داستان/ گیلدا

همه زنبیلها را به پشتش بست و یک زنبیل بزرگ پر از گل را هم به سرش بست. شلیته ‌اش را بالا گرفت و وارد آب رودخانه شد. سرعت آب خیلی بالا بود. گیلدا به زحمت می توانست قدم از قدم بردارد از طرفی سرمای زیاد آب دست و پاهایش را کرخت کرده بود. به زحمت خودش را به وسط رودخانه رساند اما سرعت جریان آب به حدی بود که دیگر نمی توانست به سمت جلو حرکت کند. آب داشت او را با خود می برد، تا کمرش در آب فرو رفته بود.

4

دامن دامن گل وریحان وضیمران وخرمن خرمن گلهای بابونه، لاله وسوسن وسنبل دردشت روئیده بود. عطر گلهای بهاری همه جا را پر کرده بود. گیلدا سبد حصیری را در دستش گرفته بود و گلهای دارویی می چید وآنها را دسته می کرد و در سبد می گذاشت. یکدفعه صدای پای سم اسبی روی چمن خیس جنگل طنین انداخت. گیلدا سبد را در دست گرفت و پایین شلیته پرچینش را جمع کرد و به سرعت پشت درخت تناوری پناه برد. اسب سوار از سرعت خود کم کرد. از اسب‌ پیاده شد. افسار اسبش را در دست گرفت تا جایی نزدیکی درخت در محوطه پرچمن ببندد. گیلدا ‌ترسید. خودش را عقب ‌کشید. دامنش روی چمن‌ها کشیده شد. صدای اسب سوار بلند شد: که هستی؟!

گیلدا سبد را محکم در آغوش گرفت و در لابه لای درختان انبوه جنگل با شتاب ‌دوید.

گیلدا پایش به چوب‌های خشک کف جنگل گیر کرد و محکم به زمین ‌خورد. مرد از راه رسید. با صدای بلند فریاد زد: چه می ‌کنی گیلدا؟ نگفته بودم اینورا پیدات نشه…

گیلدا همان طور که اشک در چشمانش حلقه زده بود، با انگشت به گیاهان داخل سبد اشاره کرد و با صدای لرزان گفت: ارباب، من سالهاست طبابت و مامایی می‌ کنم. الآن بیماریهای زیادی بین مردم شیوع پیدا کرده، باید بتونم با این گلها دارو درست کنم و جون مردم رو نجات بدم.

ارباب فریاد زد و یک چوب بلند برداشت و در هوا چرخاند و با قدرت تمام بر روی دستها و پاهای گیلدا زد و فریاد کنان گفت: دور شو! هر چه زودتر از اینجا برو.

ارباب خم شد، سبد را برداشت وگلها را در دستهایش مچاله کرد و روی زمین ریخت وسبد را هم تکه تکه کرد وپرت کرد وسط رودخانه. تا توانست فحش داد و ناسزا گفت.

گیلدا عقب عقب رفت. دستهای ورم کرده وخون آلودش را که از شدت درد می سوخت در بغلش فرو برد.

با چشمان اشکبار به کوههای اطراف، که مملو از برف بود نگاه کرد. به این فکر می کرد که از این به بعد برای چیدن گیاهان داروئی نایاب به کدام کوهها برود.

*

آواز سحرگاهی خروس‌های روستا، گیلدا را از خواب پراند. از رختخوابش برخاست و به سمت پنجره رفت. پنجره را باز کرد و به آسمان چشم دوخت. ستاره صبح آنقدر پر نور وزیبا و نزدیک بود که گویی می توان با دست آن را چید. بعد از نماز صبح سبدهایش را برداشت و به سمت کوههای مرتفع حرکت کرد. خورشید کم کم در حال بالا آمدن بود. مه رقیق صبحگاهی دشت را پر کرده بود. قطرات ریز و درشت شبنم برگلبرگها نقش بسته بود. نسیم ملایمی می وزید وهمه کوه و جنگل و شالیزار و باغ چای را مملو از عطر گلها کرده بود، تمام دامنه کوه تا نوک قله پر از گلهای رنگارنگ و گیاهان نایاب بود. گلهای نایابی که در سال فقط چند روزی می روئیدند. با دیدن این همه گلهای زیبای معطر، شگفت زده شد. چشمهایش را بست ونفس عمیقی کشید. رایحه معطر هزاران گل را یکجا وارد ریه اش کرد و نشاط مضاعفی پیدا کرد. از همان ابتدای دامنه کوه شروع کرد به چیدن گلها و با خودش گفت: عصاره این گلهای سفید برای آسم خوبه. جوشونده برگ وگل وساقه این گلهای بنفش چرکها رو خشک می کنه. ضماد این چند گل با هم علاج سوختگیهای شدیده. ترکیب این چند گیاه با هم درمان نازائیه…

بدون اینکه متوجه گذر زمان شود، مشغول چیدن گلها ودسته کردن آنها بود. آرام آرام مه عصرگاهی همه جا را پر می کرد و لحظه به لحظه بر غلظت مه افزوده می شد. قطرات بسیار ریز باران باریدن گرفته بود و گیلدا اصلا حواسش به مه و باران نبود. ناگهان با صدای زوزه حیوانات وحشی وجنبیدنشان لای بوته ها به خود آمد. لحظه ای دست از کار کشید وبه اطرافش نگاه کرد. دید در توده ای غلیظ از مه سفید فرو رفته وهیچ جایی را به‌ راحتی نمی تواند ببیند. خیلی ترسید با خودش گفت: خدای من! خیلی دیر شده، باید زود برگردم وگرنه امشب خوراک گرگها وخرسها و شغالها می شم.

سریع زنبیلهایش را که مملو از گل بود، برداشت. یک زنبیل بزرگ را به پشتش آویزان کرد و چند زنبیل را هم در دستش گرفت و دوان دوان روانه روستا شد. به رودخانه رسید، دید پل شکسته وآب رودخانه به قدری زیاد است که به راحتی نمی تواند از عرض رود خانه عبور کند. لحظاتی کنار رودخانه ایستاد وبه آب خروشان رودخانه چشم دوخت وسرش را به سمت آسمان گرفت. دید هوا هم در حال تاریک شدن است و شدت بارش باران بیشتر و بیشتر می ‌شود. با خودش گفت: هر طور شده باید از رودخونه عبور کنم وگرنه معلوم نیست اینجا بمونم چه بلائی سرم می آد.                                                               

  همه زنبیلها را به پشتش بست و یک زنبیل بزرگ پر از گل را هم به سرش بست. شلیته ‌اش را بالا گرفت و وارد آب رودخانه شد. سرعت آب خیلی بالا بود. گیلدا به زحمت می توانست قدم از قدم بردارد از طرفی سرمای زیاد آب دست و پاهایش را کرخت کرده بود. به زحمت خودش را به وسط رودخانه رساند اما سرعت جریان آب به حدی بود که دیگر نمی توانست به سمت جلو حرکت کند. آب داشت او را با خود می برد تا کمرش در آب فرو رفته بود. دستهایش را به پشتش به دور زنبیلهایش گره کرده بود تا زنبیلهایش به داخل آب نیفتند. همین طور که مقاومت می کرد جریان آب او را باخود نبرد، داد می زد واشک می ریخت و کمک می خواست. در میان صدای امواج خروشان رودخانه، صدای مردی او را به خود آورد که بلند بلند داد می زدند: گیلدااا! گیلدااا!

 خوب که نگاه کرد دید شوهرش به دنبالش آمده است. شوهرش گفت: الآن نجاتت می­ دم.

بعد طناب بلندی را حلقه کرد وبه سمت گیلدا پرتاب کرد. هر چقدر طناب راپرت می کرد طناب به میان آب می افتاد و به گیلدا نمی رسید. گیلدا خودش را جلو کشید که طناب را بگیرد که جریان شدید آب اورا میان آب پرت کرد. با پرت شدن گیلدا در میان آب، نوک انگشتانش به طناب گیر کرد.

شوهرش به زحمت طناب را کشید تا گیلدا را به لب رودخانه آورد. گیلدا تمام لباسهایش خیس شده بود واز سرما می لرزید. در حالیکه از شدت سرما دندانهایش به هم می خورد فورا زنبیلهایش را باز کرد تا ببیند گیاهانش خیس نشده و سالم مانده اند. خوب که به آنها نگاه کرد دید خیلی آب به گلها وگیاهان نفوذ نکرده.خیلی خوشحال شد وبا همسرش روانه خانه  شد.

در بین راه زن و دختر ارباب نگاهی تحقیر آمیز به گیلدا کردند و گفتند: آخه مجبوره این موقع سال به ارتفاعات بره؟ آخه این همه گل و گیاه به چه دردش می خوره؟! نوکرامون در روز چند گونی از این علفها رو جلوی گاوامون می ریزن و اونها می خورن، آخه این علفها چه ارزشی داره؟ لباسهاش رو ببین. تمام دامنش گِل شده، کفشاش پاره شده، صورتش زخمی شده ،به گمونم اصلا عقل نداره.

گیلدا که این حرفها را شنید، لحظه ای ایستاد و به نگاه پر از حیرت آنها خیره شد و بدون اینکه اصلاً به روی خود بیاورد لبخند زد. گیلدا وقتی به خانه برگشت هوا کاملا تاریک شده بود، لباسهایش را عوض کرد. گلهای دسته شده رنگارنگ و متنوع را به میخهای دور تا دور ایوان آویزان کرد تا خشک شوند. داشت فانوس روشن را به میخ روی ستون ایوان آویزان می کرد که یکدفعه با صدایی به خود آمد که پشت سر هم بدون وقفه بلند بلند صدا می زد: گیلدا خانم ! گیلدا خانم!

گیلدا روی پله های چوبی ایوان رفت و گفت: چی شده؟!                                                                                      

نوکر ارباب هراسان جلو آمد و گفت: گیلدا خانم! عروس ارباب موقع زایمانشه،  الآن هم از درد بی هوش شده، شاید هم مرده باشه، کوه ریزش کرده و راه شهر بسته شده، دکتر هم نتونسته از شهر بیاد. ناچار ارباب من رو فرستاده تا هر طوری شده شما رو با خودم ببرم.

گیلدا به داخل اتاق رفت و سریع آماده شد و بقچه اش را برداشت وجلوی در رفت. گفت: من آماده ام، زودتر بریم.

باران بند آمده بود. تمام ابرها در آسمان کنار رفته بودند، ماه شب چهاردهم در وسط آسمان خودنمائی می کرد. کور سوی نور چراغ کلبه ها در دل جنگل از دور خودنمائی می کردند و پرتو کم فروغ شان که از تنها پنجره کلبه به بیرون تابیده بود مانند رگه های طلا در دل کوه جلوه گری می کردند.

به ده بالا رسیدند و وارد عمارت ارباب شدند. عمارت چند طبقه ای که زیر سقف شیروانی ‌اش تعداد بیشماری اتاق داشت و از پنجره های بزرگش تلالو نور چراغها محوطه بزرگ باغ را مانند روز روشن کرده بود. وقتی که به جلوی پله های عمارت رسیدند، گیلدا سریع از اسب پیاده شد و به داخل اتاق رفت. دید عروس ارباب از شدت درد تمام صورتش را با چنگ زخمی کرده و رنگ صورتش کبود شده و نفس نمی کشد.

گیلدا فورا سر زن را دربغلش گرفت و چند قطره عصاره چندین گل را در بینی و دهانش چکاند و شروع کرد به ماساژدادن پیشانی و سر و دستش. چند دقیقه بعد عروس ارباب ناله کوتاهی کرد و به هوش آمد. گیلدا گفت: با آرامش کامل نفس عمیق بکش تا بچه ات به راحتی به دنیا بیاد.   

  زن همین طور که درد می کشید گفت: اگه قراره این یکی هم دختر باشه بهتره بمیرم. هفت تا دختر دارم.

گیلدا گفت: به خدا توکل کن.

گیلدا کلی تقلا کرد تا بچه را به دنیا آورد. بچه ‌ی درشت وتپل را در میان دستانش گرفت.

با تعجب دید بچه نفس نمی کشد و صورتش کبود شده. گیلدا پریشان شد. به اطرافش نگاه کرد. چشمش به بخاری هیزمی روشن کنج اتاق افتاد. سریع به سمت بخاری رفت. درش را باز کرد. با انبرهیزم هایش را کنار زد. مقداری خاکستر گرم کف بخاری را روی زمین ریخت و آن را فوت کرد تا خنک شود، بعد بچه را وسط خاکستر گرم گذاشت و مقداری خاکستر گرم را روی ناف ومقدای روی جفت بچه ریخت، اکسیژن باقی مانده در جفت به ریه بچه منتفل شد و بچه شروع کرد به نفس کشیدن وگریه کردن.

  زن و دختر ارباب از خوشحالی فریاد کشیدند و احسنت، احسنت گفتند.

 گیلدا نفس راحتی کشید. با شنیدن صدای نوزاد، ارباب و پسرش وارد اتاق شدند.

گیلدا گفت: ارباب! نوه ات خوش قدم باشه، خدا اونو دوباره به شما داد.

ارباب نوزاد را در آغوش کشید و گفت: بالاخره بعد از هفت تا نوه دختر؛ صاحب نوه پسر شدم.

عروس ارباب لبخند بی جانی بر لبهای کبودش نقش بست و گفت: گیلدا جان چه طور می تونم جبران کنم؟ تو به من و پسرم زندگی دوباره دادی.

گیلدا همین طور که داشت دستهایش را می شست، تلخندی زد و به ارباب نگاه کرد.

زن ارباب گفت: حالا می فهمم چرا به سختی در سرما و گرما بالای صخره های بلند می ری وجون خودت رو به خطر می اندازی.

گیلدا گفت: دیگه سحر شده. بهتره به خونه برگردم.

ارباب با شرمندگی گفت: گیلدا خانم! تو جون عروس و نوه‌ام رو نجات دادی. همه گلهای این سرزمین مال توئه.

پرده سیاه شب آرام آرام کنار می رفت. چادر سفید روز همه جا پهن می شد. مه صبحگاهی بر پهنای دشت و دمن خوابیده بود. عطر شکوفه های بهاری وآواز سحرگاهی پرندگان آدم را مست و مدهوش می کرد. در آن فضا گیلدا هر نفسی می کشید احساس می کرد دوباره متولد شده است.                                                                                                   

وقتی به خانه رسید به داخل اتاق رفت. در کمدش را باز کرد و از توی آن صندوقچه کوچک زیبایی را که از مادر بزرگش به یادگار داشت و چیزهای با ارزشش را در آن نگهداری می کرد درآورد. نخ بلندی را از داخل صندوقچه اش در آورد. یک گره به گره های قبلی اضافه کرد. گیلدا! هر وقت که بچه ای به دنیا می آورد. یک گره به آن گره ها اضافه می کرد. این بار هم صد و دهمین گره را به آن گره ها اضافه کرد و خدا را شکر کرد برای درمان هر دردی دارویی در طبیعت قرار داده است.

وقتی که اشعه های طلایی آفتاب همه دشت را پر کرد، گیلدا باز سبد حصیری اش را برداشت و روانه دشت و کوه و دمن شد.

 

                                                             

[1]  رقیه مهری آسیابر در شهریور سال 1351 در تهران به دنیا آمد.

از کودکی به نوشتن علاقه داشت و بابت انشاهای زیبایش در دوران تحصیل بارها جایزه گرفته بود اما به طور حرفه­ای کار داستان را از سال 1389 شروع کرد.

در این مسیر از محضر اساتیدی چون استاد فتاحی و استاد سرشار در حوزه هنری بهره­مند شد.

داستان کوتاه “کوی عشق” اولین کار این نویسنده بود که در مجله مادران به چاپ رسید.

مهری آسیابر تا کنون داستان­های بسیاری با موضوعات قرآنی، اجتماعی و دفاع مقدس نوشته است.

کتاب های “توفان عشق” ، “سفر به آفتاب” ، “گل همیشه انتظار”، “عطر سیب” از ایشان در دست چاپ می­باشد.

پیش از این چندین داستان کوتاه از وی در سایت به دخت منتشرشده است.

 /انتهای متن/