رمان/ ماه من 4

مستانه و سمیر بعد از سه ماه آشنایی با هم ازدواج می کنند، البته ازدواج موقت. اما بعد از مدتی فاصله ی مستانه و سمیر بخاطر حضورش در یک تئاتر بعنوان بازیگر هر روز زیادتر می شود؛ مستانه احساس می کند این فاصله بخاطر بازیگر مقابل سمیر، مهرنوش پیدا شده است . حالا مستانه احساس می کند برای سمیر فقط یک دسته چک است.

0

فصل دوم: مهرنوش

 برق رفته. عجب شب یلدای کوفتی شده امشب. مهرنوش توی دلش مدام بد و بیراه می گوید. فکر مستانه و سمیر دست ازسرش بر نمی دارد. این تاریکی هم شده مثل چاهی که تویش گیر کرده. کاش هیچ وقت با مستانه حرف نمی زد. اصلاً کاش یک دروغی سر هم می کرد و می گفت. گوشی موبایل را از کنارش بر می دارد. اول چراغ قوه اش را روشن می کند. می رود سمت آشپزخانه به جعبه کنتور نگاه می کند، نخیر برق رفته. پَکیج هم خاموش شده و تا چند ساعت دیگر خانه می شود یخ بندان. کاش حالا که اجرا نداشت می رفت شیراز پیش مادربزرگ. نور چراغ قوه ی موبایل را می اندازد مقابلش و می رود سمت اتاق خواب. می نشیند روی صندلی کوچک مقابل آینه. شمع کنار آینه را با فندک روی میز روشن می کند. زل می زند به تصویر خودش توی آینه. نه چروک های صورتش دیده می شوند، نه رنگ پریده اش. یعنی واقعاً اینقدر افسرده بنظر می رسد؟ مستانه گفته بود: «سمیر می گفت می خواستی خودکشی کنی. بهت نزدیک شده تا کمکت کنه.»

خندید، پسره ی  خل و چل دروغگو. چشمهایش را بازتر می کند تا صورتش را توی آینه بهتر ببیند. سرحال نبود. واقعا به کسی نیاز داشت، کاش سمیر بود، اما. نفس بلندی می کشد. توی دلش می گوید خدا لعنتت کند رسول. چشم هایش پر می شود، مثل همیشه که یادش می افتد، دست می کشد زیر چشم هایش. سرش را می برد جلوی آینه. یاد آن روز می افتد.

اتاق تقریباً تاریک بود. نور شمع در آینه افتاده بود روی صورتش. به موهای مصنوعی، پودرهای رنگی و لنز آبی مقابلش نگاه کرد. سیمین سرش را از لای در آورد تو. اخم کرد: «اِ مهرنوش جون حاضر نشدی بدو عزیزم، نیم ساعتم که دیر کردی. الان صدای ماهان در میادها.»

سرش را بیرون برد و در را بست. مهرنوش پد روی پودرکرم رنگ مقابلش را بر داشت.  سرش را آورد جلوتر به آینه نگاه کرد مستقیم. پد را اول گذاشت روی زخم بالای پیشانی اش. دستش همانطور ماند روی زخم. صدای رسول پیچید توی گوشش: «بمیرم نوشی چی شد؟ زخمیت کردم.»

بغض کرد. قبلا ها کوچک ترین زخم هایش برای رسول مهم بود، اما حالا بزرگ ترین زخم را به او زده بود. به او که سرحال ترین و شاداب ترین دختر گروه تئاتر«B» بود. هر ماه یک نمایشنامه می نوشت. مهم نبود اجرا می شود یا نه، او می نوشت، بازی می کرد. با رسول روی آسمان ها سیر می کرد. نیرو و شوقش دوبرابر شده بود. همه جا باهم بودند. دو یار جدا نشدنی. همه آن دو را به عنوان زن و شوهرهای آینده می شناختند. اول ها رسول زیاد بدش نمی آمد، اما بعدها…

یک روز مثل همیشه قرار داشتند توی کافی شاپ همیشگی شان. رسول ناراحت بود. با فنجان قهوه اسپرسو اش بازی می کرد. مهرنوش مثل همیشه تند تند برایش حرف می زد، اما رسول با نگاه مشتاق و چشم هایی که برق می زدند، نگاهش نمی کرد. مهرنوش حرصش گرفت. فنجان کاپیچینو را کوبید روی میز. بلند گفت: «چته چرا بُق کردی؟ دارم برات حرف می زنم ها ! »

رسول نگاهش را بالا آورد. چشم هایش مات بود. انگار یک مشت گرد و خاک ریخته باشند تویشان. آرام و شمرده شروع کرد به حرف زدن: «ببین نوشی از اول هم گفتم من اهل ازدواج و این حرف ها نیستم. گفتم موندنی هم نیستم. گفتم ما همکلاسی هستیم، هم فکریم، با هم بهتر کار می کنیم. دوست های خوبی هم می تونیم با هم باشیم. اما این حرف های مسخره که پشت سر و جلو رومون می زنند… لیلی مجنون. من نیستم. من مجنون تو نیستم. تو خوبی، ماهی از سر منم زیادی هستی، اما من نمی تونم با تو زندگی کنم… می فهمی دیگه؟»

مهرنوش خیره شده بود به او. دست هایش یخ کرده بود. رسول لبخند زد: «ناراحت شدی نه؟ خودت بهتر از من این حرف ها را می دونی. تو هم اهل زندگی مشترک نیستی، اونم با من. ما از اول هم با هم توافق کردیم.»

دستش را گذاشت روی دست های مهرنوش. مهرنوش دستش را بی اختیار پس کشید. رسول یک لنگه از ابرویش را بالا داد. مهرنوش نگاهش را انداخت پایین، فنجان کاپوچینوی مقابلش را برداشت، به لب هایش نزدیک کرد. کمی مکث کرد: «خب نگفتی ساغر برای اون نقش خوبه یا نه؟»

رسول لبخند زد و سرش را تکان داد.

به زیر چشم هایش دست کشید. روسری قرمز گل دار را پشت سرش گره زد. گوشه های روسری را تا گوش هایش پایین کشید. موهای بیرون آمده از زیر روسری را مرتب کرد. از روی صندلی بلند شد. به لباسش دست کشید. لاغر شده بود. اخم کرد. صدای رسول دست از سرش بر نمی داشت. یاد یک ساعت پیش افتاد.

داشت می دوید سمت فرهنگسرا. محکم به شانه های مردی بلند قد خورد. زیر لب تند گفت: «ببخشید.»

خواست دوباره بدود که مرد گفت: «خواهش می کنم.»

صدا مثل صاعقه به تنش خورده بود. می ترسید به مرد نگاه کند، همین که برگردد نیست شود و برود. مثل این چند ماه گذشته که همه را با رسول اشتباه می گرفت. این صدا هم صدای رسول بود انگار.  اما اگر باز عوضی گرفته باشد؟ رسول بعد از فارغ التحصیلی یک خداحافظی معمولی و آروزی موفقیت کرده بود و رفته بود. مهرنوش مانده بود و سوالات بچه های گروه، متلک های حراست دانشگاه. مشکوفی رئیس گروه هر وقت او را می دید عینکش را از روی بینی اش بر می داشت، دستمالی از توی جیبش درمی آورد مثلاً دارد عینک پاک می کند، اخم می کرد، می گفت: «بهت گفته بودم دخترجان به مردهای هنری نمی شود اعتماد کرد. الان کجاست؟ معلومه که نمی دونی.»

هیچ کس با او همدردی نمی کرد. خیلی ها که حسودیشان را می کردند، تازه خوشحال هم شده بودند. او باید بخاطر آن ها نقاب بی تفاوتی می زد و به همه تکرار می کرد که آنها  فقط یک همکلاسی ساده بودند و دوست، قرار نبوده تا آخرش با هم باشند.

با ترس برگشت. خودش بود. چاق تر شده بود، موهای سرش را رو به بالا شانه کرده بود. سنش این شکلی بیشتر دیده می شد. می خواست جیغ بزند. شاید هم زده بود. یادش نمی آمد. یک قدم برداشت سمت رسول. رسول خندیده بود: «به ببین کیه این دختر، نوشی هنوز هم عجله داری دختر؟ آخرش توی این بدو بدو ها یا خودت یک چیزت می شه، یا به یکی صدمه می زنی.»

دست هایش را باز کرده بود. می خواست بغلش کند. رسول انگار فهمیده بود. یک قدم عقب رفته بود. بلند گفته بود: « نگار جان، بیا مهرنوش رو بهت معرفی کنم.»

 ادامه دارد…

/انتهای متن/