دکه های روزنامه نفروشی در شهر ما

بسیاری از دکه های روزنامه فروشی شهر ما این روزها پر شده اند از انواع سیگار، فندک های رنگارنگ، شکلات های پر زرق و برق و … و عملا به دکه های روزنامه نفروشی تبدیل شده اند که روزنامه ها در آن بیات می شوند! مقصر این روزنامه نفروشی و روزنامه نخریدن و نخواندن کیست؟

4

به همان وسط های خیابان که می رسی، تابلوی آویزان شده به دکه عمو جعفر را می بینی، تابلو باد و باران دیده ای که با خط نه چندان زیبا بر روی آن نوشته شده: سیگار، نداریم، بفرمایید روزنامه.

عمو جعفر از آن جمله آدم هایی است که نمی توان راحت از کنارش عبور کرد، یک پیر مرد اهل دل دکه دار که آرزو دارد روزی آمار مراجعه کنندگان به دکه روزنامه فروشی اش بیشتر از مغازه روبرویی باشد، گاهی می نشیند دست در زیر چانه می زند و از پنجره شیشه ای مقابلش، رفت و آمد آدم ها را به خنزرپنزر فروشی روبرویی نگاه می کند؛ مغازه ای پر از لاک و تل و گل سر و …، گاهی اوقات جوانکی ادکلن زده می آید و می گوید حاجی دو نخ وینستون لایت و او با دست تابلو آویزان شده مقابل دکه را نشان می دهد که بر روی آن نوشته است:سیگار نداریم بفرمایید روزنامه.

 نمی دانم چرا، اما تصور یک خیابان بزرگ بدون داشتن یک دکه روزنامه فروشی برایم سخت است. اصلاً به این دکه ها با روزنامه ها و مجلات رنگارنگ مقابل شان عادت دارم، وقتی در خیابانی قدم می زنم و دکه روزنامه فروشی می بینم انگار خیالم راحت می شود که این خیابان شهر من هم یک دکه روزنامه فروشی دارد، اما بسیاری از این دکه ها داستان دنباله دار غم انگیزی دارند، داستان غم انگیزی که ما شهروندان ،مسئولین فرهنگی کشور و نشریات و سایت ها و مؤسسات فرهنگی، قهرمان که نه ضد قهرمان آن هستیم.

این که دکه های روزنامه فروشی ما این روزها بیشتر به دکه های روزنامه نفروشی تبدیل شده اند و روزنامه ها در آن بیات می شوند؛ اینکه به قول عمو جعفر در روز فقط 15 روزنامه فروخته می شود، اینکه عمو جعفر قصه ما که یک نه بلند به فروش سیگار و دخانیات و فندک و… گفته است و باید در سختی، روزهای زندگی اش را بگذراند مقصران بسیار دارد، مقصران این مهجوری روزنامه و کتاب و اقلام فرهنگی تنها مردمان روزنامه نخوان این شهر نیستند هر چند ما آدم ها این روزها به نخواندن عادت کرده ایم، هر چند که در خانه های  برخی از ما جای روزنامه در آشپزخانه و انباری است و برایمان کاربردهای دیگری دارد، هرچند که این روزها هستند  کسانی که خوردن پیتزاهای صد هزار تومانی و ساندویچ های ویژه و غول های خوردنی اهمیتش برایشان  بیشتر از روزنامه و خواندن مجله شده است؛ اما  مردمان روزنامه نخوان این شهر تنها مقصران اصلی این جریان نا امید کننده نیستند   البته می توانند در بهبود و سر و سامان دادن به  این اوضاع دستی داشته باشند.

کافی است نه هر روز، اصلاً هفته ای دو بار روزنامه بخریم، روزنامه بخوانیم و به فرزندانمان برای تشویق به جای لپ لپ و مز مز و … کتاب و مجله هدیه بدهیم.

کافی است بپذیریم که در رونق دکه عمو جعفر و نشریه هایی که این روزها از کثیر الانتشار به قلیل الانتشار رسیده اند نقش داریم، کافی است پدرانمان مثل پدران ده شصت به جای گوشی، شب ها روزنامه به دست بگیرند و بر روی کاناپه بنشینند و پا روی پا بگذارند، کافی است که مادران ما به غیر برگهای کرفس بیرون زده از سبد خریدشان یک روزنامه لوله کرده هم بیرون بزند.

البته نباید فراموش کرد که نویسندگان، روزنامه نگاران و مؤسسات فرهنگی و اجتماعی هم در این جریان بحران خواندن بی تقصیر نیستند. وقتی نویسندگان و روزنامه نگاران نتوانند محتوای جالب، جذاب و خواندنی را برای خوانندگان مهیا کنند، وقتی قلم نویسندگان میل تغییر ندارد و بین عملکرد و سوژه ها و دغدغه هایشان حرفی از مردم، نیازها و اولویت هایشان نیست، چگونه می توان انتظار داشت که روزنامه جایی در سبد خرید خانواده های ما داشته باشد؟

 نمی گویم همه نویسندگان اما این روزها هستند نویسندگان و روزنامه نگارانی که قلمشان راه را درست نمی رود و قلمی که باید در راه مردم و بیان مسایل آنها باشد مسیر های دیگری را دنبال می کند.

از میان همه عواملی که در بی رونقی خواندن در جامعه ما نقش دارد، نقش دولت و مسئولین از همه  پررنگ تر است. این را در گوشتان می گویم؛ واقعا حقیقت ناراحت کننده و تأسف برانگیزی است. در کشور ما به فعالیت های فرهنگی کمترین و پایین تر میزان بودجه اختصاص داده می شود، این روزها بسیاری از روزنامه ها، مؤسسات نشر ، ارگان های فرهنگی و نهادهایی که وظیفه آن ها فرهنگ سازی و گسترش فرهنگ درست زیستن است، یا پا در عرصه ورشکستگی گذاشته اند و یا با انجام فعالیت های غیر موثر در بی رونقی هر چه بیشتر فرهنگ جامعه تاثیر گذاشته اند، نتیجه نا خوشایند کمبود بودجه و اتلاف آن در فعالیتهای فرهنگی، گرانی اقلام فرهنگی است که وقتی در کنار عدم جذابیت آن ها قرار می گیرد نتیجه اش خالی شدن سبد خرید خانه ها از روزنامه و کتاب و اقلام فرهنگی است. نتیجه اش تبدیل شدن یک به یک روزنامه فروشی ها به سیگار فروشی ها است نتیجه اش این است که جای روزنامه را در دکه های روزنامه فروشی فندک های رنگارنگ و شکلاتهای پر زرق و برق می گیرد.

این یک واقعیت غم انگیز است که سهم بسیاری از ما از شهروند، نهاد فرهنگی و دولت در اعتلای فرهنگمان از عمو جعفر، پیر مرد کم سواد دکه روزنامه فروشی هم کمتر است، او دین خود را به فرهنگ جامعه اش ادا کرده است، ما چه کرده ایم.

/انتهای متن/