گل خوشبوي آفرينش رویید

چون زنان قریش دست رد به سینه بانو زدند برای یاریش در تولد کودکش، ناگاه خدیجه چهار بانوی نورانی را در برابر خویش دید که از بهشت آمده بودند برای کمک به او در تولد ریحانه آفرینش، زهرای پاک.

0

بانو آرام شد. شور و شعف در جانش ريشه دوانيد. دست به کمرش گذاشت. دردي در جانش پيچيد. درد آشنايي بود. موعد ديدار کودکش نزديک بود. رفت تا آب گرم فراهم کند. شخصي را پي دوستانش و زنان قريش فرستاد. لحظه‌ها به کندي مي‌گذشت. چرا دير کردند؟ کوبه‌ي در که به صدا درآمد، خود رفت تا در را باز کند. فرستاده بود شرمگين و سرافکنده.

بانو پرسيد: چيزي شده؟

فرستاده من و من کنان گفت: پيغام بردم اما نيامدند!

ـ چرا؟

ـ يکي گفت او فراموش کرده به او گفته بوديم با يتيم قريش ازدواج نکند؟ او صحبت ما را گوش نکرد و با يتيم فقير و بي چيزي ازدواج کرد. ديگري گفت به او گفتم اين ازدواج خير و برکت ندارد؟ نمي‌بيند چگونه همسرش در خانواده‌ها تفرقه انداخته است؟ يکي ديگر گفت: گفتم همسرت را تصديق نکن و ياور او مباش اما او به حرف من گوش نداد و همه‌ي ثروت و اموالش را در اختيار همسرش و دين او قرار داد! ديگري گفت: همسرم نمي‌گذارد به او و خانه‌اش نزديک شوم.

بانو غمگين شد. دلش شکست. به ياد آورد روزهايي را که اين خانه محل رفت و آمد و ملجأ دوستان و آشنايان بود.

هر کس، هر تقاضايي که داشت برآورده مي‌شد. اما حالا همه از او دوري مي‌کردند.همين ديروز سلام او را بدون جواب گذاشتند و امروز براي ياري او نيامدند.

بانو به خوابگاه خود رفت. دراز کشيد. آرام آرام دست روي کودک ناديده مي‌کشيد و او را نوازش مي‌کرد تا مگر درد تخفيف يابد.

چشمانش را بست و به ذکر خدا مشغول شد. پرده تکاني خورد. به ياد آورد آن را آويخته بود.خواست بلند شود و پنجره را ببندد که قامتي بلند و نوراني در جلوي خود ديد.

 بانو هراسان پرسيد: تو کيستي؟

به ياد داشت درها را بسته بود.

صدايي نرم چون مخمل روحش را نوازش داد:

«هان اي “خديجه”! غم مدار ما به دستور خداوند به ياري تو آمده‌ايم.»

هاله‌ي نور نزديک‌تر شد واشعه اش نورانی تر شد و اطراف بانو را گرفت. بانو هنوز سردرگم بود. صدا دوباره گفت:

ـ منم” ساره” همسر” ابراهيم”، اين بانو” آسيه” است دختر” مزاحم” همسر فرعون و اين” مريم” مادر

” مسيح” و اين ديگري” کُلثَم”است خواهر “موسي”؛ ما خواهران تو هستيم و همنشينان تو در بهشت.

بانو سلام کرد. آرامش در جانش نشسته بود. يکي از آن‌ها سمت راست او نشست و ديگري سمت چپ، يکي پشت سر قرار گرفت و ديگري در روبروي او. دست آنها چون مرهمي بر درد کشيده شد. درد آرام شد. بانو چيزي حس نکرد جز برخورد بال فرشته، آرام، اتاق غرق در نور بود و ملکوت.

چون کودک بدنيا آمد، نور او بر همه‌ي انوار غلبه يافت. دل بانو روشن شد به قدم مبارکش. حوريان کودک را در ظرفي از بهشت با آب کوثر شستشو دادند و با جامه‌ي سفيد از شير سفيدتر و از عنبر خوش‌بوتر پوشاندند.

کودک به سخن درآمد:

«شهادت مي‌دهم که خدايي جز خداي يکتا نيست. پدرم پيامبر خدا(ص) و سالار پيام‌آوران خداست و همسرم سرور پيشوايان آسماني است و فرزندانم سالار نوادگان هستند.»

سپس بر بانوان بهشتي سلام کرد.

بانوان آسماني ميلاد نور را تبريک گفتند. کران تا کران هفت آسمان مزين شد به فروغي تازه. فرشتگان تا آن روز هفت آسمان را چنين چراغاني نديده بودند. خواهران آسماني، کودک را در آغوش بانو گذاشتند و گفتند: « اي “خديجه”! کودک گرانمايه‌ات را برگير که پاک و پاکيزه است و خدا، او و نسل او را پر برکت ساخته است.»

همه‌ي رنج و غم عالم از وجود بانو پاک شد وقتي که کودک را در آغوش گرفت. عشق و محبت در دلش جاي گرفت.زيرا که او پاک است چون مادرش “طاهره”؛ او پاک کننده و پاک شونده  است، “مطهره” ؛ او راستگو است ،”صديقه”؛ او پرهيزگار و متّقي است, “تقيه و نقيه”؛ او خوشنود و راضي است, “کريمة و رضيه” و مبارک است ،”مبارکة”…

او پيروانش را از آتش جهنم دور مي‌کند، “فاطمه” و او گل خوشبوي آفرينش است، “زهرا”.

ادامه دارد…

/انتهای متن/