داستان/ انتظار

مریم عرفانیان نوروز زاده[1] دانش اندوخته روزنامه نگاریست که از سال 1378 داستان می نویسد با مجموعه ­­های داستان کوتاهی چون “گرم ترین شب زمستانی” و “چشم های شرجی” و با کسب رتبه برتر در خیلی جشنواره های داستانی .

1

 بوی بهارنارنج فضای خانه را پر کرده بود و باغچه، پر از بنفشه بود. باران با دانه ‏های ريز، آب حوض را می ‏لرزاند. آب در حوض کاشی ‏کاری حياط می ‏درخشيد. ياس پير جوانه ‏اش را به درخت توت آويخته بود. مادر با دست‏ های چروکيده ‏اش آب تنگ را عوض کرد و میان سفره گذاشت.

ماهی در آب چرخ زد و با چشمان سياهش ديوار بلورين تنگ را ‏نگريست. حياط را جارو کرده بودم، بوی خاک باران ‏خورده در فضا پيچيد. پدر کنار سفره ی هفت ‌سین قرآن می‏ خواند. گل نرگس از ميان گلدان سفالی سرک می ‏کشيد و سيب سرخ در آب زلال کاسه ‏ی چينی می چرخید. شمع می ‏سوخت و ماهی به ديواره ‏ی تنگ، تک می ‏زد. نور شمع روی باله‏ های ماهی افتاده بود. بالای سفره قرآن و پايين ‏تر از آن ديوان حافظ گذاشتم؛ تمام سفره‌ ی هفت‌ سین در آينه منعکس شده بود.

قناری گهگاهی می ‏خواند. همان قناری که سال ‏ها پيش به من هديه داده بودی. لای ميله ‏های قفسش گل نرگس گذاشته بودم. باران همچنان تند می ‌بارید؛ يادم هست که باران را خيلی دوست داشتی! يادم هست که یک روز بارانی، کنار ايوان را زنبق و نرگس کاشتيم.

پدر همیشه می‏ گفت: نرگس خوش يمن است.

هميشه لای جانمازش ياس و نرگس بود. پدر قرآنش را بست و سر را بالا آورد. تيک و تاک ساعت قديمی سکوت اتاق را می ‏شکست. همه دور سفره نشسته بوديم و نور از ميان پنجره روی سفره افتاده بود.

مادر دستم را فشرد، لباس قدیمی ‌اش را تنش کرد. همان که زری ‏دوزی بود و مرواريد‏هايش برق می ‏زد. خودم درزهای لباسش را باز کردم تا اندازه ‏اش شود بعد روی موهايش حنا گذاشتم. صورت مهتابی ‏اش ميان موهای موّاجش می درخشيد. پدر هم کت و شلوار سپيد پوشيده بود و مدام به ساعت جيبی ‏اش می ‏نگريست، همان ساعتی که تو برایش هدیه آوردی.

– یک… دو… سه…

به قناری نگاه کردم، این بار نفسش را حبس کرده بود، انگار او هم منتظر تحويل سال بود تا آواز سر دهد. کاش آن سال عيد کنارمان بودی. پدر چند روز قبل باغچه را بيل زده بود و مادر خانه ‌تکانی کرده بود و همه کنار سفره نشسته بوديم… آن لحظه… آن لحظه… تنها جای تو خالی بود. بوی بهارنارنج مشامم را پر کرد و نگاهم به قاب عکس روی طاقچه افتاد که با هم کنار همان شکوفه‏ ها می ‏خندیدیم. پدر دوباره شمرد: چهار… پنج… شش…

مادر عکست را در آغوش گرفت و گریه کرد، دلش هوای تو را داشت! پدر آرام گفت: لحظه‌ ی سال تحويل شگون نداره خانم…

 دلم می ‏خواست گريه کنم. پدر دوباره شمرد: هفت … هشت… نه…

قناری یک‌ باره شروع به خواندن کرد. تا آن لحظه آن‌ قدر بی ‏تاب نديده بودمش! زیر لب گفتم: “حتماً تو هم عيد خوبی داری.”

پدر گفت: ده.

 و سال ‌تحویل شد. سال ‌تحویل شد و تو نبودی تا مادر را ببينی که چگونه انتظار آمدنت غمی بر چهره ‌اش نقاشی کرده بود.

ماهی از آب بيرون پريد و شعله شمع در نگاه خیس مادر درخشید. او را در آغوش کشيدم و خيسی گونه ‏اش را حس کردم. پدر قرآن را باز کرد و خواند: يا مقلب‌القلوب والابصار يا مدبر الليل و النهار…

 خواستم بغل مادر گريه کنم، آغوشش بوی يک بغل بهارنارنج می ‏داد که دوباره ياد تو و قناری افتادم. بغضم را فرو دادم. عيد آن سال مادر پيراهن سنگدوزی به من عيدی داد؛ همان پيراهنی که سال‏ ها پشت ويترين فقط می ديدمش. من هم يک شانه سر نگين‏ دار فيروزه ‏ای به مادر و يک پاکت نرگس خشک ‌شده به پدر هدیه دادم. مادر شانه نگين‏ دار را لای موهای حنايی موّاجش گذاشت و خنديد. پدر هم نرگس ‏های خشک‌ شده را توی قلمدان منبت ‏کاری‌اش ريخت.

بوی ماهی سرخ‌ شده فضا را پر کرده بود. پدر روی تخت روبه روی درخت بهارنارنج نشست و با قلم نی خط ‏نوشت و زير لب تکرار ‏کرد: علی گويم… علی جويم…

قلم روی کاغذ جيغ ‏کشيد. پيراهن سنگدوزی شده به تنم اندازه بود؛ ولی نمی ‏دانم چرا رنگش سياه بود!؟ مادر که رنگ سياه دوست نداشت!؟ حرير سياهش روی پايم افتاده بود و با هر حرکت صدای پولک‏ هايش بلند می ‏شد.

مادر روی ايوان، کنار پدر نشسته بود و گلدوزی می ‏کرد. من هم مداد و کاغذ برداشتم و خانه ‏مان را کشیدم. درست مثل زمانی که همه جمع بوديم. درست مثل وقتی که تو هم کنارمان بودی. در نقاشی ام، پدر روی تخت روبه روی درخت بهارنارنج نشسته بود و تو کنار ياس سپيد ايستاده بودی و مادر کنار حوض می‌ خندید.

چشمم که به ياس حياط افتاد، بيشتر جای خالی ‌ات را احساس کردم. دلم گرفت، خواستم بلند شوم و قفس قناری را بردارم و زیرشاخه ‌ی ياس ببرم تا جای تو در نقاشی ‏ام، قفس قناری را بکشم. جيغ قلم بلند شد و قلم شکست. اوقات پدر تلخ شد! سوزن در انگشت مادر فرو رفت! برخاستم و تا کنار قفس قناری رفتم. پرنده گوشه‏ ای کز کرده بود! با قناری حرف زدم، ولی جوابم را نداد! دلم هری ریخت! در قفس را باز کردم که قناری از ميله پايين برود، ولی…

نگاه بی‏ فروغش بر ميله‏ ‏های قفس ثابت مانده بود! انگار آن سال عيد، بهار بدون تو به خانه ‏ی قديمی ‏مان نيامده بود. آواز قناری برای همیشه خاموش شد. از قفس بيرون آوردمش و توی باغچه زير ياس پير دفنش کردم و در سايه یاس گریستم. مادر دست روی شانه ‏ام گذاشت؛ می‏ دانست که از نبودن تو دلتنگم.

***

بهار سال بعد مادر هم برای همیشه از کنارمان رفت. آن وقت من ماندم و پدر و قاب عکس تو و عمری از بهارهای پیاپی. هر سال عید عکس مادر و تو را کنار سفره می ‏گذاریم و پدر شروع به شمردن می‏ کند و می ‏گرید. هر سال عید زیر لب می‏ گویم: پدرجان! شگون نداره.

و او بغضش را فرو می ‏دهد. صدایش می ‏لرزد و دوباره می ‏شمرد. انتظار در چشمانش موج می‏ زند و هنوز که هنوز است شهادت تک پسرش را بی هیچ نشانی باور ندارد. اکنون سال‏ ها از آن عید می ‌گذرد و پدر باز هم مانند یعقوب انتظار یوسفش را می‌ کشد.

 

 /انتهای متن/