با هواپیما به هتل اجلاس غیرمتعهدها کوبید

روایت نرگس خاتون دلیری فرد از شهید عباس دوران را شنیدیم از روزی که آشنا شدند تا روزی که اولین تجربه نرگس خانم در همراهی با عباس در آلرت را دانستیم. حالا نرگس از خاطرات سخت دوران جنگ می گوید از خلبانی که در مدتِ دو سال جنگ ۱۲۰ پرواز برون مرزی داشت و عاقبت هم برای ناامن نشان دادن عراق بود که با هواپیما به هتل محل برگزاری هفتمین دوره اجلاس سران جنبش غیرمتعهدها کوبید و …

0

نرگس از آغاز دوره خلبانی عباس می گوید پیش از انقلاب و دورانی که در امریکا گذرانده بود برای خلبانی.


نفر ممتازهِ دوره ی خلبانیِ امریکا

سال ۴۸ استخدام نیرو هوایی شده بود و برای دوره ی خلبانی شش ماه بعدش رفته بود امریکا و جزو نفرات اول تا سوم بوده تو دوره.  به خاطر استعدادش بهش پیشنهاد داده بودن که بمون امریکا.می گفت از جیب مردم و پول مملکت منو فرستادن امریکا و  باید به مملکتم بر می گردم.

زمانی که از امریکا برگشت تو جاده یه تصادف خیلی وحشتناک می کنن با دوستاش، اونا از دنیا میرن و شهید دوران ‌پاشون میشکنه و بصورت معجزه زنده می مونن، و چون تو پاشون پلاتین بوده بهشون میگن اجازه نداری پرواز کنی.ولی اصرار می کنه من میتونم ، ایشون  پرواز می کنه و پروازشون تایید میشه و بهش اجازه میدن که به کارش ادامه بده.

 

از دوریِ عباس گریه می کرد

یه دوره ای براشون تو تهران گذاشتن و من هم رفتم و خونه ی خاله ام ساکن شدم.دوستشون از محل کار زنگ میزنن خونه ی خالمه و سراغ عباس رو می گیرن و قرار بر این میشه که عباس که اومد خونه فوری بهش زنگ‌ بزنه‌.وقتی زنگ‌می زنه به دوستش، از پشت تلفن می شنیدم که میگه جنگ؟پ ایگاه رو زدن؟مهرآباد رو زدن؟ دیگه ناهار نخورد و پاشد که بره پایگاه.

من گریه می کردم که منم باهات میام.می گفت خانوم میگم جنگ شده، ولی من مثه بچه ها گریه می کردم که میام، آخه اصلا از جنگ چیزی نمی فهمیدم ک ه بهم گفت لباس بپوش بریم و رفتیم به سمت پایگاه.

شهر بهم ریخته بود و یه حالت خاصی بود و ترافیک شدیدی داشت .خیلی تو راه بودیم و غروب رسیدیم‌ پایگاه. منو گذاشتن خونه دوستشون و موقع جدا شدن فقط گریه می کردم و بی قرار بودم که گفت: شب برمی گردم و شب خیلی دیر برگشت و بهم گفت تو باید برگردی شیراز و من میرم بوشهر و من اصلا متوجه نبودم و حالیم نمی شد که جنگ شده. می گفتم منم میام بوشهر. میگ فت من که با ماشین نمیرم، خانوم جنگ شده ، ماشینمو میذارم و با هواپیمای جنگی میرم بوشهر . گریه های اون موقعم به خاطر این نبود که بترسم که عباس طوریش بشه، ناراحت بودم که از هم داریم دور و جدا میشیم.

 

جنگ منو نمی ترسوند وقتی کنار عباس بودم

اوایل زمستون برگشتم بوشهر از شیراز و اصلا به جنگ فکر نمی کردم، نمی ترسیدم، فقط خوشحال بودم که برگشتم خونه پیش عباس، تا به دنیا اومدن امیر رضا بوشهر بودیم.

می خواستن بهش انتقالی بدن تهران اما قبول نکرد .گفت الان جنگه و اگه من برگردم تهران منو پشت میز میشونن و من پشت میز نشینی رودوست ندارم.

عباس 120 پرواز برون مرزی داشت، دوستاش می گفتن بعد ها تو تاریخ می نویسن و بچه ها تو مدرسه می  خونن که تو اون زمان کوتاه  دوساله این همه پرواز برون مرزی داشته.

که هیچ خلبانی حتی تو هفت سال جنگ ویتنام این همه پروازبرون مرزی نداشته. همش هم داوطلبانه بوده.

امیر رضا 13 آبان 60 بدنیا اومد و عباس هم بود.

اولین برخورد خیره شده بود به امیر و گفت: چقدر سبزه است!

 که مادرم گفت: این سرخه خیلی که شما حس می کنی سبزه  است.

و با یه سبد گل بزرگ اومد پیشمو به من تبریک گفت و من گفتم خیلی خوشحالم که پسردار شدیم ، به خاطر تو.

و بعد تولد امیرمنتقل شدیم به همدان.

 

دیدار آخر

نمیدونم رو چه اصولی ولی هیچ وقت فکر نمیکردم شوهرمو از دست بدم.

قبل از پرواز آخرشون یه 8-7 روزی  رفته بودن ماموریت و پایگاه همدان نبودن. از ماموریت که برگشت ،خیلی خرید کرده بود و حتی چیزایی که من نگفته بودم بخر روخریده بود. اومد و امیر رو بغل کرد و سه چرخه ی امیر رو برد پایین و امیر روبرد بازی. من از پنجره ی آشپزخونه می دیدمشون که امیررضا روگذاشته رو سه چرخه و من از بالا نگران بودم و حرص می خوردم که بچه ی اینقدری که سه چرخه نمی فهمه و نگران بودم صدمه ببینه.اما انگار می دونست فردا قرار اتفاقی بیفته ، می خواست حسابی با امیر بازی کنه.

بعد اومدن بالا و شام مورد علاقشون ،املت گوشت درست کرده بودم که اتفاقا خودش بهم یاد داده بود.

بعد خوابیدیم اما حس می کردم که خوابش اصلا عمیق نیست.

صبح زود که پاشد بره ، امیر هم بیدار  شده بود همزمان، آوردش داد به من و گفت وقت شیرشه، لباس پرواز تنش بود.

گفتم:  ناهار برمیگردی ؟

گفت: آره؛ ولی این همین دیدار آخر بود.

 

برگه ی شهادتش رو امضا کرد!

 من مشغول ناهار درست کردن بودم که دیدم زنگ در خونمون رو زدن و دیدم همکارشون که پسر عموی مادر من بودن اومدن و گفتن که پروازی که عباس صبح داشته هواپیماشو زدن و خودش و کابین عقبش اسیر شدن.

امیر هم که که متوجه بی قراری من شده بود  گریه می کرد.

و من از خود بیخود شدم و روی زمین افتادم.

وده روز بعد شهادتش رواعلام کردن

همین پسر عموی مادرم بعدا به من گفت که عباس گفته به دلم افتاده فردا پرواز آخرمه و اگه اتفاقی افتاد دوست دارم توکه فامیلی به مهناز خبر بدی.

 قبل اینکه خلبان ها برن پرواز یه برگه ای دارن که ریسک پرواز روبهشون اطلاع میده و این پروازبه احتمال 95 درصد برگشت نداشت و عباس امضا می کنه و میره.

 با هدف ناامن جلوه دادن شهر بغداد، به هتل محل برگزاری هفتمین دوره اجلاس سران جنبش غیرمتعهدها کوبید و مانع از برگزاری این اجلاس در کشور عراق شد.

خب این تصمیم به وضوح مشخصه که مملکتش وطنش مردمش چه اهمیتی براش داشتن که از جوانی و همسر و بچه ش حاضره بگذره از امید ها و آرزوهاش از صحبتایی که در مورد بزرگ شدن امیر می کرد از همه میگذره.

 

بعد شهادت عباس،  مادری کردن برایم ناممکن شد

بعد از شهادت عباس فقط همین را بگم که تا ۶ سال برای امیررضا مادری نکردم نه اینکه نخوام، نه، نمی تونستم.اصلا دلم نمی خواست بغلش کنم، مادرم کمک کرد و امیررضا را عزیز تر از بچه های خودش بزرگ کرد..

خوشحالم که خدا قبل شهادت امیر رو به ما داد که عباس طعم پدر شدن طعم پسر دار شدن رو بچشه

امیررضا الان 32 سالشه و خیلی شبیه پدرش شده .خصوصیات اخلاقیش درصد بالاییش پدرشه،از نظر ظاهر همهمون چهره جذاب و با همون آرامش و متانت.

حتی بچه اش رو که بغل میگیره من عباس رو می بینم که امیر روبغل گرفته ، طرز بغل کردن بچش هم مثه پدرشه..

 

بازگشت عباس به وطن بعد از 20 سال

یه سنگ یادبود براش گذاشته بودن که با پسرم سر می زدیم ، تمام سال تحویلا رو می رفتیم اونجا.

حدود 20 سال بعد از شهادتش در سال 81 ،گفتن که میخوان جسد یکسری شهدا رو بیارن که توشون هفت تا خلبان هست از جمله شهید دوران. امیر داشت خودشو آماده می کرد برای یه تشییع دیگه.حالتای خاصی داشت حتی می خواست لباس مشکی بپوشه که من گفتم سورمه ای بپوش.یه کیسه آوردن امیر می گشت تو خاکا ببینه پلاک پیدا میکنه اماچون شهید دوران اصلا پلاک نمی انداخت چیزی پیدا نکردیم و تو دارالرحمه شیراز سنگ یادبود جدیدی درست کردن و باز یه تشییع جنازه ی بی نظیر هم تو تهران هم تو شیراز  براشون انجام شد.

/انتهای متن/