زن بد شانس یا بی آبرو؟

“آبروی از دست رفته کاترینا بلوم” نام رمان دیگری است از هاینریش بُل، نویسنده آلمانی. بل در این رمان به سراغ موضوعی اجتماعی می رود، داستانی که زندگی و مشکلات یک زن مطلقه را در جامعه ای شکاک و دهن بین به تصویر می کشد.

0

آبروی از دست رفته کاترینا بلوم کتابی است که بیشتر از یک بار باید خواند، نه به دلیل اینکه در بار اول مخاطب از چند و چون ماجرا آگاه نمی شود؛ نه، این کتاب را باید بارها خواند چون برای کسانی که در دنیایی  زندگی می کنند که مطبوعات آن را قبضه کرده اند، حرف های زیادی دارد…


دلم برای کاترینا سوخت

وقتی برای اولین بار این کتاب را خواندم خیلی دلم برای کاترینا سوخت چون زنی بود که مثل خیلی از زنانی که می شناسیم، یک عمر با محافظه کاری و آبروداری زندگی کرد ولی به محض اینکه یک بار آن هم نه از روی عمد، که تنها به خاطر چشیدن طعم عشق، غریبه ای را به خانه اش راه می دهد، بدون هیچ رحمی توسط جامعه و به خصوص مطبوعات  سکه یک پول می شود!

در ظاهر داستان کتاب در مورد  زندگی یک زن مطلقه و مظنون به همدستی با خرابکاران است ولی در واقع بُل در این کتاب نگاه و قضاوت جامعه، برخورد نظام حاکم با مردم و از همه مهم تر دخل و تصرف رسانه ها بر ذهن و قضاوت مردم را به تصویر می کشد.


داستان کتاب

کاترینا بلوم زن جوان مطلقه ای است که با انضباط و برنامه ریزی صحیح در زمینه کاری خود (خدمتکاری منزل و امور مهمانی) توانسته است موفقیت های خوبی به دست بیاورد. او که در خانواده ای فقیر به دنیا آمده، اکنون صاحب آپارتمانی تا حدی مجلل است و علاوه بر گرداندن زندگی خود به مادر و برادرش نیز کمک می کند. او در مسائل جنسی، حساس و خجالتی و از نظر برخی دوستانش در این زمینه تا حدی امل است و بدین سبب در بین دوستانش به “خواهر روحانی” معروف شده است.

کاترینا یک روز غروب (سال 1974 در آلمان غربی) در مهمانی یکی از دوستانش شرکت می کند و در آنجا به صورت اتفاقی با مردی آشنا می شود و خلاف انتظار دوستانش با این مرد (لودویگ گوتن) گرم می گیرد و گویی در همین اولین برخورد عشقی پدید می آید.

آنها پس از مهمانی به اتفاق به خانه کاترینا می روند. از قضا گوتن مظنون به دست داشتن در فعالیت های خرابکارانه و تحت نظر است و پلیس قصد دستگیری اش را دارد. فردای آن روز وقتی پلیس به آپارتمان کاترینا جهت دستگیری گوتن وارد می شود از گوتن خبری نیست و گویا از مسیری مخفی و خارج از چشم ماموران فرار کرده است. به همین دلیل کاترینا جهت بازجویی به اداره پلیس برده می شود.

در بازجویی به تمام وجوه زندگی کاترینا پرداخته می شود و تمام کوشش بازپرس ها جمع آوری شواهدی است که تئوری خودشان را (همدست بودن کاترینا و گوتن از قبل) به اثبات برساند. در این بین “روزنامه” وارد ماجرا می شود. “روزنامه” در این رمان، کنایه از روزنامه “بیلد” است که روزنامه ای عامه پسند و تاثیرگذار در آلمان است.

این روزنامه مطالبی جنجالی و عامه پسند در رابطه با خبر دستگیری کاترینا منتشر می کند و یکی از خبرنگارانش به نام ورنر توتگس روی این قضیه کار می کند و تمام زوایای زندگی کاترینا را آن هم با پیش فرض جنایتکار و هرزه بودن او  می کاود و …


رمانی متفاوت

داستان رمان، فرمی غافلگیر کننده دارد و خواننده را تقریبا از همان اوایل سر جایش میخکوب می کند . شخصیت پردازی های داستان هم به واقعی تر جلوه کردن داستان کمک بسیاری می کنند طوری که بعد از خواندن تنها چند صفحه مخاطب به طور کامل درگیر ماجرای داستان می شود و نمی تواند کتاب را زمین بگذارد.

این رمان در واقع گزارشی کوتاه است که راوی از وقایع داستان به ما می دهد و سعی می کند تا زوایای پنهان ماجرا را به خواننده نشان بدهد. منابع اصلی راوی عبارتند از: صورت جلسات بازجویی پلیس، بررسی های وکیل مدافع و اطلاعاتی که دادستان به واسطه دوستی دیرینش با وکیل به او می دهد. با این وصف راوی ماجرا دانای کل نیست، بلکه فردی است که دغدغه حقیقت یابی دارد و با توجه به امکانات معقول آن را برای ما نقل می کند.


 دینامیت در میان دو خط یک مقاله

درونمایه داستان همانگونه که عنوان فرعی کتاب نیز اشاره دارد، بیان برخی دلایل شکل گیری خشونت است. چگونه می شود که زنی آرام و اجتماعی (کاترینا) ، یا وکیل او (که یکی از کارفرمایان او هم هست) که انسانی تحصیلکرده و وکیلی سرشناس است، دست به خشونت می زنند.

البته دلایل مختلفی را نظیر فقر، عقایدی که خشونت را خواسته یا ناخواسته ترویج می کند(ایدئولوژیک، مذهبی و…)، تبعیض، عوامل روانی و… می توان شمرد اما موردی که نویسنده بیشتر مورد واکاوی قرار می دهد، ترور شخصیت یک فرد است که توسط نهادهای رسمی و غیر رسمی جامعه انجام می شود. در این میان البته نوک پیکان نویسنده به سمت رسانه های جمعی و بالاخص روزنامه است.

نویسنده در این زمینه سهم رسانه های جمعی را در به وجود آمدن خشونت و گروه های تروریستی سهمی بسزا می داند و از این روست که جایی چنین می گوید: 

“در میان دو خط یک مقاله می‌ توان آن ‌قدر دینامیت جا داد که بشود با آن جهانی را منفجر کرد.”


برچسب روزنامه ها  به متفکرین

در تمام داستان کتاب ما با عنوان “روزنامه” روبرو هستیم و اسمی از روزنامه خاصی بیان نمی شود اما قبل از شروع داستان، نویسنده جمله ای را به عنوان پیش درآمد ذکر کرده که به خوبی مقصد و مقصود خود را بیان می کند.

منظور نویسنده از روزنامه در واقع روزنامه ای است که به واسطه دفاع هاینریش بل از حقوق فردی متهمین گروه “بادرماینهوف” به او لقب “همدست و حامی تروریست ‌ها” داد. کشمکش بل با روزنامه بیلد در آن زمان چندین ماه ادامه پیدا کرد و این کتاب می تواند حاصل آن تقابل باشد.

اما عملکرد این روزنامه در داستان چگونه است؟ در چند کلمه می توان خلاصه کرد: قلب واقعیت و درو، لجن پراکنی و اتهامات بی اساس و ایجاد موج در جامعه، برچسب زنی (عروس جنایتکار ، هرزه و فاحشه که برچسب هایی از این دست مدام در جاهای دیگر بازتولید می شود)، پوشاندن نقش آدم هایی که خودی محسوب و پررنگ کردن نقش کسانی که غیر خودی محسوب می شوند و به قول خود نویسنده در یک کلمه فاشیسم عیان!


سخن آخر

هاینریش بل به عنوان نویسنده ای که در زندگی اش دغدغه آزادی بیان داشت، همیشه مورد حمله مطبوعات زمان خودش و کلیسا بود به خاطر همین هم هرگز دید خوش بینانه ای نسبت به مطبوعات و کلیسا نداشت و سرانجام بل خروج خود و همسرش را از کلیسای کاتولیک، در سال ۱۹۷۶، اعلام کرد.

بعد از این زمان بل همچنان به دوری از مطبوعات پرداخت و همیشه بیان می کرد که  بیشتر این روزنامه ها انعکاسی از واقعیت جامعه نیست. او این تفکرات خود را به صورت کاملا تخصصی در کتاب آبروی از دست رفته کاترینا بلوم آورده است و به نوعی این کتاب را به روایتی مستند از جامعه خود سال ها بعد از جنگ جهانی در آورده است.

/انتهای متن/