داستان/ خط خنده

زهرا سادات ثابتی[1] عضو هیئت تحریریه نشریه نگاره است که با مینی ‌مال نویسی کارش را شروع کرد. آموزش داستان نویسی را زیر نظر استاد علیرضا مهرداد و دوره نقد داستان را در موسسه طوبی طی کرد.

0

زهرا سادات ثابتی/

کارت ویزیت را از جیب پالتویم درآوردم. یک جفت چشم درشت و خمار با مژه‌ های بلند و فِرخورده، یک دماغ نوک تیز، ابروهای کمان، با گونه ‌های برجسته، لب ‌های برآمده و موهای بلوندی که تمام صفحه را پر کرده بود. روی موهای زن، بزرگ نوشته شده بود: جراحی پلاستیک و زیبایی new mode و کمی پایین‌ ترش اسم دکتر سیما سلطانی و آدرس و شماره تلفن نوشته شده بود.

لب ‌هایم را به سمت پایین کج کردم. به نظرم تصویر آن زن، روی کارت، خیلی توی ذوق می ‌زد. مرا به یاد کارت ویزیت آرایشگاه‌ های زنانه می ‌انداخت.

– خانم، گفتی این چهارراه پیاده می ‌شی؟

– بله.

ماشین ترمز کش‌داری کرد. به سمت جلو خم شدم و به قاعده‌ یک وجب از صندلی جدا شدم و محکم رویش افتادم. راننده رگ گردنش بیرون زده بود: اَه! این دست اندازها هم که مثل قارچ  توی خیابون سبز شدن.

سریع آینه‌ کوچکم را از کیفم درآوردم. روسری ‌ام جا به جا شده بود. گره ‌اش را باز کردم و دوباره آن را بستم. آرایش صورتم، تازه و دست نخورده مانده بود. کلی بابتش پول داده بودم. وقتی مطمئن شدم همه چیز مرتب است، آینه را انداختم توی کیفم. نمی ‌خواستم بعد از ده سال جلوی سیما، پیر به نظر بیایم. مخصوصاً وقتی که فهمیدم دکتر زیبایی است، رفتم آرایشگاه شراره خانم و خواستم هرچه بلد است روی صورتم پیاده کند. اطمینان داشتم اگر سیما بخواهد از صورتم ایرادی بگیرد، حالا دیگر نمی‌ تواند.

شیشه ‌های عقب ماشین دودی بود. چشم ‌هایم را ریز کردم و نگاهی به بیرون انداختم و گفتم: ممنون آقا پیاده می ‌شم.

از تاکسی پیاده شدم اما یک چهارراه پایین ‌تر. همان طور که خودم را سرزنش  می ‌کردم، چند قدم رفتم جلو و دستم را تکان دادم. اولین ماشین با بی ‌محلی از روبه ‌رویم رد شد. آن طرف خیابان هم زنی ایستاده بود و دست تکان می ‌داد. یک پژو با سرعت از جلویش رد شد. هرچه آب و گل توی چاله و چوله ‌های خیابان جمع شده بود، پاشید روی پالتوی زن. زن، هاج و واج ایستاده بود؛ انگار که تا کمر رفته باشد توی شالیزار. یک لحظه انگار خودم را دیدم. از روی جوب پریدم و پناه بردم به پیاده ‌رو. به سرتا پایم نگاهی انداختم. نفس راحتی کشیدم. کیفم را از این شانه به آن شانه انداختم و راه افتادم. با این چکمه ‌های پاشنه بلند، ده دقیقه‌ ای طول می‌ کشید تا به چهارراه بعدی برسم. شالم را دور گردنم پیچانده بودم اما صدای باد توی گوشم می ‌پیچید.

 دست‌ هایم را در جیب پالتویم فرو کردم. سرما گونه ‌هایم را سوزن سوزن می‌ کرد. آب بینی ‌ام داشت راه می‌ افتاد. نگران آرایشم بودم. حتماً تا الآن صورتم مثل لبو سرخ و کبود شده بود. از دور تابلو کلینیک زیبایی را دیدم. قدم ‌هایم را بزرگ‌ تر برداشتم تا زودتر برسم. یک ساختمان پنج طبقه با نمای سنگ مرمر و پنجره ‌های نقره ‌ای. صدای تق تق چکمه‌ هایم سکوت سالن را شکست. رفتم داخل آسانسور. دکمه طبقه پنجم را زدم. برای آخرین بار خودم را در آینه قدی آسانسور برانداز کردم. در آسانسور باز شد. دو خانم و یک آقا منتظر ایستاده بودند. زنی که جوان ‌تر به نظر می ‌رسید، دستش را گرفته بود جلوی بینی ورم کرده ‎اش. از لای انگشتان لاک زده‌ اش، سفیدی پانسمان بیرون زده بود. من آمدم بیرون و زن دیگر، صاف و عصا قورت داده، قدم برداشت به داخل آسانسور. سرش را با غرور بالا گرفته بود. احساس کردم چشم‌ ها، گونه ‌ها و لب‌ هایش دارد از صورتش می ‌زند بیرون. زنگ آپارتمان را که زدم، مرد، دستی به سر طاسش کشید و رفت داخل آسانسور.

زنی لاغر اندام با خنده در را برایم باز کرد. چیزی در دهانش برق می‌ زد. دندان‌ های ارتودونسی شده‌ اش با لب‌ های سرخش قاب گرفته شده بودند. گفت: سلام بفرمایید.

و همان طور که به داخل می‌ رفتم ادامه داد: خیلی خوش اومدید. از قبل وقت گرفتید؟

 تودماغی حرف می ‌زد. سبکسرانه رفت پشت میزش نشست. نمی‌ دانم خوابش می‌ آمد یا نمی ‌توانست پلک‌ هایش را بیشتر باز نگه دارد. چشم ‌هایش بیشتر از آن که خمار به نظر بیاید، خواب‌ آلود دیده می ‌شد. گفتم: نه وقت قبلی ندارم. اومدم خود خانم دکتر رو ببینم.

 سرش را از روی دفتر بزرگش بالا آورد و به چهره ام خیره شد. حالا می ‌توانستم لنزی را که در سفیدی چشم ‌هایش برق می ‌زد، ببینم. گفت: کاش آرایش نمی‌ کردید. این ‌طوری راحت‌ تر تشخیص داده می ‌شد.

دست‎ هایم را که به میز تکیه داده بودم، عقب کشیدم و گفتم: چی؟

جواب داد: فرم اعضای صورت ‌تون دیگه! به نظرم پلک سمت چپ ‌تون افتاده است. نگران نباشید با یک بلفاروپلاستی مثل اون یکی پلک ‌تون می‌ شه.

و بعد کمی نیم خیز شد به سمت چپ و پشت سرم را نگاه کرد و گفت: نه خانم نصرتی؟

خواستم چیزی بگویم اما زنی که خانم نصرتی صدایش کرده بود، از روی صندلی بلند شد و آمد سمتم. نگاهی با عشوه و ناز به صورتم کرد. صورتش را آورد جلو. چشم‌ هایش را گشاد کرد. انگار که توی صورتم چیزی گم کرده باشد. کم مانده بود نوک بینی‌ ام، به بینی چسب‌ زده‌ اش بخورد. نفس گرم و بوی تند آدامسی که می‌ جوید، پخش شد توی صورتم: نه بابا! این بنده خدا که عیب و ایرادی نداره. خوش به حالت.

و بعد انگار که گمشده ‌اش را پیدا کرده باشد، گفت: آهاااان، فقط یک لیفتینگ، صورتتو از اینی که هست بهتر می ‌کنه.

دستم را گذاشتم روی سینه ‌اش و آرام هلش دادم عقب. نگذاشتم بقیه حرفش را بزند. گفتم: من…

 کسی مچ دستم را گرفت و مرا چرخاند سمت خودش. روسری‌ اش داشت از سرش می‌ افتاد. یک دستش به کمرش بود. وقتی کامل رو به رویش ایستادم، مچ دستم را رها کرد و عینکش را سُر داد بالای بینی‌ اش. به صورتم نگاه نمی‌ کرد. گیج شده بودم. نگاهش را دنبال کردم، چانه‌ ام فرو رفت توی شال گردنم که هنوز از دور گردنم بازش نکرده بودم. وقتی دهانش را باز کرد، چین و چروک‌ های صورتش آرام بالا و پایین می ‌رفتند: شما چند سالته دخترم؟

انگار که مطمئن باشد جوابی به سؤالش داده نمی شود، با تأسف سرش را تکان داد و ادامه داد: به نظرم سن و سالی نداشته باشی. چرا گذاشتی شکمت به این حال و روز بیفته؟ حتماً برای لایپوساکشن اومدی. منم کردم. ببین؟ اصلاً ترس نداره.

و بعد صاف ایستاد. آب دهانم را قورت دادم. قبل از این که کسی دیگر نظری بدهد، رو کردم به منشی و گفتم: برای همین امروز یک وقت به من بدین. فوریه. لطفاً.

منشی لبخندی زد. ابروهایش را بالا انداخت و گفت: ‌باشه عزیزم. بعد از این خانم که رفت داخل، شما برو.

آخر حرف‌ هایش را می ‌کشید و جمله ‌های آخرش را بیشتر.

– فامیلی تووون؟

– صبوری. زهره صبوری.

نشستم روی صندلی. دستم را گذاشتم روی شکمم. کمی فشارش دادم به داخل، دوباره برگشت جلو. می‌ خواستم از توی کیفم آینه بردارم و پلک سمت چپم را ببینم که قطره عرق روی پیشانیم به یادم آورد برای چه به آن ‌جا آمدم. با انگشت اشاره ‌ام، جلوی سرازیر شدن همان یک قطره را گرفتم. نگران آرایش صورتم بودم. می ‌خواستم جمله ‎هایی که آماده کرده بودم به سیما بگویم، به یاد بیاورم که منشی، کش‌ دار صدایم کرد: خانم صبوری؛ بفرمایید داخل.

بلند شدم. چند ضربه آرام به در زدم و رفتم داخل. یک روپوش سفید به تن کرده بود و یک روسری گلبهی به سر. سلامی کردم و نشستم روی صندلی کنار میزش. از وقتی داخل اتاق شدم، منتظر بودم که مرا بشناسد و جیغ بزند: زهره!

نگاهم را دزدکی روی صورتش انداختم. تعجب کردم. نمی دانستم چرا من او را نشناختم. دهانش نیمه باز بود. لبخندی روی لب ‌هایش محو شده بود. لبخند بود یا حالت لب‌ هایش مرا به اشتباه می ‌انداخت؟ احساس غریبی کردم. صدای هر دویمان، هم زمان بلند شد. گفتم: دکتر سیما سلطانی؟

 وسؤال او در سؤال من گره خورد: چه کاری از دستم بر می ‌آد؟

دست‌ پاچه شده بودم. سؤالم کمی احمقانه به نظر آمد. قبل از این که چیزی بگوید، گفتم: راستش… نمی دونم… یعنی…

سرش را تکانی داد و گفت: خوب… فهمیدم… اومدی چک بشی اونم با آخرین مد روز.

 دست ‌هایش را روی میز گذاشت و به جلو خم شد: بذار ببینم.

از حرف‌ هایش چیزی نمی ‌فهمیدم. داشت به خارجی چیزهایی می ‌گفت؛ مثل همان زن‌ هایی که بیرون اتاق دیده بودم. یواشکی عکس دونفره ‌مان را از لای زیپ کیفم نگاه کردم. سیمای توی عکس با لباس ساده مدرسه، هیچ شباهتی به سیمای پشت میز نداشت. لب ‌های غنچه ‌ایش، بزرگ شده بود و بینی ‌اش کوچک. زیر پوست گونه ‌هایش انگار دو قلوه سنگ گذاشته بودند. رنگ چشم‌ هایش هم در مژه ‌های فرخورده و بلندش، گم شده بود. دلم می ‌خواست برایم واقعی بخندد، با همان شبه لبخند مصنوعی که توی صورتش مُهر شده بود، گفت: من مشکل خاصی توی صورتت نمی‌ بینم. مدل ‌هایی که الآن به روز شده رو برات گفتم. با کجای صورتت مشکل داری؟ 

رنگ چشم ‌هایش به چشمم نیامد اما صمیمیت نگاهش چیزی نبود که پشت انبوهِ مژه ‌هایش محصور بماند؛ همان صمیمت ده سال پیش. خودش بود اما غریبه بود. مانده بودم چه جوابی بدهم. گفتم: می ‌خواهم شبیهِ… شبیه آنجلینا جولی بشم.

خندید. از ته دل. گفت: اون که نشدنیه… بگو با کجای صورتت مشکل داری تا ببینم چی کار می‌ تونم برات بکنم؟

و بعد دوباره  یاد جمله ‌ام افتاد و با خنده گفت: حالا چرا اون؟

هنوز داشت می‌ خندید. درست شبیه همان خنده ‌ای که توی عکس می‌ کرد؛ عکسی که در دستم خیس عرق شده بود. رسیده بودم به نقطه ‌ی اشتراک سیمای توی عکس و سیمای پشت میز. چال گونه ‌هایش محوتر شده بود اما مثل این که خط خنده ‎ی روی صورتش از تیغ جراحی درامان مانده بود. خندیدم و گفتم: با خط خنده… با خط خنده ‌ی صورتم مشکل دارم.

/انتهای متن/