قسمت اول

داستان: پرونده سی و چهارم

سمانه خاکبازان[1] دانش اندوخته کارشناس ارشد رشته ی فلسفه اسلامی است که از او دو کتاب به نام های “صف فولادی” و “شاهرگی برای حریم” با موضوع زندگینامه شهدا، از او به چاپ رسیده است.

1

 در را باز کرد. خط‌ های موازی نور از میان کرکره چوبی، روی قاب‌ های دیوار افتاده بودند و فضای اتاق را روشن و مطبوع کرده بودند. کاکتوس جدیدش را کنار گلدان‌ های به صف شده زیر پنجره گذاشت. حالا یک زندگی سبز دیگر به اتاقش اضافه شده بود. لبخندی زد و به طرف آشپزخانه رفت. فنجان قهوه را پر کرد که صدای پیامک لب تاپش بلند شد. فنجان را رها کرد و به طرف میز ماهگونی بزرگش رفت. صفحه ایمیلش را باز کرد. ده ایمیل داشت. همه هم از سارا. روی ایمیل اول کیلیک کرد. «باید حتماً شما را ببینم. ساعت دو مطب هستم.» ایمیل دوم را باز کرد.« حال خوبی ندارم. شاید زودتر بیام.»  مضمون بقیه ایمیل ‌ها هم فرق چندانی با دو ایمیل اول نداشت. به ساعت نگاه کرد. چیزی به ساعت دو بعد از ظهر نمانده بود. برگه ‌ای از کشو در آورد و متن ایمیل‌ ها را رویش نوشت و درون پرونده سی و چهارم گذاشت.

از پشت میزش بلند شد و سمت پنجره رفت. از لابه‌ لای کرکره چوبی نگاهی به خیابان انداخت. گربه‌ ای به جان کیسه زباله رها شده افتاده بود و تکه ‌های زباله روی پیاده رو پخش شده بودند. زنگ مطب به صدا در آمد. کرکره را رها کرد و به طرف در رفت. تا در را باز کرد، دختر با عجله داخل شد و گفت: وای خانوم دکتر نمی‌ دونم چی شد که آنقدر براتون ایمیل زدم!

دکتر روی کاناپه چرمی جلوی میز بزرگش نشست و به دختر نگاه کرد. دختر شلوار جین با مانتو آبی آسمانی تنش بود و شالی سرمه ‌ای سرش. از زیر شال موهایش معلوم بود. تازه موهایش را رنگ کرده بود. آنهم خرمایی.

دکتر به پشتی کاناپه تکیه داد و به دختر که طول و عرض اتاق را راه می ‌رفت، نگاه کرد و گفت: نگرانت شدم.

دختر رو به‌ روی کتابخانه ایستاد و به ردیف کتاب‌ های کنار هم نگاهی کرد و گفت: خوندن این همه کتاب خیلی وقت می ‌بره ها! نزدیک پونصد تا کتابه نه؟

بعد سمت دکتر چرخید و گفت: وقتی این همه کتاب بخونم سنم مثل تو می ‌شه؟

دکتر لبخندی زد و گفت: نمی ‌خوای بگی چی شده؟

دختر نگاهی به مدرک‌ های قاب شده روی دیوار انداخت و گفت: ببخشید که نگرانتون کردم. موقع امتحانای ترم که می ‌شه حسابی به هم می ‌ریزم.

بعد نگاهی به دکتر کرد و گفت: فضای این اتاق رو دوست دارم. دور تا دورش پُر گلدونه. همشونم سبز و سر حال. اما چرا هیچ گلدونی گل نداره؟

دکتر گفت: نمی ‌خوای بگی چی شده بود که می‌ خواستی منو ببینی؟

دختر پشت کاناپه چرمی مقابل دکتر رفت و دست ‌هایش را تکیه داد به کاناپه. لبخندی زد و گفت: می‌ خواستم براتون ایمیل بزنم و بگم که موضوع خاصی نیست، اما گفتم اگر نیام بد می ‌شه. اگر ببینیدم بهتره.

دکتر خیره شد به چشمان میشی دختر. برعکس لبان کوچکش که می ‌خندید، چشمانش جدی بود. گفت: خوشحالم که به فکرم بودی، اما من هنوزم منتظرم.

دختر سری تکان داد و گفت: امان از دست تو دکتر. گفتم که چیزی نیست. همش تقصیر این دلشوره است.

دکتر گفت: ده تا ایمیل تنها برای دلشوره امتحان؟

دختر کنار میز بزرگ ماهگونی رفت و گفت: عجیبه؟

دکتر سمت دختر چرخید و گفت: خوب تو شاگرد اول دانشکده‌ ‌ای. نباید آنقدر نگران بشی.

دختر ابرویی بالا داد و گفت: خوب شاگرد اول ها هم نگران می‌ شن.

نگاه دختر به چند کتابی که روی میز بود افتاد. دکتر خیره شد به دختر و گفت: از چی نگران می ‌شن؟

دختر کتاب ‌ها را مرتب روی هم چید و با لحنی جدی و آرام گفت: از اینکه دیگه اول نباشن.

بعد لبخندی زد و سمت در ورودی رفت. مکثی کرد و گفت: ببخشید که نگرانتون کردم. بیشتر از این وقتتون رو نمی گیرم.

دکتر از روی صندلی بلند شد و گفت: الآن نرو. می‌ خوام قهوه درست کنم. به اندازه یه قهوه خوردن که می‌ تونی بمونی؟

دختر در را باز کرد و گفت: وقت امتحاناست، اما هفته بعد میام. درست رأس ساعت.

دختر با عجله بیرون رفت. دکتر در را بست و سمت پنجره رفت و قسمتی از کرکره را با دست پایین کشید. دختر با احتیاط از کنار زباله ‌ها رد شد و به سمت دیگر خیابان رفت.

دکتر کرکره را رها کرد. اخم ‌کرد و دستش را روی پیشانی پر چروکش کشید. بعد از چند دقیقه  پشت میز ماهگونی‌ اش نشست و کشو را جلو کشید و پرونده سی و چهارم را از میان پرونده ‌ها بیرون کشید. 

*

در را باز کرد و ایستاد. تار مویی که بالای در گذاشته بود، آرام روی زمین افتاد. لبخندی زد و داخل شد. خط نور بی‌ رمقی از میان پرده‌ های ضخیم کشیده شده روی کف پوش چوبی اتاق افتاده بود. آباژور را روشن کرد و نگاهی به اتاق انداخت. در کمد باز بود و لباس‌ ها روی زمین پخش.  تخت نامرتب و ملافه ‌اش مچاله. میز آیینه هم دست کمی از کمد و تخت نداشت. رژ و مداد و سایه روی هم تلنبار شده بودند.

مانتو‌اش را درآورد و به چوب لباسی زد و داخل کمد گذاشت. جلوی میز آیینه رفت و روی صندلی‌ اش نشست. شال را از روی سرش برداشت و دستی به موهایش کشید. خیره شد به آیینه.  گفت: «کجایی سارا خانوم؟ نمی‌ خوای بدونی چی شد؟ رفتم پیش دکتر. وایسادم جلوش. صاف زل زدم تو چشماش. پیرزن نفهمید من؛ تو نیستم. گفت که نگرانته. درس رو بهونه کردم. گفته بودی درست خوبه، اما نگفته بودی شاگرد اولی. چرا هیچی نمی ‌گی؟ نکنه نگرانشی؟ خیالت راحت. اگر کاری به کارم نداشته باشه، منم کاری به کارش ندارم، اما هر چی پیش بیاد تقصیر خودته. بهت گفته بودم ایمیل نزن. گفتم کارا رو خراب نکن. حالا تا وقتی که کارا رو درست کنم باید همین جا بمونی. هر چقدر دلت می‌ خواد اینجا رو به هم بریز. آخر سر خودت مجبور می ‌شی جمع و جورشون کنی. می ‌دونی که من از ریخت و پاش خوشم نمی‌ آد. سعی کن رفتار خوبی داشته باشی و اعصابم رو به هم نریزی. چند روز دیگه بیشتر نمونده. اگه ساکت باشی، همه چیز درست می ‌شه.

*

ساعت دو بعد از ظهر زنگ مطب به صدا در آمد. در را باز کرد. دختر جوان لبخندی زد و داخل شد. گفت: سلام خانوم دکتر.

دکتر لبخندی زد و گفت: سلام.

نگاه دکتر به چشمان میشی دختر بود. دختر روی کاناپه چرمی نشست و نگاهی به اطرافش کرد. لبخندی زد و گفت: امروز جای گلدون ‌‌ها رو عوض کردین!

دکتر لبخندی زد و گفت: خوب فهمیدی.

دختر در حالیکه خیره شده بود به گلدان‌ها گفت: ‌چرا جاشون رو عوض کردین؟

دکتر نگاهش را دوخت به دختر و گفت: اینم یه جور تنوعه.

دختر لبخندی زد و گفت: چیدمان دفعه پیش بهتر بود.

دکتر روی کاناپه روبه ‌روی دختر نشست و گفت: تو کی هستی؟

دختر قهقهه ‌ای زد و گفت: وای خانوم دکتر چی می ‌گین؟ درسته سنتون زیاده و چین و چروکای صورتتون اینو داد می ‌زنه، اما دیگه فراموشی که ندارین!

دکتر به کاناپه تکیه داد و گفت: دوست دارم بدونم تو کی هستی؟

دختر گفت: من سارام.

دکتر تکیه داد به کاناپه و گفت: تو سارا نیستی.

دختر گفت: یعنی چی من سارا نیستم. برای چی اینو می‌ گی؟

دکتر گفت: چون سارا وسواس نداره. عاشق تغییره و شلخته است.

– من سارام.

دکتر با لحن جدی اما آرام گفت: اما من فکر می کنم تو مهشیدی.

دختر لبخندی زد و گفت: من سارام. یه نگاه به من بکن. هیچوقت مهشید مثل من لباس نمی ‌پوشه. شلوار گشاد سفید و مانتو گل گلی و یه شال سبز. مهشید خوش لباسه و هارمونی براش مهمه.

دکتر سری تکان داد و گفت: دوست دارم حرفت رو باور کنم، اما …

دختر میان حرفش پرید و گفت: اما و اگر نداره. من سارام. با این همه وسواس روان پزشکانت اذیتم می ‌کنی.

دکتر نگاهی به ریشه موهای دختر کرد. ریشه ها باز رنگ شده بودند. لبخندی زد و گفت: ببخشید سارا، اما کارم ایجاب می‌ کنه که به چالش بکشونمت. ایمیلای دفعه پیشت ذهنم رو به هم ریخت. فکر کردم مهشیدی. می ‌دونی که مهشید خطرناکه و نباید به روشنایی بیاد.

دختر لبخندی زد و گفت: من سهم روشناییم رو به هیچ کس نمی ‌دم. حتی به مهشید.

بعد بلند شد و گفت: خوب خانم دکتر وقت امروز تموم شد. تا دفعه بعد.

دکتر در را بست و  به طرف پنجره رفت. از میان کرکره به پیاده رو نگاه کرد. دختر شال سفیدی درآورد و روی سرش انداخت و شال سبز را داخل کیفش گذاشت. سمت میزش رفت. پرونده را بیرون کشید و در آخرین برگه نوشت « شخصیت مهشید برگشته. نمی دونم دقیقاً از کی. فکر کنم قبل از جلسه هفته پیش تا امروز. حتماً اتفاق خاصی افتاده که شخصیت مهشید به بقیه شخصیت‌ ها غلبه پیدا کرده. امروز مهشید بی‌ پروا و در عین حال خونسرد بود.» نفسش را بیرون داد و گفت: نمی‌دونم چی تو سرشه.

*

نامه را تا کرد و آتش رقصان کبریت را زیرش گرفت. شعله آرام در کاغذ تاب خورد و به یکباره کاغذ را در خود بلعید. کاغذ را رها کرد و به حجم نازک سیاهی که روی سینک ظرفشویی می ‌نشست، نگاه کرد. تلخندی زد و گفت: دیگه چیزی نمونده. همه چیز درست می ‌شه. روزای خوب، خاطره ‌های شیرین، خواب‌ های راحت دوباره سهم زندگی من هستن.

جلوی آینه رفت. روی صندلی نشست و خیره شد به آیینه و گفت: وقتی از سر راه برش دارم دیگه کاری ندارم. اونوقت می‌ تونی بیای به روشنایی. باز بری پیش خانوم دکتر جونت و در مورد من باهاش حرف بزنی. دیگه برام مهم نیست در موردم چی بهش می ‌گی. من که دیگه احساس آرامش می‌ کنم. مطمئنم که تمام کابوسام تموم می‌ شه. شاید هم تمام کابوسای مشترکمون.  الآن به من احتیاج داری. همه تون به من احتیاج دارین. هر چهار تا‌تون. اگه من نباشم، کی از شماها مراقبت کنه؟ اونم حالا. حالا که داره میاد.

چهره‌ اش درهم شد. با صدایی که کمی نازک تر از صدای خودش بود، گفت: بسه دیگه. تمومش کن. کی گفته ما به تو احتیاج داریم. خودمون از پس خودمون برمی‌ آیم.

به پشتی صندلی تکیه داد و تلخندی زد و با صدای خودش گفت: بالاخره الیکا خانوم هم پیداشون شد. سارا که دل و جرأت بیشتری داره حرفی نمی ‌زنه. چون نمی‌ خواد بازم کتک بخوره و تا سر حد مرگ شکنجه بشه. دیگه نمی‌ خواد از سایه زیر در اتاق خوابش بترسه. تو چی؟ توی نازک نارنجی. فکر کردی با لوس بازی‌ هات می‌ تونی جلوش بایستی؟

چهره دختر باز درهم شد و با صدایی نازک گفت: تو، تو …

نگاه دختر سرد و بی روح شد. به آیینه نگاه کرد و گفت: من چی؟ بهت برخورد؟ تو حتی نمی تونی حرفت رو تموم ‌کنی. بازم به لیلی. با اینکه بچه است از تو عاقل تره. می‌ دونه کی باید کار رو تموم کنه. برای خاطر مبارکتون، باید بگم  مونا اونقدر ترسیده که حتی حرف هم نمی زنه. پس بهتره تو هم ساکت بشی. فقط خودم از پسش بر میام. هر کسی هم که بخواد جلوم رو بگیره خودم ساکتش می کنم. شیر فهم شد؟

از صندلی بلند شد و سمت کمد رفت. مانتویش را پوشید و از در بیرون زد.

ادامه دارد…

 

[1]  سمانه خاکبازان زاده سال 1361 کارشناس ارشد  رشته ی فلسفه اسلامی است.

دوره های داستان نویسی را زیر نظر جناب مجتبی شاکری، طی کردنو پس از آن در جلسات نقد استاد محمدرضا سرشار شرکت جست.

دو کتاب به نام های “صف فولادی” و “شاهرگی برای حریم” با موضوع زندگینامه شهدا، از او به چاپ رسیده است.

/انتهای متن/