رمان /ماه من2

مستانه در خانه تنهاست. سمیر ظاهرا باز رفته به غار تنهایی اش یا نه، با هم قهر کرده اند.
مستانه گذشته و خاطراتش با سمیر را مرور می کند. حالا او شک کرده به عشق سمیر، به حرفهایی که در مورد گذشته اش زده، در مورد خواهر و مادرش. از طرفی نمی تواند باور کند تمام کابوس های سمیر و نفرتش از گذشته دروغ باشد.

0

فصل اول: مستانه

 

مستانه تمام شب نشسته بود روی پارکت سرد هال. روبروی در خانه. زل زده بود به رفتن  سمیر. گریه نکرده بود. همین طور چمباتمه زده بود. مرور کرده بود تمام سه سال از آشنایی تا ازدواج را. از آن کامنت مسخره، شماره تلفن، شب های تنهایی و تا خود صبح حرف زدن.

صفحۀ اینترنت را باز می کند. می رود توی وبلاگش تمام کامنت های خصوصی ذخیره شده سه سال پیش  را باز می کند یکی، یکی. صد و پنجاه کامنت در عرض سه شبانه روز.

صدای خندیدن خودش می پیچد توی گوشش: «دیوونه است پسره. ببین میترا، این صدو پنجاهمیه. فکر کنم بیکاره. هرچی خل و چله نصیب من می شه. باید یک نامه رسما غلط کردن برای خدا بنویسم که بابا من دیگه از آدم های  خاص خوشم نمی یاد ، غلط کردم، بسمه هرچی خل دیدم.»

میترا اخم کرد: «بروبابا خودت کرم داری. عین آهن‌ ربا آت و اشغال و خرده ریزه آهن جذب می‌کنی. بهشون می‌گی آدم خاص.»

لبش را جمع کرد، سرش را تکان داد: «البته تقصیر نداری، باید خودت رو گول بزنی دیگه.»

مستانه اخم کرد. کوسن را از پشتش برداشت و پرت کرد سمتش: «برو بابا من اصلاً این یکی رو نمی شناسم. وبلاگش رسماً تعطیله. سه ساله به روز نکردتش. تازه از اون شب که یک پست گذاشتم برای بی خوابی و تنهایی، شروع کرده برام کامنت گذاشتن.»

خندید: «جان من ببین انگار روانشناسه. بهش گفتم، یعنی براش کامنت گذاشتم، می دونی چی گفت؟»

میترا شانه اش را بالا انداخت. مستانه ادامه داد: «گفت به سر آمده، حکیم است. منم تنهام، می تونیم باهم کلی حرف ‌های خاص بزنیم.»

چشم ‌هایش را ریز کرد: «فکر می کنی منظورش از حرف‌ های خاص چی باشه؟ نکنه از این آدم‌ هایی که چایی نخورده زود پسر خاله می شند؟»

میترا سرش را تکان داد: «من چه می دونم والا من مثل تو دکترای کامنت شناسی نگرفتم.»

آرام بلند شد، پایش خواب رفته بود. خم شد تا پایش را بمالد: «از کارای تو سر در نمی یارم. مثل آدم عاشق نمی شی، دنبال شوهرم نیستی! بابا بشین به این کِیس جدید که خانم فخرایی معرفی کرده فکر کن. آدم بدی نیست.»

لبخند از صورتش محو شد. نگاه میترا کرد: «معلومه چی می خواد بشه. تا می فهمند نازا هستم می ذارند می رند. باید با یه بابایی که سنش سن بابامه ازدواج کنم. البته اونم اگه مثل خواستگار قبلی نباشه. یادته که؟ پیر مردِ هفتاد ساله می گفت، دلش بچه می خواد. یک دختر ناز عین خودم. آخه هشت تا پسر داشت. یا باید یه مرد زن مرده یا زن طلاق داده باشه که از زن قبلی دوتا یا یکی بچه داشته باشه. من رو هم بخواد برای مادری…»

میترا کمرش را صاف کرد: «خب بابا سی و چهار سالته قبلاً هم ازدواج کردی. بچه دار هم نمی شی. نمی تونی انتظار داشته باشی یک پسر جوون هم سن وسال خودت بیاد خواستگاریت. تازه خودش هم بچه نخواد، خانواده اش که آرزو دارند نوه دار بشند.»

مستانه نگاهش را انداخت پایین به کامنت سمیر نگاه کرد. دلش مالش رفت. به میترا نگفته بود هر وقت کامنت های سمیر را می خواند دلش غنج می رود. نگفته بود سمیر برایش شماره تلفن گذاشته. نگفته بود دیشب برای سمیر پیام فرستاده، تا صبح با هم پیامک بازی کرده اند. نگفته  بود این که امروز توی شرکت با وجود بی خوابی سر حال بوده بخاطر حرف‌ های سمیر است. دلش عشق می خواست، مردی که نوازشش کند و قربان صدقه اش برود. نداشته هایش را به رخش نکشد. نه اینکه خودش و ایل و تبارش از او انتظار داشته باشند برایشان بچه بیاورد. فقط به چشم یک ماشین جوجه‌کشی به او نگاه کنند.  نگفته همه حرف‌ های میترا را حفظ بود. باز یادش می انداخت که اگر دل‌ بندی و این بار هم بشکنی چه؟ قضیه صالح و فرامرز را فراموش کرده ای.

شوهر اولش کارمند پدرش بود. مستانه عاشقش بود. عاشقش تیپ مردانه اش. اینکه همیشه تمیز بود. کت و شلوار می پوشید، مؤدب بود، فاصله را حفظ می کرد. مستانه فکر می کرد صالح هم مثل خودش عاشق اوست.  صالح آمد خواستگاری، سنگ تمام گذاشت. یک سال هم دوام آورد، اما قبل از شنیدن خبر نازایی مستانه رفت، با عشقش، با همۀ پول های شرکت. تمامش نقشه بود، نقشه. مستانه کنار نیامد. باورش سخت بود. هم برای او هم برای پدر. پدرش سکته کرد به سه ماه نکشیده مرد. تازه بعد از مرگ پدر فهمید. صالح بخاطر پو‌ل ها با او ازدواج نکرده بود. بلکه پدر خود مستانه از او خواسته بود درقبال پول و ثروت و مقام بیاید خواستگاری دخترش. بعد که صالح خسته شده بود از نقش عاشق دروغی. همۀ پول ها  را یک جا جمع کرده  و با عشق قدیمی اش رفته بود خارج. مستانه از رفتن صالح ناراحت بود، اما  از مرگ پدر نه، خوشحال بود حقش بود. این را  به مادر گفت. مادر هم سیلی محکمی به او زد. مرزها از آن شب شکسته شد. مستانه بار رو بندیلش را جمع کرد و آمد تهران. با سهم الارثش ماشین خرید و خانه. رفت سر کار، کار کرد سخت. تا ساعت ها اضافه کاری می ایستاد. شده بود ربات. مثل تراکتور کار می کرد. کارمند شایسته ای بود، اما کسی دوستش نداشت. سرد بود. فقط میترا این یخ رابطه را شکسته بود، به حریم او وارد شده بود. آن هم بخاطر فرامرز همکارشان.

مستانه باز عاشق شده بود. عاشق زبان بازی ها و دور سرگشتن های فرامرز. تنها سنگ صبورش هم میترا بود. میترا هم باور داشت فرامرز مستانه را دوست دارد. تا اینکه سه سال پیش با جعبه شیرینی آمد شرکت و گفت ازدواج کرده. مستانه پا پس کشیدن فرامرز را گذاشته  بود به پای نازایی اش، به پای چُغلی های خانم فخرایی که لابد او به فرامرز گفته بود مستانه نازاست. گرچه فرقی نمی کرد.  به قول میترا باید می فهمید که.  بعد از  همۀ این شکست ها،. افسردگی ها، قرص های آسنترا، زاناکس، فشار خون، شب بیداری، سمیر پیدایش شده بود با کامنت ها و پیام های عاشقانه اش، با دلداری دادن ها، با صبوری و درکش. شب ها تا صبح شعر می خواندند. پشت گوشی شعر گوش می کردند، شاملو و پناهی. مستانه بعد از مدت ها بعد از ازدواج اولش باز شروع کرده بود به نوشتن شعر، دل‌ نوشته، داستان. وبلاگش رونق گرفته بود. سمیر از او کوچک تر بود، هشت سال. مهم نبود، مهم نبود. این را مدام برای خودش تکرار می کرد، اما قانع نمی شد. حتی حرف ‌های سمیر هم قانع اش نمی کرد، اما او تنها مسکن بی ضرر خواب‌آور این روزهایش بود، پس نمی توانست رهایش کند. دکتر روانشناسش هم گفته بود: «‌چرا ولش کنی؟ الان قرن گفتگوهاست. دهکده جهانی، همه با هم دوست و آشنا هستند. نگه‌اش دار، اما دور، نه زیاد نزدیک.»

میترا کفری شده بود: «دهکدۀ جهانی! مگه قرار شرکت تجاری بزنی. دیوونه است این روانشناست. بی خیال این یکی زیاد خوب نیست.»

حرف ‌های دکتر و میترا را به سمیر گفته بود. سمیر خندیده بود از حرف ‌های دکتر. در مورد حرف ‌های میترا گفته بود: «حسودی می کنه، منم به اون حسودی می کنم. تو رو هر روز می ‌بینه. من چی، فقط تلفن. بهش حق می ‌دم، می‌ ترسه دوستی به خوبی تو رو از دست بده. منم می ‌ترسم، می ترسم بری مستانه. نرو همیشه با من بمون. قول می دم همیشه باشم. حتی وقتی ازدواج کردی.»

توی دلش قند آب کرده بود. کسی التماسش نکرده بود برای ماندن. همیشه او به پای دیگری افتاده بود. گدایی کرده بود. حالا کسی حسودی می کرد به عشقش، به بودنش. آه چقدر خوب بود. توی آسمان ها سیر می کرد…

ادامه دارد…

/انتهای متن/