پادشاه و کنیزک، داستانی از عشق های ظاهری

نگاه مولانا نسبت به عشق نگاه ویژه ای است؛ نگاهی که درآن عشق های حقیقی و ظاهری از هم جدا می شود. داستان پادشاه و کنیزک در مثنوی این فرق را بخوبی نشان می دهد.

0

داستان پادشاه و کنیزک یکی از محبوب ترین داستان های مثنوی معنوی مولاناست. این داستان که در بین مردم بسیار مشهور است، کنایه از عشق های مادی و ظاهریست که دوام شان وابسته به امور ظاهری و جذابیت های مادی است و هیچ عمقی ندارد.

 

پادشاه عاشق کنیزک می شود

پادشاه قدرتمند و توانایی, روزی برای شکار با درباریان خود به صحرا رفت. در راه کنیزک زیبایی دید و با یک نگاه عاشق او شد. پرس و جو کرد و صاحب کنیزک را پیدا کرد و با پول فراوان توانست  دخترک را از اربابش بخرد و به در بار خود بیاورد.

پس از مدتی کنیزک بیمار شد و شاه بسیار غمناک گردید. از سراسر کشور پزشکان ماهر را برای درمان او به دربار فرا خواند ولی هیچ کدام نتوانستند درد دخترک را درمان کنند و بیماری اش را تشخیص دهند.

پادشاه که بسیار دلبسته کنیزک شده بود و بیماری او جانش را به درد آورده بود، به اطرافیانش گفت: “جان من به جان این کنیزک وابسته است؛ اگر او درمان نشود، من هم خواهم مرد.”

بشنوید ای دوستان این داستان

خود حقیقت نقد حال ماست آن

بود شاهی در زمانی پیش ازین

ملک دنیا بودش و هم ملک دین

اتفاقا شاه روزی شد سوار

با خواص خویش از بهر شکار

یک کنیزک دید شه بر شاه‌راه

شد غلام آن کنیزک پادشاه

مرغ جانش در قفس چون می‌طپید

داد مال و آن کنیزک را خرید

چون خرید او را و برخوردار شد

آن کنیزک از قضا بیمار شد

 

 پزشکان برای درمان کنیزک جمع شدند

پس از آن پادشاه در تمام کشور این خبر را پخش کرد که :

” هر کس جانان مرا درمان کند، طلا و مروارید فراوان به او می دهم.”

پزشکان گفتند: ما با جانبازی  و با همفکری و مشاوره او را حتماً درمان می کنیم. هر یک از ما یک مسیح شفادهنده است. پزشکان به دانش خود مغرور بودند و یادی از خدا نکردند. خدا هم عجز و ناتوانی آنها را به ایشان نشان داد. پزشکان هر چه کردند، فایده نداشت. دخترک از شدت بیماری مثل موی باریک و لاغر شده بود. شاه یکسره گریه می کرد.

شه طبیبان جمع کرد از چپ و راست

گفت جان هر دو در دست شماست

جان من سهلست جان جانم اوست

دردمند و خسته‌ام درمانم اوست

هر که درمان کرد مر جان مرا

برد گنج و در و مرجان مرا

جمله گفتندش که جانبازی کنیم

فهم گرد آریم و انبازی کنیم

هر یکی از ما مسیح عالمیست

هر الم را در کف ما مرهمیست

گر خدا خواهد نگفتند از بطر

پس خدا بنمودشان عجز بشر

ترک استثنا مرادم قسوتیست

نه همین گفتن که عارض حالتیست

ای بسا ناورده استثنا بگفت

جان او با جان استثناست جفت

هرچه کردند از علاج و از دوا

گشت رنج افزون و حاجت ناروا

 

همه شکست خوردند تا اینکه…

 داروها و درمان های پزشکان مشهور همه جواب معکوس می داد و نمی توانست کنیزک را در مان کند. شاه که از پزشکان نا امید شد، پا برهنه به مسجد رفت و در محرابِ مسجد به گریه نشست. آنقدر گریه کرد که از هوش رفت.

وقتی به هوش آمد، دعا کرد وگفت:

” ای خدای بخشنده، من چه بگویم, تو اسرار درون مرا به روشنی می دانی. ای خدایی که همیشه پشتیبان ما بوده ای، بارِ دیگر ما اشتباه کردیم، ما را ببخش و راه درست را پیش پایمان قرار بده…” شاه از جان و دل دعا کرد، ناگهان دریای بخشش و لطف خداوند جوشید و شاه در میان گریه به خواب رفت. در خواب دید که یک پیرمرد زیبا و نورانی به او می گوید:

” ای شاه مُژده بده که خداوند دعایت را قبول کرد. فردا مرد ناشناسی به دربار می آید. او پزشک دانایی است. درمان هر دردی را می داند، صادق است و قدرت خدا در روح اوست. منتظر او باش…”

شاه با شنیدن این جمله از خواب پرید و به انتظار فردا ماند…

ادامه دارد…

/انتهای متن/