عشق همه چیر را قابل تحمل می کند

رمان ” نحسی ستاره های بخت ما” داستانی است غمناک اما در عین حال لطیف و عاشقانه، در مورد دو نوجوان مبتلا به بیماری لاعلاج. این کتاب که با لحنی قدرتمند مخاطب را به درون داستانش می کشاند، از زبان دختری بیان می شود که پزشکان او را جواب کرده اند و ساعت شمار زندگی اش به شماره افتاده است…

0

“نحسی ستاره های بخت ما”  پیش از ترجمه به زبان فارسی به ۴۷ زبان زنده دنیا ترجمه شده و بیش از ۱۰ میلیون نسخه از آن به فروش رسیده و در مطبوعات اروپا به عنوان برترین رمان عاشقانه دهه اخیر مورد توجه قرار گرفته است.

آرمان آیت‌اللهی در مقام مترجم این اثر را شاید بتوان جوان‌ ترین مترجم این روزهای ایران دانست. وی این رمان را در ۱۸ سالگی ترجمه کرده و پس از سه سال این رمان با کسب مجوز از اداره کتاب توانسته این روزها به بازار کتاب راه پیدا کند.

 

داستان کتاب

هیزل 16 سال دارد و سال هاست که از سرطان خود خبر دارد و از این بیماری رنج می برد. این دختر بنابر توصیه والدین خود جهت جلوگیری از منزوی شدن و گوشه گیری، در جمعی که در آن کودکان سرطانی شرکت دارند، حضور پیدا می کند.

در طی مدتی که هیزل در جمع کودکان مبتلا به سرطان حضور دارد با پسر جوانی به نام  آگوستوس آشنا می ‌شود که به خاطر سرطان استخوان یکی از پاهایش را از دست داده است.

این آشنایی سرآغاز یک رابطه دوستانه و عاشقانه عمیق بین آن دو می شود که با توجه به اینکه هر دو بیمارند و امید به زندگی در آنها به حداقل رسیده است، دچار اتفاق‌های غیر منتظره ای می شوند و…

نکته جالب داستان اینجاست که این دو از وضعیت یکدیگر اطلاع کامل دارند و به همین دلیل از شروع یک رابطه ی جدی اجتناب می کنند. در این بین موسسه ای در آمریکا که وظیفه ی برآورده کردن آخرین آرزوی نوجوانان مبتلا به بیماری های صعب العلاج را به عهده دارد  آگوستوس را شایسته استفاده از این حق می داند.آگوستوس از این امتیاز استفاده می کند که به آرزوی خود و هیزل جامه ی عمل بپوشاند.اما تقدیر سر ناسازگاری می گذارد و در اوج عشق، موسیقی وصل در زندگی آن ها تبدیل به ناقوس مرگ یکی از این دو نفر می شود…

 

متفاوت اما عاشق

داستان آشنایی و علاقمندی دو شخصیت اصلی داستان ستاره های بخت ما، داستانی باورپذیر، جذاب و تکان دهنده است. هیزل و آگوستوس در این داستان مانند دو نیمه ی متفاوت از یک زوج آرمانی اند.هیزل دختری درون گرا ، آرام و تا حدودی گوشه گیر است که گاهی با عصبانیت هایش همه را غافلگیر می کند.

شخصیت های دیگر داستان خانواده های این دو نوجوان هستند، که هر کدام دید خاص خود را به شرایط فرزندان شان دارند برای مثال مادر هیزل زمانی که او در بستر مرگ بود، زیر لب به او می گوید: ” دیگه بهت اجازه می دم بری عزیزم”.

این واکنش و جمله آن قدر برای هیزل گران تمام می شود که در پس اندیشه هایش، مطمئن می شود که باید در ادامه ی عمر، منتظر مرگ باشد. تاثیر این جمله  در رفتارهای هیزل در سراسر داستان مشخص است. او ترجیح می دهد بدون مبارزه بازی را به مرگ واگذارد. به نظر او، خانواده اش راحت با مرگ او کنار خواهند آمد، همان طور که خودش با آن کنار آمده.

بعد از آشنایی با آگوستوس و ماجراهای عاشقانه ای که در زندگی هیزل بوجود می آورد، همچنان این ناامیدی برای هیزل ادامه پیدا می کند اما زمانی که بیماری آگوستوس باز می گردد، این وضعیت تغییرمی کند.هیزل در می یابد که دردهای سخت تر از مرگ هم وجود دارد که آن صبر بر فراق عزیزی است که به او دلبسته است.همین جاست که هیزل متوجه می شود مادرش در چه تنگنای روحی قرار داشته زمانی  که آن جمله ی خداحافظی  را به هیزل می گفته است. هیزل از کنار آگوستوس بودن، فهمیده است که باید به حداقل های این دنیا نیز دلخوش بود…

 

نیمه پر لیوان

در مقابل هیزل ،آگوستوس روحیه ی خود را در قبال بیماری از دست نداده است. او سرخوش و شاد می نماید،عاشق بازی های رایانه ای پر تحرک است و اهل هیجان و کارهای قدری نامتعارف.

آگوستوس در اولین دیدارش با هیزل در جلسه ی قلب مسیح – انجمن بیماران سرطانی – از فراموش شدن به عنوان بزرگترین ترس خود یاد می کند. آگوستوس نگران است که زندگی اش به پایان برسد و کار بزرگی انجام نداده باشد که بتواند در افکارمردم جاودانه شود . در همان جلسه هیزل در جواب به او می گوید: “روزی همه خواهند مرد همان طور که دایناسورها مردند و خاطره ای از آنها در ذهن ها نیست.” این اولین رویارویی دو شخصیت در داستان است که به نوعی جهان بینی هر دو را به نمایش می گذارد.

آگوستوس دوست دارد دوستان زیادی داشته باشد و بیشتر تمایل به شهرت دارد تا این که یکی را تا همیشه برای قلب خود نگه دارد اما هیزل به عشق در قالب عمیق تری باور دارد…

در روند داستان این تفاوت های هیزل و آگوستوس کم کم از بین می رود  و دو نیمه ی ناقص به یک وحدت کامل تبدیل می شوند که غم های زندگی را برای هم شیرین و قابل تحمل می کنند. شاید بزرگترین معجزه ی عشق را هم بتوان در این جمله کتاب خلاصه کرد:

“عشق زندگی را قابل تحمل می کند.”

 

سخن آخر

کتاب نحسی ستاره های بخت ما رمانی عاشقانه است اما بار معنایی آن فراتر از تنها یک رمان عاشقانه پر فروش است. این کتاب با لحنی زیبا به مخاطب خود امید و عشق را در قلب ناامیدی و مرگ  بشارت می دهد و نگاه مخاطب را نسبت به مسائل پیرامونش تغییر می دهد.

اگر به دنبال خواندن کتابی زیبا و با معنا هستید برای گرم کردن شب های زمستانی تان، “ستاره های بخت ما” یکی از بهترین انتخاب های شما خواهد بود.

 

قسمت زیبایی از کتاب

آگوستوس به آرامی گفت: “عاشقتم.”

گفتم: “آگوستوس”.

گفت: “واقعا می گم.”

به من خیره شده بود، و می توانستم ببینم که گوشه چشمانش چین خورده بود. آگوستوس باز گفت:

من عاشقتم، و لذت ساده گفتن حقیقت رو از خودم منع نمی کنم. من عاشقتم و می دونم که عشق چیزی نیست جز فریادی در پوچی، و به فراموشی سپرده شدن هم اجتناب ناپذیره، و عاقبت همه ما نابودیه و یه روزی خواهد اومد که همه کارهای ما توی این دنیا به خاک برگردونده می شه و قلبمون در نهایت می شکنه، من همه این ها رو می دونم ولی اعتقاد دارم شکسته شدن قلب اجتناب نا پذیره ولی ما حداقل می تونیم انتخاب کنیم که چه کسی قلبمون رو بشکنه….به خاطر همین هم بهت می گم که عاشقتم.

 دوباره گفتم: “آگوستوس”.

 فقط همین را می توانستم بگویم.

 

“دخترها فکر می کنن که فقط تو مراسم های رسمی اجازه دارن لباس های زیبا بپوشن، اما من خوشم میاد از خانمی که طرز تفکرش تو این مایه ها باشه که: من می خوام برم به ملاقات یه پسری که دچار فروپاشی روحی و عصبی شده، پسری که تازه بینایی اش هم نقص داره، ولی چرا که نه؟ لباس خوشگله ام رو براش می پوشم!”

 

/انتهای متن/