داستان / بوقی که تردید دارد                       

از راه که می ‌رسم، سرم را کج می ‌کنم و مرا می ­بیند. اشاره می ­کند که بیا داخل. در وهله ­ی اول با دیدن قافیه ­اش که خیلی هم به نظرم زیبا نیست، فکر می ­کنم از آن ذات خراب­ های روزگار است. دارد با تلفن همراهش حرف می­ زند. یک مرد کت و شلوار پوشیده هم پایین میز بلندش ایستاده. حرف­ هاش پشت گوشی، به نظرم مشکوک است. مرد کت و شلوارپوش، برمی ‌گردد و نگاهی به سرتا پایم می‌ اندازد. دوباره رویش را برمی ‌گرداند به طرف او. گوشی را که قطع می ­کند، از پشت میزش پایین می ­آید تا پرونده ­ای را بردارد. من هنوز سر پا ایستاده ­ام. می ‌گوید: بفرمایید…

1

دوباره زنگ تلفنش که مارش عزا است به صدا در می آید؛ مارش عزایی که مرا یاد روز رحلت امام خمینی می­ اندازد. آن زمان این مارش، دل کوچک مرا که هنوز دوره ­ی ابتدایی را تمام نکرده بودم، مملو از غصه می­ کرد.

دارد پرونده ­ای را رسیدگی می­ کند. شاکی و متشاکی نشسته­ اند. با صدای بلند خطاب به دفتردارش می­ گوید: این بنده ­ی خدا که شاکی­ اش رضایت داد، چرا آزاد نشده؟

با خودم می­ گویم حالا دارد برایم نقش بازی می ­کند. می خواهد نشان دهد که به فکر مردم هست و کار مردم را زود راه می اندازد. دور تا دور اتاقش را نگاه می ­کنم. عکس خودش را میان انبوه عکس هایی که روی دیوار اتاقش در منتهی الیه دیوار، آن بالا چسبانده، نمی‌ بینم. تعجب می کنم با این که خودش در جبهه بوده، چرا عکسی از خودش نگذاشته. عکس برادر شهیدش را می ‌بینم، آن هم نه در حال جنگ و توی جبهه، فقط صورتش را می ‌بینم. زیر اسمش نوشته: “روحانی شهید… ” معلوم است که از روی آگهی شهادتش آن عکس را بزرگ کرده. عکس‌ های روی دیوار همه ‌اش مال فرماندهان شهید است و عکس ‌هایی از جبهه و بدن ‌های تکه پاره و پاهای قطع شده است. دل آدم را ریش ریش می‌ کند. همه را که از اتاقش بیرون می ‌کند، تلفن همراهش را برمی ‌دارد و می ‌آید روی صندلی رو به رویم، آن طرف می‌ نشیند. یک مرد دیگر هم توی اتاقش هست که مثل او کاپشن مشکی پوشیده و مثل او چاق هست و فقط مثل او کوتاه قد نیست. یک بار دیگر با خودم مرور می‌ کنم که پشت گوشی چه به او گفتم؟ تلفن دادگاه را از اطلاعات شهر گرفتم و به مسئول روابط عمومی گفتم: حاج آقا تشریف دارند؟

روابط عمومی وصل می‌ کند به دفتردارش و او هم می‌ گوید: امرتون؟

می ‌گویم: من از بنیاد تماس می‌ گیرم. می‌ خواستم با حاج آقا مصاحبه کنم، یکی از خاطراتشون رو برای من تعریف کنند.

می‌ گوید: چند لحظه گوشی.

 چند ثانیه بیشتر طول نمی ‌کشد که می‌ گوید: الو.

می‌ گویم: اگه ممکنه می ‌خواستم حاج آقا رو امروز ساعت 12 زیارت کنم. من شنیدم که ایشون جانباز هستند.

می‌ گوید: سلام. خودم هستم. بیایید. من در خدمتم.

حالا که روبه رویم نشسته، باز می‌ پرسد: گفتید از بنیاد اومدین؟

– شما رو به من معرفی کردند که باهاتون مصاحبه ­ای داشته باشم. یکی از خاطراتتون رو برای من تعریف کنید. من نویسنده­ ام و در زمینه ­ی دفاع مقدس قلم می ‌زنم.

– من خاطره زیاد دارم. اتفاقاً حالا این رو باید به نیت خیر گرفت. من مدت ­هاست که به دنبال یک نویسنده‌ ی خبره می ‌گردم تا خاطرات اخوی شهیدم رو بگم تا برام بنویسه. اما تا حالا همچین کسی رو پیدا نکردم. اگه شما خودتون قبول کنید یا اگه وقت ندارید یه فرد دیگه که نویسنده ‌ی خوبی باشه به من معرفی کنید، من با یک اجرت خوب، خاطراتم رو می ‌گم که بنویسه.

– حرفه ی اصلی من نوشتنه و یکی از فعالیت‌ ها و دغدغه ‌هام نوشتن خاطرات شهداست. اگر اجازه بدین، من مسئولیت نوشتن خاطراتتون رو به عهده می گیرم.

– باشه. من آمادگی دارم. فقط ساعت یک به بعد باشه که پرونده‌ هام تموم می ‌شه و می‌ تونم اینجا در خدمت باشم.

مرد می ‌گوید: حاجی، خانوم رو ببر خونه ‌ات. این ‌جا سخته مصاحبه.

مِن مِن می ‌کند و می ‌گوید: من تا حالا واسه حاج خانومی حرف نزدم. شما سخت نیست برات بیای خونه ‌ی ما؟

– اگه این ‌جا باشه برای من راحت ‌تره. پس اگه اجازه بدین یک خاطره‌ ی کوتاه از شما نگیرم. قرار مصاحبه بگذاریم. می ‌تونم شماره همراهتون رو داشته باشم؟

شماره ‌اش را می‌گوید.

– من معمولاً شماره ‌های غریبه رو جواب نمی ‌دم. یه تک زنگ بزنین من شماره‌ تون رو ذخیره کنم که جواب بدم.

از در که بیرون می ‌روم، با خودم فکر می ‌گویم: “اصلاً از من یک معرفی نامه نخواست. حتی کارت شناسایی‌ ام را ندید که مطمئن بشود من خودم را درست معرفی کردم. شاید هم از سادگی‌ اش نبود. این قاضی‌ ها اصولاً آدم ‌های زرنگی هستند. با یک نگاه می‌ فهمند کی راست می ‌گوید و کی دروغ. این یکی که با این ظاهرسازی هایش حتماً هفت خط است.”

خودم می ‌دانم که با همه‌ ی این حرف‌ ها، ندیدن کارت شناسایی ‌ام، از سادگی‌ اش بود. دو، سه روز بعد زنگ می ‌زنم و قرار مصاحبه می‌ گذارم. به دادگاه که می ‌رسم، تماس می ‌گیرم با گوشی ‌اش که اجازه بگیرد دوربین و تلفن همراهم را داخل ببرم. تلفن را قطع می‌ کند و خودش زنگ می ‌زند به گوشی‌ ام. می ‌گوید: گوشی رو بده به اون خانوم دم در.

با او صحبت می ‌کند و من بی ‌معطلی می‌ روم داخل. با خودم می گویم: “هنوز نمی ‌داند من کی هستم. شاید جاسوس باشم. چطور به من اعتماد کرده دوربین ببرم. نمی ‌ترسد برایش دردسر شود؟”

حالا دفتردارهایش هم مرا شناخته‌ اند. می ‌گویند: خانوم برو تو.

 می ‌روم جلوی در اتاقش. شلوغ است. یکی‌ شان می ‌گوید: فکر نمی ‌کنم امروز وقت مصاحبه داشته باشه. دو تا پرونده داره. به یکی داره رسیدگی می کنه. یکی دیگه هم نشستند تا نوبت‌ شون بشه.

می ‌روم جلوی در اتاقش و تا مرا می ‌بیند، اشاره می ‌کند که بیا تو. می ‌روم جلوی میزش و سلام می‌ کنم و می ‌گویم: اگر مزاحم هستم، بیرون منتظر می‌ مونم جلسه‌ تون تموم بشه.

– نه مشکلی نیست. بفرما.

دفتردارش را صدا می‌ کند و می ‌گوید: اون یکی دیگه رو هم بگو بیاد داخل.

دو پرونده را با هم رسیدگی می‌ کند که زودتر کارش تمام شود. از کارورزی که کنارم نشسته، می ‌پرسم: نظرتون راجع به حاج آقا چیه؟

می‌ گوید: خیلی قانونیه. الآن خیلی خوبه. داره رعایت می ‌کنه. وگرنه این ‌جا همه‌ اش صدای داد و بیدادش بلنده.

می‌ بینم که با زیرکی از شاکی و متهم هر دو پرونده سؤال می‌ کند. هی بلندشان می‌ کند تا جواب یک سؤال را توی برگه بنویسند. چند بار این کار را تکرار می ‌کند و در عین حال سؤالی از زندانی ‌ای که دست و پایش را زنجیر کرده ‌اند، می ‌پرسد. یا یکهو رویش را می ‌کند به شاکی پرونده ­ی دیگر و سؤالی از او می ‌پرسد. مدام اسم افراد را سؤال می ‌کند. اسم تو چی بود؟

پرونده ­ها رسیدگی می­ شود. افراد یکی یکی می­ روند بیرون. اتاق خالی می ­شود. می­ آید کنارم با دو صندلی فاصله می‌ نشیند. تلفن همراهش را بی ­صدا می‌ کند. کتاب ‌های قطور روی میزش را هم می­ آورد که پایه ای بشوند برای دوربینم. تصویر را روی او ثابت می کنم. شروع به صحبت که می­ کند، همه ­ی خودش را بیرون می­ ریزد. در حالی که گاهی وسط حرف­ هایش سؤال می‌ کنم، با حوصله به همه ­ی سؤال­ هایم جواب می ­دهد. یکهو می ­گویم: چرا شما که این ‌قدر دوست داشتید برید جبهه با سن سیزده سالگی، مثل بقیه­ ی بچه ­ها توی شناسنامه­ تون دست نبردید؟

این بار در کمال سادگی لبخند می­ زند و می­ گوید: کوچکتر که بودم، می ‌ترسیدم. منتظر موندم تا شانزده سالم شد و بعد رفتم جنگ.

از صراحت و صداقتش خوشم می آید. جلسه اول که تمام می‌ شود، می‌ گوید: من وقتی کسی گریه می ‌کنه، می‌ گم گریه نکن. اصلاً به حرفت گوش نمی ‌دم. اگه راست می‌ گی، صداقت داشته باش، درست حرف بزن و از خودت دفاع کن. این ‌جا از بس که مجبورم احساساتم رو کنار بگذارم، احساسات از من دور شده. فکر می ‌کنم جایی پنهان شده در من. لابه ­لای مصاحبه دیدم همه‌ اش می­ خواستید احساس من رو از هر رفتاری بدونید. من نمی­ تونم زیاد راجع به احساسم حرف بزنم. یعنی بلد نیستم. من رو راهنمایی کنید که چی باید بگم.

این حرف هایش هم برعکس ظاهر خشنش هست. بلند می ­شوم که وسایلم را جمع ­کنم، می ­گوید: این دوربین رو بردارید مال شما.

برمی­ گردم، می ­بینم یک کیف دوربین به جالباسی ­اش آویزان است و رویش را کلی خاک گرفته.

– چرا من باید این رو از شما قبول کنم؟ بچه ­های خودتون می ­تونن ازش استفاده کنن.

– توی خونه ­ی من کسی از این استفاده نمی ­کنه. شما باهاش کار خیر انجام می ­دی. بیشتر به دردتون می خوره. بَرِش دارید.

کسی توی دادگاه نیست. راهروی تنگ و باریک دادگاه با آن دیوارها و پنجره ‌های درب و داغونش، خالی خالی است. همان­ طور که طول راهرو را طی می ­کنیم، دست می ­برد توی جیبش و دو تا اسکناس پنج هزار تومانی درمی‌ آورد. بعد پشیمان می ‌شود و به جایش یک اسکناس ده هزارتومانی درمی‌ آورد. می‌ گوید: شما ناهار که نخوردید. این رو بگیرید و ناهار بخورید. این همه راه اومدید.

هرچه اصرار می­ کند، پول را نمی ­گیرم. خداحافظی می ­کنم و از در دادگاه بیرون می ­روم. می خواهم بروم آن طرف خیابان که صدای بوق آرام ماشینش را می ­شنوم. از صدای بوق ماشینش پیداست که تردید دارد، سوارم کند یا نه. اما ترجیح داده لااقل بوق بزند که تعارف کند سوار ماشینش شوم. می ­فهمم که به خاطر حرف مردم نمی تواند سوارم کند. من هم به روی خودم نمی ­آ­ورم که صدای بوق ماشینش را شنیده ­ام، می ­روم آن طرف خیابان و سوار تاکسی می ­شوم. می­ بینم که با ماشین شیشه دودی­ اش دارد می ­رود به طرف خانه اش. قضاوت های جلسه ی اول را در ذهنم مرور می کنم و از خودم خجالت می کشم.

/انتهای متن/