رمان /ماه من11

سمیر توی اتاقک گل خانه به عکس قدیمی خودش و تامای نگاه می کند. یاد گذشته ی تلخ می افتد. پدر دستش را سوزانده بود تا تامای به او تار یاد ندهد.

4

فصل پنجم: سمیر/ قسمت یازدهم:

 بوی سوختگی خورد به دماغش. از جایش پرید. جورایش روی بخاری داشت می سوخت. سریع برداشت و پرتش کرد روی زمین. چشم هایش پر از اشک شد. سوختگی حالش را بد می کرد، آتش، می ترسید. دوستش همیشه  مسخره اش می کرد: «پسر تو شبیه این شخصیت «سگ» ندیمه ی شاه هنری، تو بازی تاج و تخت هستی. بد از آتیش می ترسی. اون تو آتیش نصف صورت و بدنش سوخته بود، تو کجات سوخته؟ هان.»   

عرق روی پیشانی اش را با دست پاک کرد. به سوختگی روی دستش نگاه کرد. صبح که بهوش آمده بود، توی جایش بود. مش رمضان کارگرشان بلندش کرده بود، دستش را باندپیچی کرده بود، گذاشته بودش روی تخت توی اتاقش. یاد حرف پدر افتاده بود، یاد تهدیدش. دل پیچه گرفت. بلند شده بود، خورده بود زمین. بوی نحسی را می شنید. باید می رفت پیش تامای. تا خانه ی تامای دویده بود. کوچه شلوغ بود. همه جمع شده بودند. لابه لای بوی سوختگی و فریاد رفت توی حیاط. خشکش زد. تاما شده بود یک گلوله آتش. دوتا گیش بافته اش آتش گرفته بود. می دوید دور حوض، جیغ می کشید. سمیر دوید دنبال تامای. تامای می دوید و او هم، تامای جیغ می کشید و او هم. گرفتش، دستش آتش گرفت. ناخوداگاه رهایش کرد. تامای افتاد، سرش خورد به لبه ی حوض. همانطور ماند تا سوخت. کسی جم نخورد. بعد جمع اش کردند توی یک کیسه ی سیاه. توی قسمت دور و خالی قبرستان چالش کردند. وقتی خانه برگشت، پدر نشسته بود روی تشکچه، تکیه داده بود به پشتی، قلیان می کشید. سمیر به ذغال گُر گرفته ی روی قلیان نگاه کرد. دلش پیچ خورد، بلند گفت: «چیکارش کردی؟»

پدر نگاهش کرد: «شب بدی نبود. زیادی تقلا می کرد بگه خیلی خانمه. خواستم بهش ثابت کنم همچین مالی هم نیست.»

سمیر جلو رفت. با لگد زد زیر قلیان. قلبان افتاد. پدر خیز برداشت سمتش. سمیر داد زد: «کشتیش مثل رعنا، مثل مامان. تو قاتلی عوضی.»

پدر می زدش. سمیر فحش می داد. مش رمضان نجاتش داد. بعد پدر فرستادش تهران. روستا جای او نبود اگر می ماند یا او پدر را شبانه می کشت، یا پدر او را. خودش تهدیدش کرد. گفت: «یه شب میام بالاسرت. انتقام همه رو می گیرم.»   

صدای هق هق گریه کردنش بلند شد. دلش شانه های مستانه را می خواست. انگشت های باریک و کشیده اش که با موهایش بازی کند. برایش آواز گیلکی بخواند. همان که مادرش می خواند. قبلاً برای مستانه نوشته بود روی کاغذ و معنا کرده بود. صدای مستانه خوب بود. سوز غریبی داشت مثل مادرش. دلش می خواست سرش را بگذارد روی پاهای مستانه و آرام بخوابد. مستانه همیشه آرامش می کرد، اما سمیر از او  می ترسید. از هر کسی که آرامش می کرد و دوستش داشت می ترسید. کاش مستانه ترس هایش را می شناخت. کاش ازترس هایش به مستانه می گفت. مستانه خیلی سعی کرده بود از زیر زبانش بکشد، اما او هر بار یا قهر کرده بود، یا داد و بیداد راه انداخته بود. برای همین مستانه از ترس این که ازدستش بدهد، حرفی نزده بود. مستانه هم می ترسید، می ترسید سمیر را از دست بدهد. برای همین تو محبت خفه اش می کرد.

آیدا و مهرنوش واقعاً از عشق نمی گفتند. برای همین با آنها راحت بود. به باهم بودن، همیشه بودن گیر نمی داندد، اما مستانه. صدای زنگ پیامک گوشی اش می آید. می پرد سمت طاقچه کنار دستش، برش می دارد. حتماً مستانه بود. تولدش بود، محال بود یادش برود. همیشه غافلگیرش می کرد. حتی وقتی قهر بود یا از دست سمیر دلخور بود. 

نگاه کرد نه آیدا بود. این چندمین پیامک بود که داده بود. دیگر داشت صندوق پیام هایش می ترکید از پیام های او. دختر دست بردار نبود. دلش نمی خواست کسی را بگذارد جای تامای. روی منت کشی از مستانه را هم نداشت. کاش فقط همین امشب می رفت خانه.

آیدا نوشته بود: «اینجا سرده، گاز قطع شده، برق ها هم رفته. اکثرجاهای تهران این شکلیه. تو کجایی؟»

دلش شور زد. مستانه از تاریکی می ترسید. نکند سرما بخورد، زود سرما می خورد. لبخند زد مسخره بود. وقتی با او بود دلش می خواست فرار کند. حالا دلش می خواست برود پیشش. به هم گره خورده بودند. مهرنوش راست گفته بود: «تو بی مستانه هیچی نیستی. الکی ادای مردهایی رو در نیار که از زنشون خسته شدند.»

خواسته بود حرفی بزند که مهرنوش ادامه داده بود: «بی خود هم الان نگو زن و شوهر واقعی نیستید، موقتی هستید. شما از صدتا زن و شوهر دائمی هم، دائمی ترید.»

دلش می خواست بگوید، هیچ چیزی دائمی نیست، یعنی نحسی خانواده اش نمی گذارد دائمی باشد. او می ترسد مستانه را بیشتر از این داشته باشد. پدرش تازگی ها پیغام فرستاده بود: «درس کوفتیت تمام نشد؟ کی وکیل می شی؟ برات باید زن بگیرم.»

بعد گفته بود: «شنیدم دُم در آوردی، شدی شهری با یه زن هم خونه ای. پسر خودمی، بدون زن نمی تونی سر کنی.» 

چندشش شده بود از فکر مثل پدر بودن. او مثل پدر نبود. صد بار به مستانه گفته بود او به زن ها احترام می گذراد. مثل آبا و اجدادش نیست. مستانه خندیده بود. گفته بود: «باشه سخنرانی بسه. فهمیدم فمینیست هستی، اما من نیستم. پس بی خود دونه نریز برام، همین طوری هم عاشقتم.»

نه باید می فهمید او مثل پدرش از گرده ی زن بیگاری نمی کشد. شب ها را خوب یادش بود. پدر با لگد مادرش را می زد و می برد توی اتاق. یا کتک خوردن خواهرش، حتی خودش  به جرم مرد نبودن. همیشه   می گفت: «مثل زن ها شدی پسر، خاک تو سرت کنن.»

به دست هایش نگاه کرد. باز می لرزید. صدای کشیده و لگد را می شنید. چشم هایش را روی هم فشار داد. دست هایش را روی گوشش گذاشت. زیر لب گفت: «اشتباه کردم، غلط کردم. خدایا، چرا زدم؟»

لعنت به آن شب، لعنت به مستانه و دروغش، آخر چرا؟

ادامه دارد…

/انتهای متن/