قرار عاشقانه حافظ با دختران سرزمینش

به بهانه 20 مهر سالروز ولادت حافظ شیرازی تفألی می زنیم به دیوان خواجه؛ دیوانی که همه دختران این سرزمین گاه عاشقی که می شود انگشت شان فقط می رود به سمت آن تا صفحه ای را بگشایند برای قرار و آرام دل عاشق شان.

0

نمی دانم تا به حال عاشق شده ای؛ از آن عشق ها که دلت را زیر و رو کند، از آن عشق ها که وادارت می کند در مسیر خانه سری به کتابفروشی محل بزنی و یک دیوان حافظ بخری.

 گاهی وقت ها فکر می کنم که شاید حافظ یک قرار عاشقانه با دختران سرزمینش دارد، قراری برای آرام دلشان آن وقت که زیر و رو شده است، شاید به خاطر همین قرار عاشقانه است که وقتی عاشق می شوی حافظ به دست می گیری و انگشتانت را در لابه‌لای صفحاتش می چرخانی و با آهی بلند حافظ می گشایی، یقیناً این قرار عاشقانه است که حافظ با دختران سرزمینش دارد.

باران باریده است، دل زیر و روست.

 در کنار پنجره می نشینم و حافظ را  باز می کنم.

«هماي اوج سعادت به دام ما افتد»

راستی یادم رفته بود همراه صمیمی:

تولدت مبارک.

هماي اوج سعادت به دام ما افتد

اگر تو را گذري بر مقام ما افتد

حباب وار براندازم از نشاط کلاه

اگر ز روي تو عکسي به جام ما افتد

شبي که ماه مراد از افق طلوع کند

بود که پرتو نوري به بام ما افتد

ملوک را چو ره خاکبوس اين در نيست

کي التفات مجال سلام ما افتد

چو جان فداي لبش شد خيال  مي بستم

که قطره يي ز زلالش به کام ما افتد

خيال زلف تو گفتا که جان وسيله مساز

که ز اين شکار فراوان به دام ما افتد

به نا اميدي از اين در مرو بزن فالي

بود که قرعه دولت به نام ما افتد

ز خاک کوي تو هر گه که دم زند حافظ

نسيم گلشن جان در مشام ما افتد

 

/انتهای متن/