روایت عروس 26 روزه از یک زندگی عاشقانه و پاک

مهربان یعنی نگهبان مهربانو، این حرف ایمان بود وقتی الهه به او می گفت، مهربان. حالا این مهربان مهربانویش را به خدا سپرده و رفته برای دفاع از حریم بانوی دمشق و این روایت الهه است از زندگی خوش و کوتاه با ایمان.

0

 ایمان خزاعی نژاد و الهه حسین زاده جهرمی تاریخ سالگرد عروسی شان هنوز به یک ماه نرسیده بود که غیرت و مردانگی ایمان او را راهی جهاد کرد. ایمان نمی خواست حرم عقیله بنی هاشم در خطر بیفتد و راهی جبهه های حق علیه باطل شد. و نو عروسش را با صبر زینبی برای همیشه تنها گذاشت.

 

زندگی با یک قاب عکس فقط

گاهی زندگی انسان آنقدر کوتاه است که گویا شبیه یک خواب خوش است و وقتی از خواب بیدار می شود تازه متوجه می شود که چه شده و چه بر سرش آمده، و گاهی آدمهایی در زندگی ما می آیند و می روند که وقتی رفتند ما باید یک عمر صبح و ظهر و شب فقط با خیال شان سر کنیم . شب ها وقتی می خوابیم و خواب شان را می بینیم روز با همان خواب سر حالیم و شب را دوباره به امید دیدن خواب عزیزمان به خواب می رویم و چقدر سخت و سنگین است این لحظات که تو باید فقط با یک قاب عکس زندگی ات را در اوان جوانی به پیری برسانی و وقتی در مورد عزیز سفر کرده ات صحبت می کنند گویا خنجری را به قلب پر از داغدارت می زنند. و همه دلخوشی ات این است که تو شده ای همسر شهید. شهید یعنی آنکه خداوند خودش برای خودش آن را انتخاب کرده است و او عند ربهم یرزقون است. حتی اگر عمر زندگی مشترکت به 26 روز برسد. ایمان خزاعی نژاد و الهه حسین زاده جهرمی تاریخ سالگرد عروسی شان هنوز به یک ماه نرسیده بود که غیرت و مردانگی ایمان او را راهی جهاد کرد. ایمان نمی خواست حرم عقیله بنی هاشم در خطر بیفتد و راهی جبهه های حق علیه باطل شد. و نو عروسش را با صبر زینبی برای همیشه تنها گذاشت.

 

 ایمان روز آزاد سازی خرمشهر به دنیا آمد

فاصله تولد تا شهادت ایمان فقط 28 سال است. روز آزاد‌‌سازی خرمشهر سوم خرداد سال 66 ایمان چشمانش را در این دنیا گشود تا خاطراتی زیبا بسازد و یکی از اولیای الهی شود و هنوز به مرز سن سی سالگی نرسیده در بیست و سومین روز آبان ماه سال 94 به وسیله موشک کورنت اسرائیلی در سوریه ، حلب ، تپه العیس آسمان نشین شد و پدر و مادر و همسرش عمری دلتنگ و بی قرار خود کرد.

 

آشنایی و ازدواج

با یک ازدواج کاملا سنتی ایمان و الهه سر سفره عقد نشستند. به واسطه شوهر خواهر الهه که دوست ایمان بود، ایمان و الهه یک زندگی کوتاه را برای چند صباحی شروع کردند.

   

 روایت همسر شهید از روزهای خوش زندگی با ایمان

صبح زود فردای عقدمان به تپه شهدای گمنام جهرم رفتیم‌، آن روز ایمان از هر دری حرف زد، و از مسافرت‌ها و گردش‌های دوران مجردی‌اش. کربلا که می‌رود در بین شش گوشه می‌نشیند و همانجا آرزوی شهادت می‌کند و شهادتش را از حضرت می‌خواهد. برایم گفت . پاتوق ایمان و دوستانش همیشه خدا مزار شهدا رضوان بود. تفریحگاه صبح و شب و نصف شبشان بود. ایمان عاشق شهدا بود و شهادت بزرگترین آرزویش. اما هیچ وقت حرفی از رفتن و شهید شدن تا زمانی که در کنار من بود نمی زد. هر حرفی از رفتن، نبودن و جدایی من از ایمان در میان می‌آمد، من را به هم می‌ریخت و نمی‌خواست من را ناراحت کند و یا اینکه ناراحتی من را حتی ببیند.

ایمان یک انسان مهربان و خوش اخلاق بود. یک انسان صبور که حتی در این مدت زمانی ما با هم زندگی کردیم صدای بلندش را نشنیدم. برای من بسیار مهربان بود. هر کدام از ما به خاطر دیگری از خودمان می گذشتیم. ایمان من را مهربانو و من او را مهربان صدا می زدم و همیشه می گفت‌: مهربان یعنی نگهبان مهربانو. اگر ایمان جایی بود و من در کنارش نبودم و می پرسیدم: خوش می گذرد؟ می گفت: خانم گذشتنی می گذره اما خوش نه، اگر قشنگ ترین جای دنیا هم باشم و تو نباشی بهم خوش نمی گذره، مطمئن باش.

 

می خواهم برایت اولین‌های خوبی بسازم

همیشه می گفت: می خواهم برایت خاطرات قشنگ و به یاد ماندنی بسازم، اولین‌ها خیلی خوب در ذهن انسان می ماند، می خواهم برایت اولین‌های خوبی بسازم

می خواهم برایت اولین‌های خوبی بسازم و نمی خواهم چیزی بخواهی و به آن نرسی.

گاهی اوقات کارهایی میکرد که من میگفتم الان در این موقعیت نیازی نیست این کار را بکنی میگفت تو ارزش بهترین ها رو داری، مثلا لباس عروس‌، عروسی‌مان را برایم خرید و می گفت دلم میخواهد هر سال سالگرد عروسی تو لباس عروست رو بپوشی و من لباس دامادی‌ام . اما چقدر دنیا بی‌رحم بود. هنوز به دو ماه نرسیده بود پوشیدن لباس عروس که رخت سیاه عزای ایمانم پوشیدم و همه آرزو‌هامون جلوی چشمانم با دیدن پیکر ایمان سوخت. و به سالگرد نکشید که دوباره بخواهیم لباس عروس و داماد بپوشیم.

اولین تولد بعد از عقدمان بود، برایم خیلی جالب بود بدانم ایمان می‌خواهد برای من چه کار کند. 22 فروردین سال 92 عقد کردیم و 31 اردیبهشت تولد من بود. از صبح زود منتظر بودم و دل توی دلم نبود که حالا چه برنامه‌ای برای من دارد. تا عصر آن روز هیچ خبری نبود و من ناراحت که چرا سال اولی ایمان هیچ کاری برای من نکرده. عصر با ماشین پدرش آمد دنبالم تا برویم بیرون، توی ماشین مدام به اطرافم نگاه می کردم و منتظر بودم که حالا یه کادویی از توی داشبورد ماشین و یا زیر صندلی در میاره و به من میده و من رو سورپرایزم میکنه، اما هیچ خبری نبود.

بعد از نزدیک 45 دقیقه که دور می زدیم نزدیک بلوار معلم جهرم ایمان شروع کرد به خواندن دکلمه که معنایش این بود‌:

روز تولد تو هوا بارانی بوده‌، وقتی رفتند داخل آسمان و علت را پرسیدند، فرشته‌ها گفته اند یک فرشته از بین ما کم شده و رفته به زمین و اون فرشته تو بودی. الهه که آمدی به زمین.

این دکلمه ایمان بهترین هدیه‌ای بود که می‌توانست به من بدهد. به مناسبت تولدم من را به کافی شاپ برد. چیدمان میز ما با بقیه میزها متفاوت بود تا یک نوشیدنی بخوریم به مسئول کافی شاپ اشاره ای کرد و آن هم یک کیک با یک شمع روشن بر رویش برای ما آورد. و دوباره اشاره کرد و یک دسته گل رز آورد داد به ایمان و او هم گل را به من داد. و دوباره یک جعبه کادو آوردند که داخل جعبه یک جعبه موزیکال و یک سرویس بدل بود و آن شب آنقدر رویایی و زیبا بود که هنوز فکر می کنم در یک خواب بوده ام.

 

عاشق رقیه در روز شهادت رقیه شهید شد

یکی از مشخصه های اخلاقی ایمان یتیم نوازی‌اش بود. مسافرت اصفهان رفته بودیم. سی و سه پل نشسته بودیم که یک دختر بچه دیدیم دست فروشی میکرد دختر بچه امد پیش ما و به من گفت خانوم لواشک می خواهی؛ اولش گفتیم نه با خودمون فکر کردیم شاید کارشه اما دختر بچه یک بار بیشتر نگفت و اصرار نکرد. انگار خودش هم از این وضعیت ناراضی بود. خلاصه از ما گذشت. ایمان دختر بچه رو زیر نظر گرفت دختر با وجودی که کوچولو بود، خیلی با حیا بود. جمع مردانه نمی رفت یا پیش خانم‌ها می رفت یا پیش خانواده‌ها. ایمان فهمید این بچه کارش فروشندگی نیست چون مثل بقیه اصرار نمی کرد، واقعا از سر نیاز این کار رو می کرد. دختر بچه از ما دور شده بود ولی ایمان دوید دنبالش ازش لواشک خرید بعد نشست خیره شد به دور دست و گفت الهه دوست دارم خدا اینقدر به من توانایی بده که بتوانم به اینجور بچه ها کمک کنم. حتی سوریه همرزماش تعریف می کردن که روی ساعد دستش با حنا نوشته بوده یا رقیه. ازش می پرسن چرا یا رقیه؟ میگه من عاشق طفل سه ساله امام حسین ( علیه السلام) هستم و جالب اینکه ایمان 25 آبان ماه که مصادف با شهادت حضرت رقیه بود به خاک سپرده شد.

 

شکر گزاری ایمان را خیلی دوست داشتم

یه خصوصیت که ایمان داشت و من خیلی دوست داشتم این بود که چشم امیدی به دست مردم نداشت. می گفت: انسان باید دستش روی زانوی خودش باشد و با تلاش خودش به هرجایی که می‌خواهد برسد.

می‌گفت‌: مهربانو شاید دیرتر به چیز‌هایی که می خواهیم برسیم اما می دونیم که هر چه داریم حاصل تلاش خودمون هست.

بخاطر کوچکترین پیشرفتی که می کردیم کلی ذوق می کرد و دیدن خوشحالی ایمان برای من بزرگترین خوشبختی دنیا بود. ایمان انسان شاکری بود. و من شکر گزاری ایمان را خیلی دوست داشتم. وقتی می خواست خدا را بخاطر پیشرفتی که کردیم شکر کند می گفت : خدایا شکرت و بعد به من نگاه می کرد و می گفت: شکرت بخاطر اینکه آن زنی را که ازت می خواستم بهم دادی. حالا با خانومم پا به پای هم تلاش کردیم تو خواستی و به این جا رسیدیم . در راس شکر گزاریش برای هر چیزی خدا رو شکر می کرد به خاطر داشتن من و این برای من از صد بار گفتن جمله دوستت دارم دلچسب تر و دلنشین تر بود.

همیشه در حال یاد گرفتن

ایمان خیلی تلاش می کرد اطلاعاتش به روز باشد و اطلاعات عمومی خیلی خوبی داشت. همیشه دنبال کسب اطلاعاتی بود که در زمینه شغلی اش رو کامل تر کنه به همین خاطر تحصیلات در دانشکده افسری راضیش نکرد و از طریق کنکور رشته جغرافیا قبول شد. می خواست اطلاعاتش کامل باشه هر نرم افزاری می امد که به درد شغلش می خورد سعی می کرد تهیه کند و یاد بگیرد. دوره های آموزشی را که از طرف محل کارشون میرفتن رو به بهترین نحو سپری می کردند و اعتقاد داشتند پول بیت المال دارد خرج آموزش اینها می شود و باید بهترین نتیجه را بگیرند. ایمان قبل از رفتن به سوریه تازه کارهای فارغ‌التحصیلیش رو انجام داد و مصداق کامل این شعر بود که ز گهواره تا گور دانش بجوی و بخاطر اطلاعات خوبی که داشتن در این سن به جایگاه فرماندهی عملیات رسیده و از فرماندهان جنگ بودند.

 

ایمان فقط یک بار به سوریه اعزام شد.

 ما در 19 شهریور سال  94 عروسی کردیم و ایمان حدود 26 روز بعد از عروسی رفت. این در حالی بود که پدرش بخاطر مشکل کمر از پا فلج شده بودند و ایمان کارهای ایشان را انجام می داد. و چون تازه داماد بود مادرشان گفتند: مامان اگر میشه این بار نرو. ایمان یه بیت شعر برای مادر خواند :

 ما زنده بر آنیم که آرام نگیریم

 موجیم که آسودگی ما عدم ماست

 

ما با رفتن مان جهاد می کنیم، شما با صبرتون

من اصلا فکر شهادت ایمان را نمی کردم. وقتی از رفتن گفت فقط یک بار گفتم می شود نری؛ الان تازه عروسی کردیم.

گفت : الهه هر دلیلی آوردن برای نرفتن یک جور توجیه کردن است.

مدام یک شعر را می خواند؛ می گفت :

ما گر ز سر بریده می ترسیدیم

 در محفل عاشقان نمی رقصیدیم.

بعد به من گفت الهه ما با رفتن مان جهاد می کنیم، شما با صبرتون؛ فکر نکن اجر شما کمتر از اجر ماست؛ شاید اجر بیشتری هم داشته باشید.

من فکر می کردم این حرفها را برای مدتی که سوریه هست می زند و صبر من در آن زمان میگه اصلا فکر شهادت نمی کردم، ولی ایمان حرف‌های خودش رو اینجوری به من زده بود.

15مهر می خواستند از جهرم حرکت کنند. شب قبلش برای خداحافظی منزل مامان من و بعدش مامان ایمان رفتیم.

وقتی خداحافظی کرد با مامانش که برای مادرشون اون بیت شعر رو خوندن، یهو مادرشون گریه کرد و ایمان که داخل حیاط بود برگشت به شوخی گفت: ننه داری گریه می کنی؟!

 وقتی می خواست با مامانش شوخی کند، بهش می گفت ننه.

مادر اشکش را پاک کرد. چون پدر ایمان به مادرشون گفتن با گریه کردن دل بچه را خون نکن که با نگرانی بره.

پشت موتور که نشسته بودم، دلم خیلی گرفته بود. یواش یواش اشک می ریختم. هر از گاهی ایمان صورتش رو می چرخوند و می گفت: زن، داری گریه می کنی؟

منم می گفتم: نه برای چی گریه کنم؟!

شروع کردم به سوال پرسیدن و با حوصله جواب می داد.

 وقتی احساس کرد خیلی نگران هستم، گفت: زن، این حرفها رو ول کن، بگو ببینم وقتی برگشتم کجا بریم؛ چکار بکنیم.

 

دلم می خواهد تو ساکم را بپیچی

 فردا صبح با عجله کارها را انجام می دادم و ساک می‌پیچیدم؛ چون ایمان گفت دلم می خواهد این دفعه تو ساکم را بپیچی. غذا درست کردم. ایمان می خواست موهایش را با ماشین بزنه چون می گفت که اونجا شاید وقت نداشته باشیم خیلی به خودمون برسیم.

رفته بودیم بیرون که مامان ایمان تماس گرفت گفت می خواهم برای بدرقه بیام، کسی نیست بیاردم. میای دنبالم؟

 با وجودی که خیلی کار داشتیم، گفت مامان، آماده باش، میام دنبالت.

مامانش چون گریه کرده بود می خواست این بار بیاد که از دل ایمان در بیاره.

 

شهادتت مبارک

ظهر ناهار رو سه نفری خوردیم و بعد ایمان نماز خواند و از زیر قرآن ردش کردیم. مامان ایمان همون روز از ایمان عکس گرفت بعد با ایمان رفتیم جلوی محل کارش با هم خداحافظی کردیم و سوار اتوبوس شدم. هم من و هم مامان ایمان خودمون رو محکم گرفته بودیم، هم ایمان خودش رو محکم گرفته بود؛ می خواستیم که به واسطه گریه ما دلش نلرزه و پاهاش سست نشه. از داخل اتوبوس بهمون نگاه می کرد و دست تکون می داد. این صحنه رو هیچ وقت فراموش نمی کنم. خیلی خودش رو محکم گرفته بود.

من چهار روز قبل از شهادتش خواب دیدم روی گوشی خودش که دست من بود و همیشه به این شماره تماس می گرفت پیام اومد. پیام از یه شماره نا آشنا بود که به اسم ذخیره نشده بود پیام رو باز کردم، داخل صفحه فقط یه خط نوشته بود: شهادتت مبارک.

دو روز بعد از این خواب با من تماس گرفت. خیلی خوشحال بودم که خوابم رویای صادقه نبوده و ایمان سالم هست. داخل تماس آخر با رمز بهم گفت که تا هفته دیگه خونه هست. من گل خریده بودم؛ شکلات برای استقبالش؛ بعد از قطع تلفن با وجودی که صدایش را شنیده بودم دلم می خواست دوباره بهم زنگ بزند. از اون شب تا زمانی که خبر شهادتش را شنیدم هم هر شب چندین بار از خواب می پریدم بدون اینکه خواب ببینم. آیت الکرسی می خواندم و می خوابیدم.

آخرین تماسش دو روز قبل از شهادتش بود. هر موقع زنگ می زد به من و من با نگرانی بهش می گفتم مواظب خودت باش شهید آوردند، می گفت: الهه من امید دارم زندگی کنم می خوام برگردم، تو اصلاً نگران نباش؛ ما اینجا هیچ کاری نمی کنیم، چهار تا مرغ داریم هر روز می ریم به اینا سر می زنیم؛ جامون امن هستش.

بعد از شهادتش بهم گفتن که ایمان با قبضه 23 جلوی نیروهای پیاده بدون سنگر بوده و خیلی جای خطرناکی داشته فقط با من که حرف می زد طوری صحبت می کرد که نگران نباشم. جای خطرناک بود ولی همیشه به من می گفت که نگران نباش من جام خیلی خوبه. می خواست خوشی های اول زندگیمون خراب نشه. وقتی داشتیم خداحافظی می کردیم از دلتنگیم بهش گفتم؛ گفت الهه خدا کریمه، همه چی درست میشه.

 

یک قسمت از وجود من در خاک سوریه جا ماند

در سوریه ایمان به دوستانی که مداحی می کردند، میگه برایم روضه حضرت ابوالفضل بخونید و بهشون میگه برایم دعا کنید؛ اگر قرار هست شهید بشم یا به روش آقا ابوالفضل یا به روش سرورمون آقا امام حسین یا به روش خانم فاطمه زهرا. ایمان به سه روش شهید شد: دستی که عبارت یا رقیه روی اش نوشته شده بود مثل آقا ابوالفضل، قسمتی از گردنش مثل سرورمون آقا امام حسین و قسمت اصلی جراحت ایمان پهلو و شکم بود؛ مثل خانم فاطمه زهرا. که بعد از برگرداندن پیکر مطهرش متوجه می شوند یک قسمت از بدنش جا مانده که آن را همان جا در سوریه تپه العیس دفن می کنند؛ یعنی یک قسمت از وجود من در خاک سوریه جا ماند.

 

منبع : مشرق/انتهای متن/