چشمم می سوزد ولی برای انقلاب تحمل می کنم

یک دختر چهار ساله از انقلاب چه خاطره ای می تواند داشته باشد؟ اگر مادر خانواده انقلابی باشد و فعالیت های انقلابی بشکل خانوادگی انجام شود، دختر چهارساله هم انقلابی می شود. دکتر مریم اردبیلی از خاطراتش از انقلاب سال 57 تعریف می کند وقتی که او فقط چهار سال داشت.

0

تحصیلات دانشگاهی  خود را در رشته پزشکی دانشگاه شهید بهشتی به اتمام رساند اما از آنجا که علوم انسانی را در اولویت می دید،‌‌ با وجود سه فرزند، تحصیل خود را تا مقطع دکترا در رشته آینده پژوهی ادامه  داد.  حالا با وجود پنج فرزند، او یک فعال فرهنگی-اجتماعی است.

در روزهایی که مصادف با چهلمین سالگرد پیروزی انقلاب اسلامی است پای صحبت های دکتر مریم اردبیلی نشستیم تا از خاطراتش در روزهایی که انقلاب اسلامی داشت پا می گرفت، بگوید.

 

 از خاطرات روزهای انقلاب در سال 57 چیزی به یادتان مانده است؟

  • من چهار سالم بود که انقلاب پیروز شد. هر وقت با همسن و سال های خودم در مورد انقلاب حرف می زنم و خاطراتم را از آن روزها می گویم،  با تعجب می پرسند: مگر تو در آن زمان چند سال داشتی؟ در جواب آنها می گویم: در خانه ما این طور نبود که تنها پدر فعالیت کنند؛ مادرم هم پا بپای پدر در تظاهرات و پخش اعلامیه ها حضور داشتند. از آنجا که در آن زمان من تنها فرزند خانواده بودم ، معمولاً در همه فعالیت های شان همراه آنها بودم. یعنی ما فعالیت های انقلابی را بشکل خانوادگی انجام می دادیم.

در خانه ما این طور نبود که تنها پدر فعالیت کنند؛ مادرم هم پا بپای پدر در تظاهرات و پخش اعلامیه ها حضور داشتند و من که تنها فرزند خانواده بودم ، معمولاً در همه فعالیت های شان همراه آنها بودم. یعنی ما فعالیت های انقلابی را بشکل خانوادگی انجام می دادیم.

همراهی یک کودک چهارساله در فعالیت های انقلابی؟ چطور این کار ممکن بود؟

  • به خاطر دارم در آن روزها هر وقت که پدرم می خواست اعلامیه ای پخش کند یا کارهایی از این قبیل انجام بدهد، همراه مادرم بود و من را نیز با خود می بردند. من در ماشین می ماندم و از دور شاهد کارهای آنها بودم. ما قبل از انقلاب در فولادشهر اصفهان ساکن بودیم و برای شرکت در جلسات انقلابی به اصفهان رفت و آمد می‌ کردیم.

 

شما متوجه می شدید که آنها مشغول چه جور کارهایی بودند؟

  • بله، خاطرم هست یک شب برای نوشتن شعار همراه پدر ومادرم بودم. پدرم از ماشین پیاده شد، من در حالت خواب و بیدار به او گفتم: “می‌خواهید شعار بنویسید؟” در جواب گفتند: “نه پدر جان اینجا کاری دارم. ما می رویم و زود برمی  گردیم. شما در این فاصله استراحت کن.” در همان حالتی که پلک هایم را به زور باز نگه داشته بودم به پدرم گفتم: “پس چرا از صندوق عقب پسپسک را برداشتید؟” پسپسک اسمی بود که روی اسپری رنگ گذاشته بودم. پدرم کمی نگران شد و در جوابم گفت: “حواست باشد جایی حرفی نزنی.” از آنجا که به همت مادرم در چهار سالگی خواندن و نوشتن یاد گرفته بودم دستخط پدر را روی دیوارها شناسایی می کردم. روزها که همراه پدرم بیرون می رفتم به او می گفتم که کدام شعار را او نوشته است. پدرم می خندید و هیچی نمی گفت.

 

چقدر خودتان به این کارها علاقه داشتید ؟

  • قطعاً خودم هم به این امورعلاقه پیدا کرده بودم. خاطرم هست شهید جعفرزاده و شهید حسن پور که هر دو از دوستان پدرم بودند، خیل وقتها با جوان هایی که درگیر موضوعات انقلاب بودند بحث و گفت و گو می‌کردند. من در آن سن و سال در جلسات آنها شرکت و مباحث شان را گوش می‌کردم. البته همیشه هم  این جمله را از آنها می شنیدم که “تو سر در نمی آوری و لازم نیست اینجا حضور داشته باشی” ولی با این حال من در جمع شان می نشستم و کلماتی هم از آنها  یاد می گرفتم. قطعاً به واسطه پدر و مادرم درگیر این فضا شدم ولی خودم هم برای ماندن در چنین جمع هایی اصرار داشتم. می دیدم که دوستان و اطرافیان بچه های شان را در خانه  کنار مادر می گذاشتند و تنها مردان برای فعالیت های این چنینی بیرون می رفتند ولی ما این طور نبودیم. به همین خاطر  من به خوبی همه خاطرات روزهای انقلاب از انداختن مجسمه ها در میادین اصفهان و فرار شاه، اولین انتخابات ریاست جمهوری، ماجرای لانه جاسوسی و بسیاری از این دست اتفاقات را به خوبی به یاد دارم. بزرگترین دلیل آن هم فعال بودن مادرم بود. وقتی مادر خانواده  در چنین فعالیت هایی شرکت کند بالطبع  فرزندان هم این طوربار خواهند آمد.

 

پس از مادرتان و نقش شان در مسیر زندگی انقلابی تان بیشتر بگویید.

  • مادر من خیلی خاص بود و من همیشه می گویم هیچ وقت نمی توانم مثل او باشم. زمانی که همه داشتند سیر تحول فکری را در جریان انقلاب مطالعه می‌کردند ایشان همراه این جریان حرکت می کرد. کتاب های شهید مطهری را می خواند و قبل از آن هم کتاب های دکتر شریعتی را مطالعه می کرد. به یاد ندارم که من به عنوان یک کودک سه چهار ساله از کنار مادرم که در حال مطالعه بود، بگذرم و از او در مورد کاری که انجام می‌دهد، سوالی بپرسم و او به من بگوید: “این کار بزرگترهاست و به شما ارتباطی پیدا نمی کند.” برعکس، به من می‌گفت کنار من بنشین تا برایت بگویم اینجا چه نوشته است. آن وقت غامض ترین مباحث را به شیوه ای کودکانه برایم بیان می‌کرد. من که در کنارش بودم هر صفحه ای را که می خواند، آن را برای من شرح و بسطی مناسب فهم من می داد.  این خستگی ناپذیری و حوصله او که این مطالب را برای بچه کوچکی توضیح می داد گنج ارزشمندی بود که در آن سن و سال من از آن بهره مند شدم.

 

الان با فرزندان شما هم همین طورند؟ مثل زمان شما همان وقت و انرژی را می گذارند؟

  • مادرم زبان ارتباط با کودک را به خوبی می دانند. حتی همین الان هم وقتی بچه های ما سوالی از او می پرسند در جواب به یک یا دو کلمه یا نهایتاً یک جمله بسنده نمی‌کند. بچه ها را کنار خود می‌نشاند و با قصه و داستان و توضیح و تفسیر جواب سوال های شان را می دهد طوری که دیگر فرزندان ما این نکات یادشان نمی رود. آن موقع هم برای من وقت بسیاری می‌گذاشتند تا به سوال های تمام نشدنی ام پاسخ بدهند. من هیچ وقت این جمله شان را از یاد نمی برم که می‌گفتند: “هر لحظه، هرجا، هر سوالی به ذهنت رسید آن را نگه ندار و از من بپرس. ممکن است از یاد ببری. همان لحظه بیا و از من بپرس.” به یاد دارم وقتی مسافرت می‌رفتیم، تمام طول راه در حال پرسیدن سوال از مادرم بودم و او با حوصله تمام همه چیز را توضیح می داد.

 

با این وصف در جریان فعالیت های انقلابی که پدر و مادرتان داشتند، اتفاق خاص و جالبی برای شما افتاد که در خاطر داشته باشید؟

  • بله. اتفاقاً در همین خصوص دو خاطره به یاد ماندنی در ذهنم مانده. به یاد دارم که پدر و مادرم بنا بود یک سری اعلامیه تحویل بگیرند. حکومت نظامی هم اعلام شده بود. وقتی با هم بیرون رفتیم به من گفتند: “در ماشین بمان. ما اعلامیه ها را می گیریم و زود می آییم.” وقتی آنها رفتند من که در کنار یک عده سرباز در خیابان بودم،‌ تا جایی که ممکن بود خودم را در ماشین پایین برده بودم و فقط چشمانم پیدا بود. من آن روز دیدم که در خیابان یک سری جوان به سمت گاردی ها سنگ می انداختند و گاردی ها هم اول عقب نشینی کردند ولی بعد ناگهان دستور آتش دادند. دوتا از جوانها در تیررس  گلوله ها قرار گرفتند  و مقابل ماشین ما بر روی زمین افتادند. من هیچ وقت یادم نمی رود آن خطوط خون آنها را که روی آسفالت به راه افتاده بود. همان لحظه پدر و مادرم نگران و آشفته از راه رسیدند و من را که کاملاً منقلب شده بودم در آغوش گرفتند و از آن محل دور شدیم. همان لحظه من احساس کردم وظیفه دارم راه آن دو جوان را که شهادت شان را به چشم خودم دیدم، ادامه بدهم .

من آن روز دیدم که در خیابان یک سری جوان به سمت گاردی ها سنگ می انداختند و گاردی ها هم اول عقب نشینی کردند ولی بعد ناگهان دستور آتش دادند.  دوتا از جوانها در تیررس  گلوله ها قرار گرفتند  و مقابل ماشین ما بر روی زمین افتادند.

از روزهای پرهیجان انقلاب دیگر چه خاطره ای در ذهن تان مانده است؟

  • یک بار هم برای زیارت حضرت معصومه (س) به شهر قم رفته بودیم. زیارت مان را تمام کرده بودیم و در راه بازگشت بودیم که یک دفعه دیدیم که یک تظاهرات درخیابان نزدیک حرم راه افتاده است. همین که پدر و مادرم تظاهرکنندگان را دیدند به آنها ملحق شدند که ناگهان دیدیم سربازان گاز اشک آور پخش کردند. پدرم به بچه ها خیلی حساس بودند و هنوز هم هستند‌. به محض اینکه گازها را انداختند من را بغل کردند  و سریع می دویدند  تا چشمانم نسوزد و برای تنفسم مشکلی پیدا نشود. خاطرم هست در آن موقع به پدرم گفتم: “بابا چشمم می سوزد ولی تحمل می کنم.”

در همان حال هم یک روحانی در منزل شان را باز کردند و ما و بسیاری دیگر را داخل خانه شان راه دادند. یادم هست که در  حیاط شان علاء الدین کوچکی گذاشته بودند و بعضی هم  دور علاء الدین جمع شده بودند. به محض ورود ما، یکی گفت: “بیایید کنار. این دختر کوچولو از چشم هایش اشک می آید. بگذارید او جلو بایستد.” بعد همان آقا به من گفت: “عموجون، چشم هایت می سوزد؟” من هم گفتم: “می سوزد ولی برای انقلاب تحمل می کنم. هنوز هم این جمله “تحمل می کنم” که من گفتم، به یاد دوستان مان هست و گاهی بشوخی آن را مطرح می کنند.

 

فکر می کنید آن حضور و تماشای فعالیت های بزرگترها برای انقلاب بر روحیه شما و در مسیر زندگی بعدی تان اثری داشت؟

  • قطعا همین طور بود. نتیجه اش این شد که من از همان دوره کودکی خودم را به عنوان یک عضو حاضر و ناظر در جریان انقلاب اسلامی احساس کردم. من از همان موقع درک می کردم که یک انقلابی ام، می خواهم شاه از ایران برود،  از ورود امام به ایران خوشحالم و … . بطور کلی آنچه دیدم و یاد گرفتم باعث شد که خودم را در متن انقلاب ببینم . دغدغه های زندگی ما از همان دوره بچگی چنین موضوعاتی شد. آن فضا سختی های بسیاری داشت ولی همین سختی ها زمینه فکر کردن به موضوعات اساسی تر و زیربنایی تر را در زندگی مان برای ما فراهم آورد. طبیعتا تعلق و احساس مسئولیتی که کسی مثل من نسبت به انقلاب اسلامی با همه فراز و نشیب هایش می کند، یک تعلق از بین رفتنی نیست. هنوز هم من فکر می کنم که بخاطر آن ارزش هایی که در این انقلاب بوده، باید سختی ها را تحمل کنم و زحمت بکشم و این را جزء لاینفک زندگی ام می دانم.

من از همان دوره کودکی خودم را به عنوان یک عضو حاضر و ناظر در جریان انقلاب اسلامی احساس کردم. من از همان موقع درک می کردم که یک انقلابی ام،  می خواهم شاه از ایران برود،  از ورود امام به ایران خوشحالم و … .

/انتهای متن/