جایگاه دختران این نماینده مجلس کجا بود؟

شهید سیدحسن مدرس که روزگاری نماینده مجلس بود در زمان رضا خان ،‌دو فرزند دختر داشت: خدیجه بیگم و فاطمه بیگم. در خاطرات و زندگی نامه اش می توان دید که چقدر این دو دختر و سرنوشت شان برای مدرس عزیز و مهم بوده اما در عین حال این نماینده مجلس بخاطر دوستی فرزندانش هرگز از راه عدالت منحرف نشد.

0

خداوند به شهید سیدحسن مدرس چهار پسر و دو دختر عطا کرد.  نام دختر  بزرگش را خدیجه بیگم و نام دختر کوچکترش را فاطمه بیگم گذاشت.

رابطه عاطفی شهید مدرس با دخترانش نگفته های درس آموزی برای امروز ما دارد که خوب است درباره شان بدانیم.

 

دختري دارم که وقت شوهر کردن اوست

دختر بزرگ شهید مدرس به سن ازدواج رسیده بود و در آن زمان شهید مدرس مدتی بود از نجف اشرف به اصفهان برگشته و تدریس را در حوزه علمیه قمشه آغاز کرده بود. شاگردان و پا منبری های او مردان متدین و معتقدی بودند.

 روزی مدرس بالاي منبر رفت و گفت: من دختري دارم که اکنون وقت شوهر کردن اوست . هر کس خواستار دختر من است، بلند شود و پيشنهاد بدهد. مرد جوانی به نام مرتضي بلند شد و گفت: من زن ندارم آقا و خواستگار دختر شما هستم.

شهید مدرس که مرتضی را می شناخت و از ایمانش خبر داشت، خواستگاری او را قبول کرد و دخترش را به او داد.

ديگران اعتراض کردند که: آقا! مرتضي کارگر ساده ايست،  چرا دخترتان را به او مي دهيد؟

شهید مدرس جواب داد: برای من فرق نمی کند. او مرد جواني است و مي تواند کار کند و زندگي خود و زنش را بچرخاند…

این یعنی برای شهید مدرس و هم دخترش که در امر ازدواج  به پدرش اعتماد کامل داشت، ملاک ایمان و عقل معاش داشتن خواستگار  بوده نه مال و موقعیت اجتماعی او.   

 

 خدا را بیشتر از دخترش دوست داشت

مدرس نماینده مردم در مجلس شورای ملی شده بود. دیگر همه او را در تهران به عنوان یکی از رجال مهم کشور می دانستند.

نزدیک جنگ جهانی اول بود که بیماری حصبه بین مردم شایع شد، از قضا دختر ایشان هم به این بیماری مبتلا شد. هنگامي که که دختر مدرس در تب بيماري حصبه مي سوخت و پزشک معالجش اصرار داشت که باید او را به شميران منتقل کنند، شهید مدرس گفت: همه فرزندان اين مملکت فرزندان من هستند ، نمي پسندم که فرزند من به ييلاق منتقل شود و ديگران در محيط گرم تهران و يا جاهاي ديگر در شرايط سخت باشند؛ مگر آنکه براي همه آنها چنين شرايطي فراهم شود .

یعنی گرچه مدرس مثل هر پدری دخترش را خیلی دوست داشت اما خدا و دستورات او را مخصوصا در امر عدالت را بیشتر از فرزند دوست داشت.

 

به فکر معاش همسر و جهیزیه دخترش بود

سال 1289 شمسی بود. سالهای بعد از به انحراف رفتن مشروطه بود و اوضاع کشور بهم ریخته و آشوب بود. در آن شرایط شهید مدرس وصیتنامه ای خطاب به همسر خواهرش ملاحیدر نوشت و ایشان را وصی خود قرار داد.

در آن وصیتنامه توجهی ویژه به همسر و دختر کوچکش که هنوز ازدواج نکرده بود، داشت:

«بسم الله الرحمن الرحيم جناب مستطاب آقاي ملا حيدر علي

كليه امورات حقير و حياً و ميتاً واگذار به شماست. از دخل و خرج…… اجازه و مخارج عيالات هم به ما خبر بدهيد. آنچه دخل است از اسباب و زراعت بايد تحويل به شما داده شود و مخارج عيالات تخميناً غير از نان، ماهي دو تومان است. اطفال را تربيت نماييد به مكتب بروند. كمال مواظبت را داشته باشيد. از عيالات راضي نيستم اگر سر مويي از اطاعت شما بيرون بروند. اگر زياد خرج كردند قبول نكنيد. تمام مطالبات حقير بايد به شما برسد. تمام ديون را بايد شما بدهيد. وصيت بعد از مردن من اين است خانه ساخته مال سيد اسماعيل و خديجه بيگم چهار دانگ و دودانگ با يكديگر بسازند.  اگر يكي از آنها ناسازگاري نمود، ديگري قسمت او را به قيمت عادلانه بخرد. شتر خوان و كاروانسرا مال عبدالباقي والده او و چهار دانگ و مال عبدالباقي دو دانگ. مال والده اش از بابت حق يكصد تومان نقد اول زمان امكان از بابت حق جهيزيه و خانه به فاطمه بيگم بدهيد. اگر زود فراهم آمد با اطلاع حاج باقر به كسي بدهيد معامله شرعيه تا بلوغ . اگر چيز ديگر وقت موت باشد هم به عنوان ارث برند.

 از آنچه نوشتم تخلف نشود. همه را به خداوند متعال واگذار نمودم. 19شهر ذي الحج الحرام1328 »


نصیحت به فاطمه بیگم

شهید مدرس در صفحه اول قرآن مجید سه نصیحت پدرانه و حکمت آمیز برای دخترش نوشت و او را با آن قرآن راهی خانه بخت کرد. آن سه نصیحت این بود:

«ای نور چشمم فاطمه بیگم!

شما را به خداوند سپردم و به شما نصیحت می کنم سه مطلب را:

اول نماز خواندن را با قرآن خواندن ترک نکن

دوم پدر و مادر را دعا کن

و سوم در زندگانی خود قناعت کن»

 

دخترانش هم کتک خوردند

با روی کار آمدن رضاشاه، کشتار و زندان و تبعید آزادی خواهان و به ویژه علما شروع شد. وقتی سال 1307 شمسی سربازان رضا خان برای دستگیری و تبعید شهید مدرس به خانه او حمله کردند، آن موقع هر دو دختر شهید مدرس در خانه پدر بودند. این دو که می بینند «درگاهی» رئیس شهربانی میخواهد پدرشان را دستگیر کند، به کمک پدر می آیند اما سربازان و خود درگاهی شروع به کتک زدن آنها می کنند و به این ترتیب آنها با چشم گریان و دل نالان به چشم خود برای آخرین بار خروج پدر را از منزل می بینند. زیرا با تبعید شهید مدرس به خواف و زندانی ماندن 9 ساله او در آنجا که به شهادتش منجر شد، دخترها به خاطر جوّ خفقان دوره رضا شاه دیگر نتوانستند پدر را ملاقات کنند. 

 

منابع:

1-کتاب «مرد روزگاران؛ مدرس شهید، نابغه ملی»، نوشته علی مدرسی، انتشارات هزاران، چاپ دوم 1374.ش

2-کتاب «مدرس؛ تاریخ و سیاست»، مجموعه مقاله، موسسه پژوهش و مطالعات فرهنگی، چاپ اول 1375.ش

3-کتاب «گنجینه خواف-مجموعه درسها و یادداشتهای روزانه شهید مدرس در تبعید»، به کوشش دکتر نصرالله صالحی، انتشارات طهوری، چاپ اول 1385.

/انتهای متن/