داستان کوتاه/ آب یخ

داستان این هفته از خانم معصومه کنشلو است، ایشان در پاییز سال 1356 در شهرستان گرمسار چشم به جهان گشود
و توانستند در بهمن 1379 با موفقیت تحصیلات خود را در مقطع کارشناسی در رشته­ ی زبان و ادبیات فارسی به پایان برسانند.

0

آیدا کوچولو با موهای ژولیده و صورت شوره بسته از اشک، گریه می کرد و می گفت: آب یخ!

مادرش او را روی پیشخوان آرایشگاه نشانده بود. یک خال ابروی مشتری را بر می داشت و به پاکت شیر و کیک اشاره می کرد: صبحونت رو بخور عزیزم. الآن به زن عمو زنگ می زنم برات آب یخ بیاره.

آیدا نگاهی به پاکت شیر و کیک کرد و با صدای بلندتری گریه سر داد و گفت: آب یخ! آب یخ!

مادرش سری تکان داد و موچین را روی پیشخوان گذاشت. نخِ دور گردنش را از گردنش باز کرد و آیدا را بغل کرد: دل درد می گیری دخترم. اول شیر و کیک بخور بعدش زن عمو آب یخ برات میاره.

نسترن، شاگرد لیلا، سشوارِ روشن را سمت موهای رنگ شده و خیس مشتری دیگر، گرفت. صدای سشوار با صدای گریه ی آیدا درهم آمیخت.

    پرده ی ضخیم مغازه کنار رفت و دو زن وارد شدند. سلام کردند و روی دو صندلی خالی نشستند. یکیشان سوهان ناخن را از داخل کیف ورنی اش برداشت و شروع کرد به سوهان کشیدن ناخن های بلند و لاک زده اش. دیگری گفت: لیلا جون؛ تا ساعت دو شینیون موهام و آرایش صورتم آماده می شه؟! می خوام فامیل های عروس چشمشون در بیاد هاااا. لباس مجلسی عنابی رنگی هم که فرزاد از فرانسه برام آورده رو دادم خشک شویی. به فرزاد گفتم ساعت دوازده بره لباس رو برام بیاره اینجا.

لیلا لبخندی به مشتری زد و گفت: چشم عزیزم. تا ابروی این خانوم تموم بشه، نسترن جان موهاتو بیگودی می پیچه بعدش من میام.

– نه لیلا جون. می دونی که خیلی حساسم. همه ی کارهام رو خودت انجام بده. البته قصد توهین به کسی رو ندارم هااا.

 نسترن لب ورچید و گفت: هر جور راحتید.

لیلا گفت: پس باید صبرکنی.

آیدا که تازه آرام شده بود، دوباره فریاد زد: آب یخ می خوام. آب یخ!

لیلا پریشان، لبخند تلخی به لب نشاند و گفت: چشم دخترم.

پیش بند را از گردن مشتری که روی صندلی نشسته بود باز کرد و گفت: مبارکتون باشه.

سمت گوشی تلفن رفت و شماره گرفت: پروین جان؛ آیدا آب یخ می خواد… دستت درد نکنه توی قُمقُمه ی خودش بریز و بده امیرعلی بیاره.

گوشی را گذاشت. از ذهنش گذشت که شوهر لَندهورش بیکار و بیعار توی خانه لمیده و او هم جرأت ندارد بچه ی بی قرارش را به او بسپارد. دندان قروچه رفت و بغض ورم کرده در گلویش را فرو خورد. از دید لیلا شوهرش، مردی بود که فقط بلد است لباس شیک بپوشد و عطر گران قیمت بزند و گاه گاهی هم برای وقت گذرانی توی بنگاه بنشیند.

انگشتش را سمت گوشی تلفن برد که زنگی به خانه بزند و شوهرش را از خواب بیدار کند. تا برای ساعتی هم که شده آیدا را به او بسپارد. اما شب را تجسم کرد که دوباره شوهرش دعوا می کند و عربده کشی راه می اندازد و او مثل همیشه مجبور می شود در و پنجره را محکم ببندد و صدای تلویزیون را هم بلند کند تا همسایه ها نشنوند. پشیمان شد. انگشتش را عقب کشید و دستمال کاغذی را برداشت. آب ببینی آیدا را تمیز کرد. صورتش را شست و دستی به موهای دخترش کشید.

– الآن زن عمو می یاد عزیزم.

آیدا دست انداخت گردن لیلا: آب یخ می خوام.

سشوار خاموش شده بود. دو مشتری حق الزحمه ی لیلا را روی پیشخوان گذاشته و رفته بودند. پول را برداشت و داخل دَخل گذاشت.

– نسترن جان؛ موهای گیتی رو شما بیگودی بپیچ تا من موهای ملوس رو شروع کنم.

آیدا جیغ کشید و گفت: دلم درد می کنه مامان.

گیتی روی صندلی نشست. دستی به موهای مش شده اش کشید: حواست باشه با بیگودی ریز بپیچی نسترن جون! می خوام فرِ فِر بشه. ریزِ ریز.

بعد آدامسِ دهانش را سمت دیگر دهانش چرخاند و با ناز گفت: مرسی!

صدای پسر بچه ای از پشت پرده آمد: زن عمو آب یخ آوردم.

لیلا آب را از پشت پرده گرفت: دستت درد نکنه امیرعلی.

کمی آب داخل فنجان ریخت و به سمت آیدا گرفت و گفت: بیا دخترم.

آیدا جیغ کشید وگفت: نمی خورم. دلم درد می کنه.

لیلا پشت به مشتری ها و شاگردش، اشک روی گونه اش را پاک کرد. پاکت شیر را سمت آیدا گرفت و گفت: لااقل شیر و کیکت رو بخور. از صبح هیچی نخوردی.

آیدا همچنان با گریه فریاد می زد: نمی خورم. دلم درد می کنه.

یک آن چهره ی شوهرش که لباس های گران قیمت را با دستمزد او می خرید، در ذهنش مجسم شد. در دلش فحشش داد.

زنی که روی صندلی منتظر لیلا بود، در آینه نگاه کرد و گفت: خب لیلا جون؛ این طور موقع ها که مشتری زیاد داری، بچه رو بسپار به باباش.

لیلا در حالی که پدال آب پاش را سمت موهای او گرفته بود گفت: باباش سَرِکاره. وقت نداره. نمی تونه بچه نگه داره.

خودش می دانست که دروغ می گوید اما چاره ای جز آبروداری نداشت.

زن رو به آینه در حالی که با موهایش ور می رفت، گفت: لیلا جون؛ به نظرت موهامو شلوغ شینیون کنم ملوس تر می شم؟

لیلا به شوخی گفت: خودت ملوس هستی.

آیدا کمی آب خورد. فقط چند لحظه آرام بود. دوباره چهره درهم کشید و بعد شروع به گریه کرد و گفت: مامان دلم درد می کنه.

با شنیدن گریه و نق های دوباره ی آیدا، دست لیلا روی پدال آب پاش بی حرکت ماند. مهره ی کمرش تیر کشید. از درد نفسش بالا نمی آمد. حس کرد که دیگر نمی تواند تکان بخورد. مثل مجسمه ایستاد. صدای ملوس و آیدا در گوشش زنگ می خورد.

– نگفتی؛ ماهامو شلوغ بپیچم بهتر نیست؟

– مامان دلم درد می کنه. دلم درد می کنه…

/انتهای متن/