دَوار/ قسمت آخر

سارال با حسام نامزد می کند و حسام به جبهه می رود. مدت زیادی می گذرد و از حسام خبری نمی شود. کردان به دیدن سارال و حکیم می آید و به آنها می گوید که حسام منافق است و با کومله همکاری می کند. یک شب سارال حسام را زخمی پیدا می کند. درمانش می کنند و وقتی به هوش می آید، سارال از او می پرسد که چرا با کومله ها همکاری می کند؟ حسام انکارمی کند.

0

سارال صدای ترمز اتومبیلی را شنید. اشک هایش را پاک کرد و با عجله از چادر بیرون رفت. حکیم هم به دنبالش. سرهنگ به اتفاق راننده اش از جیپ پیاده شد، به سمت آنها آمد و دست حکیم را فشرد.

– چطوری حکیم؟

حکیم لبخندی زد و گفت: شکر خدا، بد نیستم. راه گم کردی فرمانده؟

سارال دست هایش شروع به لرزیدن کرد و رنگش پرید، وقتی فرمانده به سیاه چادر اشاره کرد و گفت: تعارف نمی کنی بریم تو، یه چایی بخوریم و یه گپی با هم بزنیم؟

حکیم شانه هایش را بالا انداخت و گفت: شرمنده ام، پر از اسباب اثاثیه است.

سارال پرید وسط حرف آنها و رو به سرهنگ کرد و گفت: یه زیرانداز می اندازم همین جا…

سرهنگ به نشانه ی قدردانی چشم هایش را به هم زد و گفت: شوخی کردم. راستش دیشب یه منافق از دست نیروهای خودی فرار کرده، توی تاریکی بهش شلیک می کنند اما معلوم نیس بهش خورده یا نه؟ حدسم این بود که باید این طرفی اومده باشه.

حکیم نگاهی به اهالی که دور فرمانده جمع شده بودند، انداخت و گفت: کسی از شما یه غریبه این اطراف ندیده؟

جمعیت جواب منفی دادند. سرهنگ سوار جیپ شد و رفت. سارال نفس عمیقی کشید و به روبرو خیره شد. سایه ی ابر سیاهی روی قله های کبیرکوه افتاده بود. ننه طلا با آن که پشتش خمیده بود، مشک سیاهش را هم می زد. یادش آمد حسام دوغ های ترش و خامه های غلیظ ننه طلا را چقدر دوست داشت!

چند کودک روی خاک نشسته بودند و یک قل دو قل بازی می کردند. مش حسن همان چند تا گوسفندی که از بمباران برایش باقی مانده بود را به چرا می برد. با صدای پارس سگ بی بی  گلاره که بیرون چادر پوزه اش را به تنش می مالید، به خودش آمد و رفت توی چادر.

حکیم دستش را روی زانویش گذاشته بود. دود سیگار مثل شبحی که در حال رقصیدن باشد، از لابه لای انگشت هایش پیچ و تاپ می خورد. حسام سرش را روی بالش جابه جا کرد. چشم هایش سرخ شده بود و موژه های بلند و خیسش چند تا در میان به هم چسبیده بود. حکیم پکی به سیگار زد و گفت: خدا بیامرزدش.

سارال بالای سر حسام نشست. دلش می خواست غُر بزند، گریه کند، فریاد بزند. اما می دانست الآن زمانش نیست. مدام انگشت هایش را به هم می فشرد و گوشه ی لبش را می گزید. حسام زیر چشمی نگاهی به او انداخت و گفت: توی درگیری که با منافقا داشتیم، شوهر گلی شهید شد، منم به این روز افتادم. نمی دونم چطور تونستم خودمو به اینجا برسونم؟!

حکیم دست به زانو زد، برخاست و رفت. سارال بغض کرده بود. صدایش می لرزید.

– حرفای سرهنگ چی؟

حسام آهی کشید. صدایش آرام شده بود.

– سارال… سارال…

سارال سرش را پایین انداخته بود و چیزی نمی گفت. حسام دستش را مشت کرد و به زمین کوبید و گفت: چرا جواب نمی دی؟

از صدای بلند و عصبانی او به خودش لرزید و لحظه ای به چشم های سیاه او خیره شد. حسام لبخندی زد و گفت: ببخشید… خودت می دونی که حالا دیگه جز تو هیچ کسی رو ندارم.

سارال اشک هایش را پاک کرد و آب دماغش را بالا کشید.

– نهار چی می خوری برات درست کنم؟

حسام تکانی به خودش داد و بو کشید.

– بوی سوپ ترخینه ی عمه میاد.

سارال برخاست و رفت. قابلمه، روی هیزم های مشتعل، سیاه شده بود. حباب های روی سوپ یکی پس از دیگری می ترکید. عمه سوپ را هم زد و سارال را به چادرش دعوت کرد تا سوپ آماده شود.

قوری روی سماور در حال قل قل کردن بود. توی استکان چای ریخت و آن را مقابل سارال گذاشت: حال حسام چطوره؟

سارال که با خودش فکر می کرد الآن است که سر و کله ی کردان پیدا شود، جواب عمه را نداد. کاسه ی ترخینه را از عمه گرفت و به سمت چادر برگشت. سرهنگ به اتفاق چند سرباز از سیاه چادری بیرون آمد. در ازدحام جمعیت، چشمش به مردی افتاد که یک دستش به دست سربازی دستبند شده بود

ته دلش خالی شد. زانوهایش لرزید. روی زمین زانو زد. مقداری از ترخینه روی خاک ریخته شد. بغض کرد.

– آخرش کردان کار خودشو کرد. حسام… یعنی دیگه نمی بینمت؟

جیپ راه افتاد و جمعیت پراکنده شدند. به زحمت روی پاهایش ایستاد. بیرون چادر بوی سیگار پدرش پیچیده بود. چشم هایش سیاهی رفت. نفسش به زحمت بالا می آمد. دست برد، چادر را کنار زد. خیالاتی شده بود؟! نه… حسام سر جایش دراز کشیده بود. اخمی کرد و بعد لبخندی زد.

– گریه می کنی سارال؟

سارال بهت زده به او خیره شد و بعد به سمت بیرون اشاره کرد.

– پس اون کی بود؟!

– همون منافق بود که دنبالش می گشتن. گفتم که من بی گناهم.

 

پـــایـــان

/انتهای متن/