریم نمایشگاه. تو می­ خواستی کود برای این گلدون عزیزکرده ­ات بگیری، اون موقع شاداب بود. یادته از گذشته گفتی، گفتی سالها منتظری اون موقع دانشجوی کشاورزی بودی اونم همینطور، فکر کنم گفتی یه گلدون بهت داد. اون روز تو نمایشگاه رد نگاهتو گرفتم دیدم که به اون آقا خیره موندی که یه گلدون به خانومش می ­داد. ای کاش نرفته بودی، دیدم که آقاهه برگشت طرفت، شونه ­هامو گرفتی که نیفتی، دستات می ­لرزید صورتتو پشت من پنهان کردی، منم دیروز حلقه­ ی لعنتیو درآوردم پسش دادم.

رعد و برق می ­زند، باران شدت می ­گیرد، شانه­های پریا می­ لرزد، آیدا دستمالی به طرفش می­ گیرد سینی را برمی ­دارد از اتاق بیرون می ­رود. صدای شرشر باران گوش آیدا را پر کرده، دستمالی برمی ­دارد شروع به پاک کردن گرد و غبار روی میز می ­کند. صدای باران روی کانال کولر ریتم گرفته همه­جا را تمیز می­ کند، نگاه می ­کند همه ­جا برق می­ زند، به اتاق خواب می ­رود غبار آینه را با دستمال پاک می ­کند قلب در دستمال گردگیری گم می­ شود.

پریا سرش را به دیوار تکیه داده به آیدا نگاه می­ کند، آیدا به طرفش می ­رود در آغوش او گم می ­شود، شانه­ های هر دو مثل برگهای خشک توت پیر که زیر قطره­ های باران تکان می ­خوردند می ­لرزد. آیدا بلند می­ شود مانتو­اش را از روی جالباسی برمی­ دارد، می ­پوشد و شالش را سر می ­کند و نگاهی دوباره به پریا می ­اندازد، پریا می­ گوید:

– لطفا اون گلدون پژمرده رو با خودت ببر بندازش سرکوچه توی سطل زباله.

آیدا به طرف گلدان می ­رود، چشمان پریا همچنان خیره به گلدان است، آیدا سری تکان می­ دهد، گلدان به دست از خانه خارج می ­شود.

/انتهای متن/