داستان/ صلیب گمشده

سیده سمیه سیدیان[1] در رشته ی گرافیک تحصیل کرده و در سال 89 به صورت حرفه ای به داستان نویسی روی آورده است.
چاپ چند داستان کوتاه در نشریه های مختلف و حضور موفق در جشنواره های داستانی مثل بسیج هنرمندان، جشنواره داستان یوسف در کارنامه ی فعالیت اوست.

0

ایستاد رو بروی کلیسا و به پله های سنگی که پیچ می خوردند و به در اصلی می رسیدند، نگاه کرد. باد سردی توی خیابان پیچید و برگ ها و چند کیسه و کاغذی را که روی زمین جا مانده بود، به هوا بلند کرد. سوز سرد زمستانی که توی گردنش جا خوش کرد، دگمه های بارانی اش را بست و به تماشا ایستاد. می لرزید. این آخرین روزها مثل روزهای یک قرن می گذشتند. دلش می خواست قبل از رفتن، دوباره کلیسا را ببیند و کارش را تمام کند. دکترها آخرین بند امیدش را هم بریدند:

« خیلی پیشرفته اس… کاری از دست کسی بر نمیاد… می تونید کارهای ناتموم رو تموم کنید…»

 فقط یک کار ناتمام داشت. کلیسا… دیدن دوباره ی محراب و مجسمه ی به صلیب کشیده شده ی مسیح، روی صلیب چوبی. بچه که بود زیر مجسمه می ایستاد برای زخم های مسیح گریه می کرد. اولین بار پدر او را دید و به کلیسا برد. کلیسا اولین خانه اش بود. الآن که فکرش را می کرد، کلیسا اولین و آخرین خانه اش بود.

دانه های برف آهسته آهسته زمین را می پوشاندند، اما هنوز شیشه های رنگی کلیسا را نگاه می کرد. پیرزنی با روسری پشمی چهارخانه ی کوچکی که زیر چانه ی گردش، گره زده بود، از کنارش گذشت. دانه های برف، موهای پیرزن را سفیدتر کرد…

موهای پدر سفید بودند، وقتی برای آخرین بار نگاهش کرده بود. گذاشته بودنش توی تابوت چوبی ساده ای، توی کلیسا، زیر مجسمه ی مسیح. بالای سرش پر از گل های مریم و یاس بود. بوی گل ها و عودی که توی کلیسا می سوخت، گیج و خواب آلودش کرده بود. میان یکی از خمیازه ها، برق زنجیر صلیب طلایی که از ورق های کتابچه ی دعای دست پدر آویزان بود، خواب را از سرش پرانده بود. همه چشم ها را بسته بودند و زیر لب دعا می خواندند، که زنجیر و کتابچه ی دعا را از دست های سرد پدر کشیده بود و از کلیسا به بیرون دویده بود…

پیرزن کتابچه ی دعای کهنه ای را توی دست گرفت و قدم تند کرد. بچه ها زیر برفی که می بارید، دنبال هم می دویدند. صدای بچه ها توی شلوغی شب عید، گم شده بود. کاج های کوچک و بزرگ ردیف شده بودند کنار مغازه ها و توپ های قرمز و طلایی، آبی و نقره ای رویشان برق می زدند.

پدر گفته بود:« نوئل امسال؛ بزرگ ترین درخت شهر برای کلیساست.»

قرار بود همه ی بچه های یتیم خانه را دعوت کنند تا شب میلاد را توی کلیسا با هم دعا بخوانند و جشن بگیرند. خط های کتابچه ی دعا پیش چشم هایش، بالا و پایین رفتند و صدای دعا خواندن پدر توی گوش هایش زنگ زد:« ای پدر ما که در آسمانی…»

پدر گفته بود:« مسیح همه چیز را می بیند…»

از مرگ پدر آنقدری گذشته بود که خاطره ها کم و بیش از گوشه های ذهنش پس بروند و یادش نیایند. بعد از مرگ پدر از کلیسا بیرون زده بود. ترسیده بود و فرار کرده بود. پدر گفته بود: «خدا همه جا هست… همه چیز را می بیند… »

 سال ها گذشته بود و او هنوز یادش نرفته بود. همه ی آن لحظه هایی را که توی راهروی کلیسا و شبستان می دوید. می دوید تا نمازخانه. می دوید تا اتاق اعتراف و از نو بر می گشت زیر مجسمه ی مسیح مصلوب و می دید که پدر هنوز دعا می خواند و با دست هایش صلیب می کشد. دست انداخت دگمه ی بالایی بارانی اش را باز کرد. صلیب آویزان از زنجیر را لای انگشت هایش فشار داد. هر از گاهی صلیب را از لای خاطراتش بیرون می کشید و توی برق طلایی اش، خودش را نگاه می کرد. چند ساله بود؟ هفت ساله بود؟ هفت ساله… تازه مدرسه رفته بود. پدر گفته بود نوئل امسال با سال های قبلی فرق دارد. هر روز که می گذشت، می دوید به راهروی کناری اتاق اعتراف. ورق های تقویم را نگاه می کرد. پدر گفته بود: « بیست و پنجم دسامبر! روزیه که مسیح پاک از مریم مقدس متولد می شه! »

همه نشسته بودند روی نیمکت ها و کتابچه های دعا را توی دست هایشان گرفته بودند و با پدر یک صدا شده بودند. شیشه های رنگی کلیسا از صدای مردم می لرزید. پدر توی محراب ایستاده بود زیر مجسمه ی مرمری مسیح مصلوب. پدر صلیب کشیده بود و از آب تبرکی که بر آن دعا خوانده بود توی جام می ریخت و به همه تعارف می کرد. پیرزنی رو به مسیح مصلوب زانو زده بود و دعا می خواند…

به دنبال پیرزن پا گذاشت روی پله های کلیسا. همانی بود که ترکش کرده بود،… دعا خواند. همه ی آن لحظه ها را به یاد آورد. کلیسا همانطور بود که ترکش کرده بود. همانطور ساده و کوچک مانده بود، فقط کهنه تر و پیرتر مثل خودش شده بود. چند سال گذشته بود از هفت سالگی اش؟ چند سال از آن نوئل توی کلیسا؟ و پدر برایش خوانده بود؛ از روی همان انجیل قدیمی، صدایش توی کلیسا پیچیده بود، مثل آواز:«ای پدر ما که در آسمانی، نام تو مقدس باد. ملکوت تو بیاید، اراده تو چنان که در آسمان است، بر زمین نیز کرده شود.»

آن روز عصر که اتفاق افتاده بود، دور نیمکت ها می دوید و کتاب های دعا را جمع می کرد که پدر توی محراب افتاد. کتاب دعای پدر جا مانده بود. جا مانده بود توی دست های پدر.  هفت ساله بود که پدر را درست جلوی چشم هایش گذاشتند توی تابوت. پدر همانطوری که همیشه می خواست و حرفش را می زد، رفته بود. همیشه می گفت: « دلم می خواد انجیلم رو با خودم توی تابوت بگذارید. با همان لباسی که وارد کلیسا شدم.»

به پدر نگاه کرده بود، چشم هایش را بسته بودند. کت و شلوار سورمه ای، سپیدی صورتش را بیشتر از همیشه نشان می داد. دلش می خواست انجیل پدر را بخواند. همانی که پدر با چشم های بسته هم از روی آن می خواند. روزی که برایش از مریم مقدس گفته بود و از نوزادش که حرف زده بود.

پدر به اینجا که رسیده بود، چشم ها را بسته بود و تند و تند دعا خوانده بود. او هم هر چه گوش تیز کرده بود، چیزی نشنیده بود. آستین بلند پدر را کشیده بود و باز پرسیده بود: « یه بچه ی کوچولو که تازه به دنیا اومده مگه بلده حرف بزنه؟ »

پدر باز چشم ها را از هم باز کرده بود:« معجزه ی خدای ما معجزه ی مسیح ما… بله فرزندم…حرف زد به امر خداوند…»

زیر لب دعا کرد:« آن روز که متولد شد…»

پدر درست آن روزی که به دنیا آمده بود، رفت، روز بیست و پنجم دسامبر. روز نوئلی که قرار بود بزرگ ترین درخت کاج شهر را توی کلیسا درست کنند. روز میلاد مسیح. از کجا می دانست؟ چرا گفته بود نوئل امسال با سال های قبل فرق دارد؟ آخرین دعایی که خوانده، چه بود؟

نشست روی اولین نیمکت. نزدیک محراب. نگاهش افتاد به مسیح. همان جا بود، در همان روزی که زاده شده بود. دست ها را چلیپا کرد روی سینه. زنجیر طلایی از لای انگشت هایش برق می زد. صلیب را به دهان برد و بوسید: « ای پدر ما که در آسمانی…»

به ذهنش فشار آورد تا دعاهایی را که از یاد برده بود، به یاد آورد. چشم ها را بست و کتابچه ی دعای پدر را باز کرد. ورق ها زرد شده بودند و گوشه هایشان رفته بود. خواند: «ای پدر ما که در آسمانی، نام تو مقدس باد. ملکوت تو بیاید، اراده تو چنان شود که در آسمان است، بر زمین نیز کرده شود و گناهان ما را ببخش چنان که ما نیز، آنانکه بر ما گناه کردند را می بخشیم. و ما را در آزمایش میاور، بلکه از شریر رهایی ده زیرا ملکوت، قدرت و جلال از آن توست تا ابدالآباد، آمین.»

به آخرین خط دعا که رسید، کتابچه ی دعا و صلیب از دستش افتاد توی محراب زیر مجسمه ی مسیح.

 

[1]  سیده سمیه سیدیان، در اسفند 1360 در تهران به دنیا آمد. در رشته ی گرافیک تحصیل کرد. در سال 89 به صورت حرفه ای به داستان نویسی روی آورد.

از کلاس های نقد کارگاهی حوزه هنری بهره برد.

چاپ چند داستان کوتاه در نشریه های مختلف در کارنامه ی فعالیت اوست.بعلاوه در جشنواره داستان بسیج هنرمندان و جشنواره داستان یوسف و چند جشنواره داستان های کوتاه از تقدیرشدگان بوده است.

چند مجموعه ی داستان کوتاه و رمان و نیز زندگینامه ی شهید کاوه از وی در دست چاپ است.

/انتهای متن/